بندگان خداوند دو دسته اند

|

بندگان خداوند دو دسته اند : آنها که پله ها را مثل آدم يکي يکي بالا مي روند و آنها که هر چقدر هم سعي مي کنند باز نمي توانند خودشان را کنترل کنند و مثل اسب پله ها را چند تا چند تا چهارنعل مي تازند. امروز که به شرکت رسيدم حسابي در فکرِ مشکلاتِ مخوف جهان خودم و پيچيدگي اوضاع زندگي بودم و داشتم پله هاي پيشرفت را به سمت ميز کارم چهارتا يکي در مي نورديدم که ناگهان حواسم پرت شد و جلويم را درست نديدم و به جاي يکي از پله هاي ترقي سُمهايم را روي يک ترقه کوبيدم که با صداي مهيبي ترکيد و من منفجر شدم. ظاهرا هفتهء قبل در مراسم آتشبازي سال نو از جيب يکي از کارمندان افتاده بود و در کمينِ يک اسب بي حواس مثل من بوده است تا مرا هزار تکه کند.

بزرگترين تکه ام که گوشم بود پرتاب شد و چند سانتيمتر عقب تر از آنجايي که عرب ني انداخت جلوي حرفهاي دلِ تو روي زمين افتاد. دلت داشت بي صدا در آتشي که من درست کرده بودم مي سوخت و شعله هايش آنقدر گوش من را داغ کرد تا سياه شد. يکي از چشمهايم افتاد روي يکي از خارهاي زبانت و کور شد. يکي ديگر هم افتاد روي سطح ماه، از آن بالا همهء شبهاي ما را تماشا مي کرد که بعد از يک ليوان شراب به روي خودمان نمي آورديم چقدر در روز دعوا مي کنيم و با هم مي گفتيم و مي خنديديم.

پاهايم هنوز دوست داشتند جلو بروند، و پرت شدند به سمت بي نهايت. دستهايم که وسط خشکترين صحراي دنيا افتاده بودند به تنهايي بزرگترين تخته سنگ دنيا را برداشتند تا پرتاب کنند پشت خط بي نهايت و راه پاهايم را سد کنند، ولي نتوانستند، و پاهايم که با هيچ کس مسابقه نمي دادند از خودشان جلو زدند و از خط پايانِ دنيا گذشتند و مسابقهء‌ تک نفره شان را بُردند.

دهانم که از فشار آرواره هايم آزاد شده بود آنقدر حرف زد تا موهاي زبانم به پشت کمرش رسيد و آنها را با کش بست و رفت و شاعر شد. زبانم دروغهايش را با قافيه و وزن ادبي تزيين مي کرد و در قطع وزيري و شاهنشاهي به کلکسيونرهاي بزرگ دنيا مي فروخت. شانه هايم که بار زندگي از رويشان برداشته شده بودند از روي عادت رفتند وزنه بردار شدند و همينطور آنقدر رکورد خودشان را شکستند تا يک روز خودشان از وسط دو نيم شدند.

وقتي که هر کدام از تکه هايم پي کار خودشان رفتند، مغزم ديگر فکري نداشت که نشخوار کند. کمي که گذاشت دلش براي دعواهايي که با قلبم داشت تنگ شد و سعي کرد او را وسط اين هير و ويري پيدايش کند، ولي هر چه گشت اثري از او نديد. از تک تک تکه هاي ديگر سراغش را گرفت، زبان مي گفت به سمت خورشيد رفت و ذوب شد. پاهايم مي گفتند اين کاره نبود و به ته دنيا برگشت. دستهايم مي گفتند خسته بود و رفت بخوابد. گوشها و چشمهايم مي گفتند بهتر که نيست، اگر هم بود به ديده ها و شنيده هاي ما هيچ اهميتي نمي داد. سينه ام که تحت ضربهء موج انفجار لال شده بود،‌ آرام آرام زير لب گفت شماها همه کور هستيد. قلب سالهاست که بين ما نيست.

تکه هايم به هم نگاه کردند، و بعد به سمت تو برگشتند که سرت را آرام به علامت تاييد تکان دادي. هر کدام هر کجا بود خشک شد و ايستاد، ولي زندگي براي هيچ کسِ هيچ کس حتي خود قلب هم صبر نکرد و به راهش ادامه داد.