ساعت هشت صبح اقيانوس آرام را بيدار کردم و زمين را چرخاندم تا ساحل خواب آلودش زير پاهاي مادرم قرار گيرد. مادرم مي گويد زن از جنس آب است، مي گويد زن سيال است و دريا را دوست دارد. به اقيانوس سلام کرد و کفشهايش را در آورد تا ماسه ها کثيف نشوند. من - طبق حرفهاي مادرم - از جنس آتش هستم. کفشهايم را در نياوردم، سلام هم نکردم؛ اصلا از کي تا به حال آتش به آب سلام مي کند؟ کنار هم روي لبهء موجها قدم مي زديم.
تنها نبوديم. کمي بالاتر چند تايي هم ابر بود، کمي عقبتر هم قله هاي چند تا کوه کوچک. خورشيد هم آمده بود با بي حوصلگي روبروي ما نشسته بود، حتي حال نداشت ما را کمي گرم کند، چه برسد به اينکه حرفي بزند. کمي گذشت تا متوجه پرنده هاي ريز و سفيد روي ماسه ها شديم. خيلي زياد بودند، و خيلي گرسنه. با پاهاي ريزشان پشت سر هر موجي که فرو مي نشست مي دويدند تا قبل از اينکه همهء اين کرمهاي ريزي که موج از دل ماسه ها بيرون مي آورد باز توي ماسه ها بلولند و قايم بشوند با منقار ريزشان هر چند تا مي توانند را بخورند. به محض اينکه موج بعدي از راه مي رسيد يک جفت پا داشتند دو سه جفت ديگر هم قرض مي کردند و هل هل فرار مي کردند تا مبادا خيس شوند. باز موج که فرو مي نشست هل هل دنبال کرمها مي دويدند و باز فرار مي کردند. به تماشايشان نشستم.
به پرنده ها سلام کردم و کنار آنها روي خط موج در صف غذا ايستادم. موج که فرو نشست به فرمان پرندهء رئيس به سمت آب حمله کرديم؛ به مناطق حساس کرم خيز که رسيديم پاهايم را محکم کردم و منقارم را در خاک فرو بردم، ولي از کرم خبري نبود. قبل از اينکه فرصت کار ديگري بشود فرمان عقبگرد رسيد و فرار کردم. دفعهء دوم بيشتر پيش رفتم، ولي باز هم هيچ کرمي نسيبم نشد. بار سوم آنقدر پيش رفتم که از لبهء موجي که فرو مي نشست سبقت گرفتم و قبل از اينکه کاملا تمام شود منقارم را در خاک فرو بردم، و دهانم پر از کرمهاي تازه و خوشمزه شد. فرمان عقبگرد که صادر شد کمي طول کشيد تا منقارم را از خاک بيرون بکشم؛ صداي شکستن موج را روي سرم شنيدم، به اطرافم نگاه کردم و تنها پرندهء ديگري را که به اندازهء من پيشروي کرده بودم ديدم که پر کشيد و فرار کرد. من بال نداشتم، و پاهايم به اندازهء کافي سريع نبودند، و موج مرا بلعيد، و بدين ترتيب زندگي من تمام شد.
حدود ساعت يازده مادرم صدايم زد تا برگرديم. خسته بود، من هم از تماشاي مراسم صبحانهء پرنده هاي ساحلي حسابي گرسنه ام شده بود. در راه به زندگي پرنده وارم فکر مي کردم، که چه زود تمام شد، آن هم به خاطر چند کرم ناقابل. کرمهارا در دهانم تصور کردم و کمي آنها را مزمزه کردم، درست است که زود مرده بودم، ولي مي ارزيد. اي کاش فقط بال داشتم، شايد چند بار ديگر هم کرمها را مي چشيدم. مادرم که کفشهايش را مي پوشيد برگشتم تا با ساحل خداحافظي کنم؛ خورشيد بالا آمده بود و ابرها رفته بودند. پرنده ها هنوز در تکاپوي شکار کرمها در جدال با موجها هل هل مي دويدند. به خانه برگشتيم، و من پشت سرم نديدم که يکي از پرنده ها - که بال هم داشت - و دلش مي خواست از همه بيشتر کرم شکار کند در حملهء بعدي زير موج ماند و در دل موج بلعيده شد و ديگر به ساحل برنگشت.
