بم. پنجاه هزار نفر. بم. پنجاه. بم، بم، بم، بوم بوم، صدا مي کند.
سه سال پيش که در آخرين روز از آخرين سال هزارهء اول ميلادي در شهر فرشتگان از پله هاي يک هواپيماي غول آساي سوئيسي پايين مي آدم متوجه شدم که تمام شهر را به خاطر ورود من چراغاني کرده اند و آذين بسته اند. وقتي که در نيمهء شب چشمهايم را براي اولين بار در اين سرزمين جديد مي بستم، صداي آتشبازي مردم شهر را در دوردست شنيدم، که از شادي به رقص و پايکوبي مشغول بودند و سر از پا نمي شناختند. از آن شب دقيقا سه سال گذشته است و هنوز مردم شهر اصرار دارند که اين رقص و پايکوبي و چراغاني هاي سالانه فقط به خاطر سال جديد است، ولي من خودم مي دانم که سال جديد تا وقتي که درخت زردآلوي حياط خانهء ما شکوفه ندهد از راه نمي رسد. تمام اين حرفها بهانه است، و تمام اين جشنها و شادمانيهاي ساليانه فقط و فقط به دليل سالگرد هجرت من به سرزمين عجايب است و بس.
من در اين سرزمين فهميدم که انسانها موجودات خنده داري هستند، و به هم مي خندند. وقتي که من انسانهاي اين سرزمين را ديدم به همهء آنها خنديدم، و آنها هم به من خنديدند. من نمي دانستم که فرق « چک کارت » با « کرديت کارت » چيست، و آنها نمي دانستند که زندگي بدون پول چقدر آسان است. من نمي دانستم که « کالاماري » را با سس سفيد مي خورند يا قرمز، و آنها نمي دانستند که وقتي که چهارتا نيمرو را با ده نفر آدم ديوانه در يک کاسهء مسي کثيف بالاي درکه تقسيم کني از هر خوراک خرچنگي خوشمزه تر است. گاهي هم من از خنده نمي توانستم جلوي خودم را بگيرم، ولي به روي خودم نمي آوردم؛ مثل آن روزي که يکي از آدمهاي اين سرزمين عجيب که سالها بود از سرزمين من دور بود به من گفت تنها آرزويش اين است که به وطنش برگردد و به مردمش خدمت کند، و من واقعا خنديدم.
من همچنين فهميدم که انسانها موجودات فراموشکاري هستند، و معمولا همديگر را فراموش مي کنند. من هميشه فکر مي کردم همهء دنيا را هم که فراموش کنم، هيچ وقت مثل بعضي از اين آدمها خودم را فراموش نخواهم کرد. ولي حالا که بعد از سه سال پيش مادرم مي نشينم تا با هم حرف بزنيم مي بينم که در همين مدت کم مقدار زيادي از خودم را فراموش کرده ام. من فراموش کرده ام که يک روزي به هر کسي که در جواب حالت چطور است مي گفت « اوکي » حسابي مي خنديدم. من فراموش کرده ام که نشستن پيش آدمها چقدر با نامه نوشتن فرق مي کند، و من چقدر نشستن پيش آدمها را دوست دارم. من يک مخلوطي شده ام از خودم و خيلي از چيزهايي که دوستشان ندارم، و حتي مرز بين خودم و اين کسي که هستم را فراموش کرده ام.
و من بالاخره فهميدم که انسانها تغيير مي کنند، اگر چه خودشان ممکن است نفهمند. گاهي که مادرم حواسش نيست اخبار را نگاه مي کنم و ويرانه ها را که تماشا مي کنم و آدمها را مي بينم که به زبان من از درد مي نالند فکر مي کنم آرزويم اين است که مي توانستم به اين کساني که در سرزمين من در آن سوي جهان بي خانمانند کمک کنم، و بعد ياد همان آدمي مي افتم که سه سال پيش همين حرفش را مسخره مي کردم، و به اينکه فقط سه سال طول کشيد تا من به همان کسي تبديل شوم که خودم به او مي خنديدم.
انسانها موجودات عجيبي هستند. اينجا هم سرزميني است که عجايب انسانها را به خودشان نشان مي دهد، و زياد دلچسب نيست آدم بنشيند و به همهء چيزهايي که مي بيند و مي فهمد فکر کند. حيف که انسانها همه مثل هم هستند، وگرنه از يکي از آنها مي پرسيدم که به نظر او جريان چيست...
