يک مردي بود که تنها

|

يک مردي بود که تنها بود،‌ ولي هيچ شکايتي نداشت، چون مي دانست مردها از تنهايي شکايت نمي کنند. مرد تنها هيچ وقت پولِ زيادي نداشت، ولي خوشحال بود، چون مي دانست مردها هيچ وقت غصهء چيزهايي را که ندارند نمي خورند. مردِ تنهاي بي مال و منال خيلي خيلي خسته بود، ولي هيچ وقت دلگير نبود؛ چون مي دانست مردان واقعي خستگي را نمي شناسند.

امروز صبح وقتي که مردتنهاي بي مال و منالِ خستهء ما پيراهن سفيدي را که ديشب شسته بود پوشيد، ليوان قهوه اش را به دست گرفت و وسط اتاقش - که هنوز صبح به آن نرسيده بود - نشست. همينطور که مثل هر روز جرعه جرعه صبحانه اش را سر مي کشيد دستش لغزيد و پيراهن سفيدش لکه دار شد، و مرد تنهاي بي مال و منالِ خستهء ما همانطور که همانجا نشسته بود آنقدر اشک ريخت تا تمام پيراهنش خيس شد؛ آخر هيچ جا نگفته اند که مردان واقعي نبايد براي لکهء قهوه روي پيراهن تميزشان گريه کنند. اشکهايش که خشک شد، پيراهن ديگري پوشيد و به راه افتاد، چون مي دانست مردان واقعي يک جا نمي نشينند.