يک اتاقي هست در زيرزمين

|

يک اتاقي هست در زيرزمين خانهء ما، که يک در دارد و دو پنجره. اگر پانزده سالت باشد مي تواني وقتي مي خواهي به آب تني بروي لباسهايت را در آن عوض کني. اگر هفده ساله هستي مي تواني تمام بند و بساطت را برداري و يک سال خودت را با کتابهايت در ان حبس کني، اتاق زيرزمين خانهء ما از تمام دنيا جدايت مي کند و يک سال بعد مي تواني به يک دانشگاه معتبر بروي. وقتي نوزده سالت شد مي تواني وقتي يواشکي يک نفر را در آن مي بوسي دستگير شوي و تا مدتها نتواني توي روي يک نفر نگاه کني. از آن به بعد هر وقت حوصلهء هيچ کس را نداري مي تواني بروي توي همين اتاقي که آن زيرزيرها خيلي از زندگي تو را مي داند براي خودت بنشيني و با ديوار ها درددل کني. راستي، از هر سن و سالي که هستي هميشه مي تواني شبهاي احيا که جايت در خانه نيست روي تختي گوشهء همين اتاق دراز بکشي و به آهنگهايي که دوست داري گوش کني، که وقتي با صداي روزه و شيون و زاري زنهاي طبقهء بالا مخلوط مي شوند يک احساس خيلي عجيبي ايجاد مي کنند، انگار که هيچ وقت آنها را واقعا نشنيده اي.

شبهاي احيا خيلي شبهاي مهمي هستند، اگر به آنها اعتقاد داشته باشي و مراسم آنها را به جا آوري. ولي اگر مثل من در تمام عمرت با خودت و خداي خودت درگير بوده اي و تا بيست سالگي ات يک خط در ميان نماز خوانده اي و نخوانده اي و هيچ وقت تکليفت را واقعا نمي دانسته اي شبهاي احيا خيلي مهمتر هستند، چون در تمام طول شب همينطور مي نشيني و فکر مي کني، و هر ساعت را در هفتاد سال ضرب مي کني و هفتادهزار برابر همين زنهايي که گريه مي کنند عبادت مي کني.

روي تخت، به پشت خوابيده اي و با نگاهت سقف را سوراخ مي کني. سقف را سوراخ مي کني و آن سوي سقف را مي بيني که پر است از زنهاي سياهپوش، که زير سقف خانهء ما دور سفرهء مادربزرگم نشسته اند و صورتهايشان را از هم پوشانده اند، انگار مي دانند که اين آخرين سفرهء مادربزرگ من است، و سال بعد از پيش ما مي رود. احساس غريبي مي کني و باز هم سقف را سوراخ مي کني و آسمان پرستاره را مي بيني، که پُر است از موجهاي نوحه و روضه و دعا، که روي شهر را پوشانده اند. روي يکي از همين موجها مي نشيني و و شهر را نگاه مي کني، انگار مي داني که اين آخرين بار است که احيا را در اين شهر مي بيني، سال بعد از آنجا مي روي. از اينجا سير شده اي، و همان بالا زير لبي از خدا مي خواهي که تو را از آنجا دور کند، انگار نمي داني که اين بالا وسط امواج دعا خدايت تمام حرفهايت را مي شنود، و بايد مواظب باشي که چه مي گويي و چه خواهي.

سه سال بعد يک روز صبح از خواب بيدار مي شوي و همينطور که اخبار روزانه را مي خواني مي فهمي که ديشب که شب احيا بوده است باز هم چند سرباز ديگر کشته شده اند. از آن مهمتر مي فهمي که چند سالي است که ديگر شبهاي احيا به جاي اينکه به آهنگهايت گوش کني و آن وسطها شيون زنها را بشنوي خيلي آرام مي خوابي. ديگر نه فکري مي کني و نه سقف را سوراخ مي کني و نه الکي براي خودت سحري مي خوري. به آن شهري فکر مي کني که از آن رفتي، و سفره هاي مادربزگي که ديگر آنجا نيست. به اتاقي برمي گردي که ديگر زندگي ات را نمي بيند و خانه اي که ديگر سقفش روي سرت نيست. تصميم مي گيري که از اين به بعد وقتي از خداي خودت چيزي را مي خواهي خيلي بيشتر دقت کني، مبادا با تمام بي احتراميهايي که به او مي کني باز هم صداي ضعيفت را بشنود و هر چه خواسته اي را در اختيارت بگذارد و اينطور از همهء آن چيزهايي که دوستشان داري دور شوي.

در همين فکر ها هستي که فنجان قهوه ات سرد مي شود. به قهوه ات نگاه مي کني و عکس خودت را مي بيني، که با آن کسي که شبهاي احيا روي تخت اتاق زيرزمين خانهء مان دراز مي کشيد خيلي فرق داري. فرق داشتنت را دوست داري؛ خدا را شکر مي کني، براي خودت يک فنجان قهوهء سياه داغ مي ريزي و همينطور که به روزهاي زندگي ات دور از شهر و خانه و اتاقت ادامه مي دهي لبخند مي زني، چون مي داني هر جاي دنيا که باشي دعاهاي شبهاي احياي مادربزرگم بالاي سرت مواظبت هستند؛ روحش شاد.