اين کامپيوتر من اصلا به دردِ کار کردن نمي خورد. بارها و بارها پيش آمده است که دو سه ساعت با اين چشم پهن و مستطيلي اش زُل مي زند به چشمهاي من و عين احمقها ماتش مي برد. انگار نه انگار که اينجا کلي کار هست. يک دفعه به خودش مي آيد و با سرعت کليدهايش را زير انگشتانم بالا و پايين مي برد و مردمک سياهش چشمک زنان به پيش مي رود و يک سري حروف و کلمات و عددهاي بي معني پشت سر خودش جا مي گذارد و کارها را پيش مي برد.
خيلي دوست دارم بدانم وقتهايي که اينجوري خشکش مي زند توي کلهء پوکش چه مي گذرد. دوست دارم بدانم او هم همينقدر که من از او متنفرم از من بدش مي آيد يا نه، ولي بعيد مي دانم. او هميشه قبل از من به سر کار آمده است و منتظر من است. شبها هم تا حالا قبل از من به خانه اش نرفته است. حتي نمي دانم خانه اش کجاست. به هر حال هيچ چيزي از زندگي خصوصي اش به من نمي گويد. سيم تلفن را هم آن پايينها به خودش چسبانده است تا مجبور نباشد مثل من از گوشي استفاده کند. لابد تلفنهايش را هم با زبان بي صداي خودش مي زند تا من چيزي نفهمم.
امروز دوباره چند ساعت روبروي من نشست و هيچ کاري نکرد. اين مردمک چشمک زنش هم رفته بود يک گوشه براي خودش چشمک مي زد، ولي از جايش تکان نمي خورد. چند دقيقه گذشت و خوابش برد، و پلکش را بست. همينطور پشت پلک بسته اش ديدم خواب ديد که ماهي شده است و همراه ماهيهاي ديگر شنا مي کند؛ فکر مي کنم خودش آبي بود، و يک دوست قرمز هم داشت. مثل ماهيهاي استخر حياط خودمان بود توي زمستان. اصلا خودش بود، چون مادرم چند دقيقهء بعد از بالاي يک گوشهء خوابش رد شد و براي مهمانهايمان چند خرمالو از درخت چيد. چند دقيقهء ديگر هم گذشت، و در خواب ستاره شد، وسط هزار ستارهء کوچک ديگر. از آن بالا چشمک مي زد و مي خنديد، خودم برق شادي را در نگاهش مي ديدم. خيلي دور بود، مثل همان ستاره اي که از پنجرهء اتاق من هميشه مواظب من بود، و من يک شب تصميم گرفتم به سمت او بروم. چند دقيقهء بعد خوابهايش را از پشت صورتش پاک کرد، و سياه شد. شايد فهميد که من دزدکي خوابهايش را تماشا مي کرده ام. شايد هم ديگر روياهايش در خودش جا نمي شد، شايد همينطور که ستاره بوده است به خورشيد رسيده است و در نورش تمام شده است. شايد هم ديگر خيلي دور شده بود؛ حواسش پرت شده است و آنقدر دور شده است که ديگر همه جا تاريک شده است ، شايد دور شدن زياد هم خوب نيست.
در همين فکر ها بودم که ناگهان به خودش آمد. چشم پرنورش را در يک لحظه باز کرد کليدهايش را تند تند و تلق و تلق زير انگشتهاي من بالا و پايين مي برد و حالا بنويس و کي ننويس و همهء اين حرفهاي بي معني را دنبال مردمک چشمک زنش نوشت. حالا ديگر زياد از او بدم نمي آيد، چون مي دانم او هم با اينکه هميشه همينجا روبروي من نشسته است در حقيقت هيچ وقت اينجا نيست. دلش بين ماهيهاي حياط خانهء ماست و فکرش وسط ستاره هاست، که به خورشيد نزديکند ولي از خودشان نوري ندارند. بايد مواظب باشم هيچ کس نفهمد در دلش چه مي گذرد، وگرنه همين امروز اخراجش مي کنند، با اين همه فکرهاي درهم و برهم که کسي کار نمي تواند بکند...
