همينطور عصباني و عصبي عقب

| | Comments (1)

همينطور عصباني و عصبي عقب عقب به نزديک مي شدي و آمدي و نشستي روبروي من، وسط پاره پاره هاي خاطراتمان. همانطور که چشمهايمان به هم خيره شده بود انگشتهايت را تکان مي دادي و تکه پاره هاي ريز ريز گذشته ها از روي زمين بلند مي شد و به دستهايت مي چسبيد، و تو آنها را به هم مي چسباندي. اشکهايت که يکي يکي از روي زمين به گوشهء چشمهايت چکيد نگاهت را آرام کرد و خاطره هايمان تکميل شد. گفتم « مراد تتسود » همانطور که رويت به من بود آرام آرام از من دور شدي و رفتي؛ و من مي دانستم که شايد بزرگترين اشتباه زندگي ام را مرتکب شده ام.

1 Comments

Life here is good. It�s nice to have time to relax