سرنشينان عزيز،
بادبانها را بکشيد؛ لنگرهايتان را هم.
بند تنبان را هم، خيلي سفت، خيلي محکم.
ناخدا من هستم؛
ناتوان، نادانا، نابينا، ناشنوا؛
ملوان! طناب افکار مرا به ثريا گره بزن.
نکند باز شود و موج ما را ببرد.
نقشهء راه باز هم به ما کلک زده است؛ باز هم، باز هم، و باز هم...
***
عصر يکشنبه با يکي از شعراي بزرگ معاصر نشسته بوديم روي لبهء يک قوطي، تخم آفتابگردان مي شکانديم. مساله اين بود :پريدن، يا پرت شدن. کفشهايمان را در آورديم و پاچه ها را بالا زديم و پاهايمان را توي سياهيِ عمق قوطي فرو کرديم، و پاهايمان محو شد. اصلا معلوم نبود عمق قوطي چقدر است، و زياد هم مهم نبود؛ به هر حال هر چه داخل قوطي بود - از پوست تخمه هاي آفتابگردان گرفته تا شست پاهاي من - ساکت بود و سرد بود و آرامش بخش. پوکهء تخمه ها را پرت مي کرديم به سمت پاي هم، و من قلقلک لطيفشان را در حين سقوط روي پوست سردم حس مي کردم.
بحث پر سر و صدايي بود، پر از قرچ قرچ شکستن تخمه هاي آفتابگردان. غير از آن، هيچ حرفي نداشتيم با هم بزنيم، چون هيچ کدام راه فراري نمي ديديم. تنها راه خوشبختي بيان حقيقت بود و تنها راه رسيدن به حقيقت تجربهء سختي و بدبختي. هر چه سختي راه بيشتر مي شد ديد بهتري پيدا مي کرديم روي حقيقت، و به محض اينکه به حقيقت نزديک مي شديم احساس خوشبختي ديدمان را کور مي کرد و يک جايي آن وسطها حقيقت گم مي شد و باز بر مي گشتيم به ابتداي بدبختي. حالا باز رسيده بوديم به لبهء همين قوطي، دوراهيِ بين تلاش براي پريدن به سمت حقيقت، يا پرتاب شدن به قعر واقعيت.
به سمت من برگشت، بقيهء تخمه هايش را به من داد و خودش را پرتاب کرد داخل قوطي. شايد هم خودش را پرت نکرد، فقط کمي سُرخورد، و بعد پرت شد. آرامش سقوطش آنقدر روي نوک انگشتان پاهايم سنگيني کرد که مجبور شدم پاهايم را به سمت خودم بکشم و از لبهء قوطي دور شوم. تخمه هاي آفتابگردان را نگاه کردم که به سمت آفتاب چرخيدند، و به همان سمت پريدم. به نزديکي آفتاب که رسيدم، دوست شاعرم را ديدم که نشسته بود کنار خورشيد، روي لبهء يک قوطي، و خورشيد را ديدم که کمي سر خورد، و از همان بالا سقوط کرد. کنار او نشستم و تخمه هاي آفتابگردانش را به او پس دادم، پاهاي لختمان را داخل سياهيِ عمق قوطي تکان مي داديم و برگشتيم به ادامهء بحث پر سر و صدايمان...پريدن، يا پرت شدن.
