خسته اي. طناب ابروهايت را وسط پيشاني گره مي زني و حلقه مي کني دور گردن احساساتش، حالا نکش کي بکش. عشقش خفه مي شود و قلبش يخ مي کند. مسلسل زبانش را به کار مي اندازد و آرامش عصبي ات را به رگبارِ شکايتهاي تند و تکراري اش مي گيرد. خنجر نگاهت را تا ته فشار مي دهي توي چشمهايش، و همين که فوارهء خون خشمش خشک مي شود و فکر مي کني آرام گرفته است با پُتکِ نازِ زنانه اش مي کوبد وسط ملاج هر چه غيرتِ مردانه که فکر مي کردي داري.
خونين و مالين و زخمي که هستي، بي شخصيت و بدبخت و بيچاره هم مي شوي، کم مي آوري و دنيا را به هيچ جايت حساب نمي کني و او را در آغوش مي کشي. يک جنگِ ديگر را هم مي بازي و شکست را قبول مي کني . مي خوابي، به اميد اينکه وقتي بيدار مي شوي ( اگر در روياهايت تو را ترور نکند ) بالاخره بفهمي اشکال کار کجاست، بايد استراتژيهايت را بازبيني کني، يا اصلا يک ارتش جديد بخري. زندگي مي گذرد، آرام، و بي وقفه، و بي اهميت.
