خدايان دودي شده اند، و

|

خدايان دودي شده اند، و آسمان هميشه آبيِ کاليفرنياي جنوبي نيز هم.

از خواب بيدار مي شوي و از پنجره خيابان را مي بيني که سفيد شده است. چند دقيقه اي طول مي کشد تا بفهمي اين که مي بارد برف نيست، خاکستر است. آسمان سياه شده است، خورشيد بنفش است و ابرها يک سايهء نارنجي به گوشهء چشمهايشان کشيده اند. زياد هم عجيب نيست، همه چيز همان است که هميشه بوده است، فقط رنگها کمي به هم ريخته است. رنگها را که برداري، همه چيز عادي است.

خيابان خالي است. مي گويند نبايد از خانه ها بيرون رفت؛ گويا هوا کمي عصبي است، آدم مي کُشد. مي گويند اين آخر هفته يک درگيري مختصري در آن بالاها رخ داده است، مي گويند خداي آتش و خداي جنگلها حرفشان شده است، و بدجور به جان هم افتاده اند. خداي من هم دودي شده است، امروز خودم ديدم.

وسط خيابان خاليِ پشت پنجرهء اتاق من يک بوم نقاشي ايستاده است که از برف سفيدتر است. کنار بوم يک قلم مو نشسته است که خسته است، منتظر دستي است که آن را بردارد. کنار پايهء بوم يک جعبهء رنگ است، که همهء رنگهايش خاکستري است. معلوم نيست از اول همينقدر خاکستري بوده است، يا اين ذرات خاکستري که مي بارد رنگهايش را پير کرده است.

قلم مو تا مرا مي بيند لبخند مي زند، موهاي سرش را از روي دسته اش کنار مي زند و به سمت بوم بر مي گردد. خودش را به بوم مي چسباند و دور خودش غلت مي زند. نازش را مي خرم، سوار دمپايي هايم مي شوم و به سمتش حرکت مي کنم. وقتي که به او مي رسم،‌ خودش را در آغوش انگشتهاي ناشي من رها مي کند، نمي داند که من هيچ سررشته اي از نقاشي ندارم.

جعبهء رنگ را باز مي کنم و يکي از رنگهاي خاکستري را انتخاب مي کنم و روي بوم يک خط طوسي مي کشم، که به سمت بي نهايت مي رود. قلم مو را در دستم مي گيرم و کنار خط قدم زنان پيش مي روم. خاکستر همينطور مي بارد، و همينطور مرا پيرتر و پيرتر مي کند. همينطور که خط مي گذرد و من مي گذرم با موهاي بلند قلم مو - که حالا همه شان خاکستري شده اند - براي خودم يک خانهء خاکستري مي کشم، با يک پنجرهء خاکستري. يک درخت زردآلو کنارش مي کشم، مثل همان که در حباط خانهء مان بزرگ شد، البته خاکستري. يک گل رز هم دارم، که خاکستري است. با يک رنگ ديگر - که آنهم خاکستري است - صورت تو را مي کشم، و با هم به خانهء خاکستريمان وارد مي شويم. خانه هم پر از آدمهاي خاکستري است. مادرم خاکستري است، پدرم طوسي است، و خواهرم کمرنگ است. حدس مي زنم اشتباه آمده ايم، من مطمئنم خانهء ما رنگ داشت. بر مي گردم کنار خط، که هنوز هم خاکستري است.

قبل از اينکه از هم جدا شويم نصف رنگهاي خاکستريم را به تو مي دهم. شايد توانستي آنها را سبز کني، يا قرمز. از روي خط خاکستري مي گذرم، و از بوم بيرون مي آيم. قلم مو را کنار بوم مي گذارم و دستي به موهايش مي کشم و به پشت پنجره ام بر مي گردم. پنجره را مي بندم و تا روزي که رنگهاي دنياي پشت آن برنگردد آن را باز نمي کنم. رنگها را که برداري، هيچ چيزي عادي نيست.

امروز ديگر خاکستر نمي بارد، ولي هنوز هم اگر به سمت ديگر پنجرهء من نگاه کني، يک دنياي خاکستري مي بيني. اينجا مدتي است که خاکستري است. اينجا مردي نشسته است که با اينکه نقاشي نمي داند، مي خواهد دنيايش را رنگي کند، فقط تمام رنگهايش خاکستري است.