کارماي جهان خم شده است؛ احتمالا کمرش درد مي کند؛ شايد هم فقط خسته است، از بس راه آمده است.
وقتي که او را در خيابان - يا در خواب - ديدم از او دعوت کردم بيايد يک چند دقيقه اي بنشيند روي اين صندلي چوبي جلوي خانهء مان، يک آبجوي تگري بزنيم شايد کمي سرحال بيايد و به بقيه مسيرش ادامه دهد. مقداري پسته هم در فريزر بود، براي مهمانها، که کنار شيشه هاي آبجو گذاشتم و برايش آوردم. اين « گينس » ها را نبايد در ليوان ريخت، مزه اش عوض مي شود؛ روي جلدش هم نوشته است.
سر صحبت که باز شد طبق معمول بحث کشيده شد به راه و چاه و ما که هر دو را گم کرده ايم، و توي يک باتلاق - که عمقش تقريبا دو سانتيمتر است - چهار زانو نشسته ايم و مي خوريم و مي آشاميم و منتظر غريق نجاتيم. گفت اتفاقا چند روز پيش با حرکت جوهري صحبت مي کرده است که ديگر گندش را در آورده است، و از او خواسته که اين همه اين دنيا را انگولک نکند، فوق فوقش يک چند ميليون سال ديگر که بيشتر نمانده است، بگذارد تا اين هم بگذرد. با اسرافيل هم يک جلسه اي گذاشته بوده اند، گويا صحبت از اين بوده است که در صورت امکان دميدن در صورش را يک چند هزاره جلو بياندازد، و قال قضيه را بکند، بلکه همه چيز با خوبي و خوشي تمام شود. بحث دلچسبي بود و گينسها را يکي پس از ديگري باز مي کرديم.
فکر مي کنم سطهاي گينس پنجم بوديم که در ادامهء صحبتهايمان رسيديم به اين مدل جديد « ويکتوريا سيکرت » و هر چقدر بحث کرديم نتوانستيم بر سر سايز کاسهء سوتين او به توافق برسيم. من اصرار داشتم C مي پوشد و عملي هم هست، ولي او مي گفت خودش در دفتر آفرينش خوانده است که در طالعش سايز B قرار داده اند و هنوز هم همان است، فقط از اين فنري ها مي پوشد که جلويش اسفنج اضافه هم دارد و برجسته تر به نظر مي رسد. به خاطر اهميت حياتي و تاثير شگرف اين بحث سرنوشت من و مسير او - کارماي جهان - هر دو داد مي زديم و فرياد مي کشيديم و خواهر مادر همديگر را مي شمرديم، که البته من حواسم بود زياد دور برندارم، چون به مراتب خواهر مادر او خيلي خرشان بيشتر از من مي رفت و بهتر بود زياد سربه سرشان نگذارم.
يادم نيست کي به آخر جعبهء دوازده تايي رسيده بوديم ولي يادم هست آن آخرها من متوجه شدم مدتي است هردومان خفقان گرفته ايم و بر و بر همديگر را نگاه مي کنيم. يک چيزي در چشمهايش ديدم که عين خودم بود، نشسته بود و حرف نمي زد و خسته بود، نه مي دانست چرا و نه مي دانست براي چي و نه مي دانست کجا. ولي يک فرق خيلي بزرگي با من داشت، اصلا هم برايش مهم نبود که بداند چرا و کجا و اصلا چه جوري. آخرين بطريهاي خالي مان را به سلامتي من و کارماي جهان به هم زديم و به خواب رفتيم.
صبح که بيدار شدم رفته بود. آدم هر کاري مي کند نبايد از کارماي جهان عقب بماند. سريع دوش گرفتم و به سر کار آمدم. وسطهاي راه او را ديدم که در سمت مخالف بزرگراه از من دور مي شد، ولي ديگر نه برايم مهم بود کجا مي رود و چگونه مي ورد و اصلا چرا. تلفنم را برداشتم تا به او همين را بگويم، ولي آنتن نداشت. باشد براي وقتي ديگر، يک شب ديگر و دوازده گينس ديگر.
