نمي دانم جريان چيست، ولي

|

نمي دانم جريان چيست، ولي مطمئنا کاسه اي زير نيم کاسه هست :‌ زندگي به طرز بسيار مشکوکي خوب پيش مي رود. باد حوادث با سو ء استفاده از اتفاقات معمولي ولي دلنشين خودش را در پس زمينه پنهان کرده است و در کمين لحظهء مناسب براي حمله به آرامش نسبيِ من انتظار مي کشد. به هر حال من چون نمي دانم پدرسوخته کجا قايم شده است کار زيادي از دستم بر نمي آيد، نشسته ام ببينم اينبار از کدام جناح مي خواهد به من حمله کند.

اصولا در چنين شرايطي بايد خيلي هوشيار بود. از آنجا که در زندگي من سابقه ندارد هيچ وقت روزگار بگذارد من مثل آدم زندگي خودم را بگذرانم مطمئنا وقتي ظاهرا به من کاري ندارد مشغول چيدن مقدمات و هدايت من به سمت چاه جديدي است که آنرا با پيشرفته ترين و قوي ترين تجهيزات مردافکن و فيلکُش ساخته و آماده کرده است. ديشب بعد از اينکه هر چقدر گوشه هاي تاريک زندگي ام را - مانند زير تخت، ته کمد يا حتي لاي انگشتان پاي چپم - بررسي کردم نتوانستم هيچ ردي از بدبختي هاي احتمالي پيدا کنم تلفن را برداشتم و با روابط عمومي جهان هستي تماس گرفتم تا تکليف خودم را بدانم. بالاخره حتما يک کسي آن بالا مي داند جريان چيست.

پس از اينکه چند ساعت پشت خط منتظر بودم و دهها بار تمام دعاهاي مسيحيان و يهوديان و مسلمانان و بقيهء اديان جهان را - که همه شان عين هم دلنشين و غير منطقي بودند - روي نوار انتظار شنيدم بالاخره موفق شدم با فرشتهء اپراتوري که بسيار تند و بي حوصله حرف مي زد صحبت کنم. پس از آنکه تمام مشخصات من را - از تعداد موهاي زير بغل گرفته تا اختلاف شعاع لالهء گوش چپ و راست - همه را تک تک پرسيد به من گفت که پروندهء من در اين قسمت نيست و براي بررسي به بخش بازبيني فرستاده شده است، و بدون آنکه چيزي از من بپرسد مرا به بخش ديگري وصل کرد. بعد از چند ساعت و چندين فرشتهء اپراتور ديگر من متوجه شدم که پروندهء سرنوشت من به کل گم شده است، و فقط خدا مي داند که کجا مي تواند باشد، و بالاخره فرشتهء يکصدو بيست و چهار هزارم مرا مستقيما به خود خدا وصل کرد.

پس از سلام و عرض ادب همين که وضعيت خودم را به صورت خلاصه براي خداي بزرگ توضيح دادم ساکت شدم تا پاسخ او را بشنوم، ولي خداوند متعال هيچ حرفي نزدند. چند بار الو الو کردم بالاخره صداي آسماني خداوند را شنيدم که فرمودند حالا من پرونده ام گم شده است که شده است، و ايشان - باري تعالي - هنوز متوجه نشده بودند که مشکل من اين وسط چيست. سعي کردم براي پروردگار متعال توضيح بدهم که چقدر از اين بي مشکلي و بي دردي نگرانم و از عاقبتش مي ترسم ولي رب العالمين هيچ پاسخي ندادند که ندادند. همين که متوجه شدم کارتي که براي تماس با آن دنيا خريده بودم فقط يک دقيقهء ديگر جا دارد، بقيهء وقتم را به شکرگزاري و دعا و تشکر براي وقت گرانقدر ايشان گذراندم.

از نگراني و ترس از اينکه پروندهء‌ مرا کدام نامردي دزديده است و چه بلايي مي خواهد به سرم بياورد تا صبح خوابم نبرد. امروز صبح همينطور که با نگراني و اضطراب از خانه بيرون آمدم همه جا را مي پاييدم تا يک وقت حوادث روزگار مرا غافلگير نکنند. وقتي که ماشينم روشن نشد، انگار دنيا را به من داده بودند و از شادي در پوست خودم نمي گنجيدم. بالاخره اين بار هم به خير گذشت و باد حوادث فقط زورش به ماشينم رسيده بود. از خوشحالي از ماشين بيرون پريدم و با صداي بلند خدا را شکر کردم، که تنها مشکل من در دنيا همين ماشيني است که دهانم را صاف کرده است و بس.