بين هزار شخصيتي که در من زندگي مي کنند يک پيرمردي هست هفتصد ساله، کچل، چاق، شکمو، بد اخلاق، بد دهن و بي حوصله. گاهي شبها که از سر کار برمي گردم مي بينم آمده است هيکل سنگينش را انداخته است وسطِ من، تکان هم نمي خورد. پيرمرد خرف گوشهايش هم سنگين است، هر چقدر سرش داد مي زنم که پاشو برو بگذار به بدبختي خودم برسم انگار نه انگار. نه مي گذارد و نه برمي دارد، مرا پرت مي کند ته اين صندلي راحتي وسط نشيمن، يک کاسهء چيپس و سالسا به اين دستم و يک ليوان شراب هم به دست ديگرم مي چسباند، بعد هم مثل خوک مي خورد و مي آشامد. هر چه التماسش مي کنم که پدر من، به پير به پيغمبر من دهانم صاف مي شود يک کمي اين شکم را بدهم تو، چرا با من اينجوري مي کني، اصلا به خرجش نمي رود که نمي رود. فحش خواهر و مادر را مي کشاند به هر چه اصول زندگي متمدن و تندرستي و فرهنگ است. به هر حال کاري از دستم بر نمي آيد، گاهي يک شب - مثل ديشب - گاهي هم چند شب همينطور مرا اسير خودش مي کند، بعد دوباره گورش را گم مي کند تا کي دوباره نوبتش شود که رو بيايد.
ديشب همينطور که در اسارت او شکنجه مي شدم تصميم گرفتم کمي با او حرف بزنم، ببينم چرا انقدر بد اخلاق است. معمولا هر وقت دهانش را باز مي کند تا چيزي بگويد براي چاشني هر کلمه صد صفت رکيک و چاله ميداني هم نثارم مي کند، و مرا از هر چه بحث و گفتگو است بيزار مي کند. تصميم گرفتم فحشهايش را نشنيده بگيرم و بگذارم از تجربياتش برايم بگويد، بالاخره بعيد است اين دوتار مويش را در آسياب سفيد کرده باشد.
شايد دو کلمه هم حرف حساب بزند، حالا او به هيچ جايش نيست، من که آدم فهميده و تحصيلکرده اي هستم مي دانم که آدم نمي تواند فقط از روي لحن صحبت روي شخصيت کسي قضاوت کند.
پرسيدم آخرين باري که خنديده بود را يادش هست يا نه، گفت نه. پرسيدم آخرين باري که خورشيد را ديده است يادش هستُ يا نه ، و باز هم گفت نه. فکر کردم طبق معمول حوصله ام را ندارد، پرسيدم مي خواهد ساکت شوم يا نه، و باز هم گفت نه. از او خواستم برايم معضل بزرگي را حل کند. از او خواستم به من توضيح بدهد اگر من فقط بيست و شش سال دارم چطور او که در من است و در حقيقت يکي از مَنهاي من است انقدر پير و فرسوده شده است. اصلا چگونه او هفتصد سال از عمرش مي گذرد و هنوز زنده است؟ چرا انقدر خسته است، مگر کوه کنده است؟ چرا انقدر بي حوصله است؟ همان که مي ترسيدم شد : شروع کرد به فحش دادن به زمين و زمان و زندگي هر دويمان. داد مي زد که اين حرفها مال کتابهاست که زندگي زيباست و دنيا خوب است اگر بخواهي. سرم فرياد مي کشيد که خودت را گول مي زني و دنيا همين گهي هست که هست. عربده مي کشيد که دلت را خوش کرده اي به چي؟ به دوستهايي که نداري؟ به پولي که اداي داشتنش را در مي آوري؟ يا شايد فکر مي کني « بردگي » اگر با لهجهء انگليسي تلفظ شود خوشايند است؟...
همين طور ته صندلي افتاده بوديم به جان هم و داد و فرياد مي کرديم که يا من خوابم برد يا او . صبح که از خواب بيدار شدم بلافاصله پنجره را باز کردم و آفتاب را ديدم. هر چه در خودم گشتم اثري از پيرمرد و غرولند هايش نديدم، به جايش پسرک خواب آلودي داشت زير دوش حمام بلند بلند آواز مي خواند؛ پسرک هيچ ربطي به پيرمرد ندارد، با تمام بي تجربگي و سادگي و بلاهتش او را بيشتر مي پسندم، براي اينکه در من باشد.
