با خميرِ بازي روي ميزم

|

با خميرِ بازي روي ميزم يک گودزيلا ساخته ام. يعني در حقيقت يک گلوله ساخته ام با دو تا شاخ روي سرش، و اسمش را گذاشته ام گودزيلا، و قايمش کرده ام پشت کاغذهاي روي ميزم تا يک وقت مرا نخورد. به هر حال من مي دانم که الکي است، خودش که نمي داند...

يک روز صبح اول وقت که به سر کارم رسيدم آمده بود نشسته بود لبهء ميز، اصرار داشت خودش را پرت کند پايين تا بميرد. اصلا حوصله ء نقهاي اين يکي را نداشتم؛ هيکل نرم و گردش را برداشتم و گذاشتمش ته ميز، سر جاي اصلي اش. چند دقيقه گذشت و من مشغول کارهايم بودم که ديدم دوباره آمده است لبهء ميز و چيزي نمانده که خودش را از ارتفاع هزار ميليمتري پرت کند پايين. بلندش کردم و نشاندمش روي شست دست راستم تا ببينم چه مي گويد. هنوز دهانم را باز نکرده بودم که زد زير گريه و با اينکه من اصلا برايش چشم نساخته بودم اشکهاي سبز خميري اش سرازير شد؛ حالا اشک نريز کي بريز، و دستم را لکه لکه سبز مي کرد.

وسط هق هق هاي بغض آلودش شنيدم که مي گفت دلش مي خواست گودزيلا نباشد، چون از وقتي گودزيلا شده است همه از او مي ترسند و از کنارش هم رد نمي شوند. گفت دلش مي خواست حداقل دراکولا بود، يا فرانکن اشتاين، يا هر چيز وحشتناک ديگري غير از گودزيلا، چون همهء آنها يک کسي را داشته اند که بخاطر او و در آرزي رسيدن به او نميرند، ولي گودزيلا هيچ کس را ندارد و بايد برود براي خودش بميرد. يک کم نازش را کشيدم و دلداري اش دادم و گفتم من راه حل مشکلاتش را مي دانم. شاخهايش را برداشتم و برعکس زير دهانش گذاشتم و گفتم بفرما، از امروز اسمت را مي گذاريم دراکولا. ناگهان اشکهايش بند آمد و لبخند زد و شستم را بغل کرد و بوسيد. با هزار اميد و آرزو برگشت به ته ميز و به من گفت حالا در عشق رسيدن به کسي که دوست دارد هيچ وقت نمي ميرد.

امروز صبح که به سر کار رسيدم دوباره ديدم نشسته است لبهء ميز. با تعجب از او پرسيدم اينبار چه مرگش است و هيچ جوابي نداد. خيره شده بود به کف زمين، نه گريه مي کرد نه مي خنديد و نه حرف مي زد. همين که خواستم بلندش کنم سر خورد و پرت شد و با يک صداي تپ خفه به موکت خورد. از کف زمين برش داشتم و ديدم که هنوز نمرده است، ولي دندانهايش شکسته است. دلم برايش سوخت، کمي نگاهش کردم و وقتی که ديدم حسابی کثيف هم شده است گفتم از امروز اسمش را مي گذاريم هپلي، و گذاشتمش روبروي خودم، چون ديگر نمي توانست مرا بخورد. حالا هر دويمان روبروي هم نشسته ايم و به هم لبخند مي زنيم؛ حالا هم من خوشحال هستم و هم هپلي، دوست کثيف و خميري و دوست داشتني.