اين ليموهاي درشتي را که

|

اين ليموهاي درشتي را که هسته ندارند بايد از رديف آخر سبزيهاي سوپرمارکت سر کوچهء ما برداري و بياوري حسابي بچلاني. مي داني، آخر در اين مملکت همه چيز بزرگ است و بي خاصيت. ليموهاي زرد بزرگش حتي نصف اندازهء ليموترشهاي کوچک و سبزي که در کارتنهاي بزرگ از جهرم برايمان مي رسيد آب ندارند : دوتايش را که تا آخرين جايي که زور داري مي چلاني تازه ته ليوانت را پر مي کنند. با دقت دو قاشق چايخوري شکر اضافه مي کني و هم مي زني و دقيقا سه مکعب يخ از فريزر در مي آوري و داخل ليوانت مي اندازي. حالا اين بطري عرق معطري را که همين حالا باز کرده اي کج مي کني و بقيهء ليوانت را با آن پر مي کني. همينطور که جرعه جرعه آن را مي چشي سبزي و ريحون و کاهوهاي ريز و گوجه فرنگي و تخم آفتابگردان و شاتوت و پنير و سرکهء بالزامي و روغن زيتون را روي هم مي ريزي و حسابي قاطي مي کني و رويش تکه هاي جوجهء سرد را مي چيني و موسيقي آرامي مي گذاري و همهء چراغها را خاموش مي کني و لم مي دهي تا بالاخره در اين بيست و چهار ساعتي که زنده هستي يک ساعت زندگي کني.

در تاريکي مطلق پوست روشنش را مي بيني که باز روبرويت نشسته است؛ مثل هميشه آرام نشسته است و هيچ چيز نمي گويد. يک دستش يک کاسهء بلورين پر از گيلاس را نگه داشته است و دست ديگرش از داخل کاسه دانه دانه گيلاسها را بر مي دارد و در دهانش مي گذارد. دقت که مي کني دمهاي سياهي را مي بيني که بين گيلاسهاي براق زرد و قرمز بالا و پايين مي روند :‌ کاسهء بلورين گيلاسي که در کنارش گرفته است پر است از عقرب، ولي آنقدر آرام نشسته است و آنقدر انگشتان بلندش را با اطمينان داخل گيلاسها فرو مي برد که فکر مي کني غير ممکن است هيچ وقت به جاي گيلاسهاي قرمز و تازه نيش زهر آگين عقرب نسيبش شود.

از او بدت مي آيد. از اينکه آنقدر به خودش اطمينان دارد به او حسودي مي کني و تلخ مي شوي و از تمام حرکاتش ايراد مي گيري. از اينکه او نمي ترسد حرص مي خوري. از اينکه او همان است که تو در آرزوي بودنش عمري است خودت را به اين در و آن در مي زني احساس حقارت مي کني و بلافاصله از دست او عصباني مي شوي که به چه حقي از تو بهتر است. دلت مي خواهد خودت باشي و فکر کني تا وقتي خودت هستي کاملي و هيچ چيزي کم نداري، و در اننتهاي وجودت مي داني که دلت مي خواست به جاي او بودي.

به خودت فکر مي کني. به اينکه اگر تو هم بخواهي از کاسهء او گيلاسي برداري آنقدر به عقربها فکر مي کني تا چه بخواهي چه نخواهي يکي از دمهايشان انگشتانت را پيدا کند و از ترس نيش عقرب تا آخر عمرت نمي توانی طعم ترش و شيرين گيلاسهاي تازه را بچشي. به گيلاسها خيره مي شوي و مي سوزي. حرص مي خوري و از او و از خودت و از تمام دنيا متنفر مي شوي که چرا انقدر ضعيفي. انقدر عصبي و ضعيف مي شوي تا اختيار خودت را از دست مي دهي.

آخرين جرعه هاي ليوان دوم را که سر مي کشي ديگر هيچ اختياري از خودت نداري. بدون آنکه بفهمي چه مي کني هوس مي کني گيلاسهايش را از جلويش برداري و چشمانت را مي بندي و دستت را تا آرنج داخل کاسهء گيلاسهايش مي کني و اولين چيزي را که به انگشتانت برخورد مي کند برمي داري و در دهانت مي گذاري. حالا چراغها را روشن مي کني و همينطور که به جاي خالي اش خيره شده اي به عقربي فکر مي کني که در دهان داري و همينطور که زهر دمش را مزمزه مي کني در روياهايت باز او را - يا زندگي خودت را - مي بيني که روبرويت نشسته است و با همان ارامشي که در او سراغ داري دهانش را باز کرده است و استخوانهاي عقربهايي را که جويده است در دستمالي مي گذارد و به خوردن گيلاسهايش در تاريکي مطلق ادامه مي دهد.

خسته هستي. ديگر نه با ليوانت و نه با خودت و نه با او نه با هيچ کس و هيچ چيزي کاري نداري . چراغها را باز هم خاموش مي کني و مي خوابي، در حسرت همان آرامشي که مي بيني و نداري.