از وقتي که يادم هست هميشه فکر مي کردم خيلي عجيب است که گربه ها هفت تا جان دارند و آدمها يکي. هميشه فکر مي کردم خيلي عالي است که آدم يک چند تا جان اضافه داشته باشد و در مواقع اضطراري از آنها استفاده کند. مثلا يک روز که خيلي حرص خورده ام مي توانستم خودم را از بالاي يک کوه خيلي بلند پرت کنم وسط يک برکهء خيلي کوچک، تا شايد کمي حالم بهتر شود. يا مثلا هر وقت از دست خودم خيلي عصباني مي شدم با پتک مي کوبدم وسط سر خودم، تا يک جانم را هدر بدهم و خودم را تنبيه کنم.
چند سال پيش آن روزي که رفتي و من مُردم براي اولين بار فهميدم که من هم بيشتر از يک جان دارم، چون مطمئن بودم مرده ام ولي هنوز مي ديدم که شبها صبح مي شوند و زندگي از جلوي چشمان من قدم زنان مي گذرد. بعد براي اينکه مطمئن شوم که همه همينطور هستند همان روزي که برگشتي تو را هم کُشتم، و تو هم زنده ماندي و من فهميدم که يا ما هر دو گربه هستيم، و يا همهء آدمها چند جان دارند و خودشان خبر ندارند.
حالا که چند سال از آن روزها مي گذرد هر دوي ما چند بار از خطي که تصور مي کرديم زندگاني را از نيستي و نابودي جدا مي کند گذشته ايم و چند بار مرده ايم و هنوز زنده هستيم و زندگي به هردويمان زبان درازي مي کند، چون هنوز هم مثل شاخ شمشاد سر پا و سرحال است و همينطور ما را زنده زنده به دنبال خودش مي کشاند. حالا هنوز هم هر از گاهي من - به قول خودت - حواسم پرت مي شود و دستم بي هوا ماشه را مي کشد و باز تو مي ميري و برمي گردي و براي انتقام باز هم مرا مي کشي، و هر دويمان با يک جان کمتر به زندگي ادامه مي دهيم، که از دست ما خسته شده است و ديگر حتي براي مراسم ختم من و تو - که براي همه تکراري شده است - مکث هم نمي کند.
مي داني، حالا بر عکس آن روزها ديگر فکر مي کنم اصلا خوب نيست که آدم انقدر جان داشته باشد. حالا نه دلم مي خواهد گربه باشم، و نه سگ جان. حالا فکر مي کنم شايد بهتر است آدم همان يک جان را داشته باشد و وقتي که به هر دليلي مي ميرد، ديگر زنده نباشد. شايد هم دست خود آدم باشد، که تصميم بگيرد بالاخره کي جانهايش تمام شود و واقعا بميرد. شايد هم بايد - مثل من و تو - داستان زندگاني را در مردن و زنده شدن ببيند، و همينطور بکشد و بميرد و باز با افتخار به اينکه هنوز هم مي تواند زنده بماند زندگي کند.
