امروز صبح من با صداي

|

امروز صبح من با صداي انوانسيون هفتم سمفوني ابو عطا از خواب بيدار شدم، و وقتي که کنار پنجره رفتم قورباغه هاي محله را ديدم که با لباسهاي شيک و مرتبشان در دسته هاي تِنور و سوپرانو با نظم عجيبي ابو عطا مي خواندند. همانطور که انتظار داشتم مجبور شدم براي دوش گرفتن به سقف حمام بچسبم تا همينطور که آب سربالا مي رفت روي سرم بريزد. طبق معمول با بي حوصلگي لباسهايم را پوشيدم ( امروز نوبت شلوار جين شمارهء دو بود با پيرهن شمارهء چهار و کفش شمارهء يک، ولي چون پيرهن شمارهء‌چهار خودش را لوس کرد و پيدا نشد شمارهء سه را پوشيدم ) و از در خانه بيرون آمدم.

دو تا از کشتيهاي فضايي شاخ به شاخ به هم خورده بودند و يک قطعه از بزرگراه منفجر شده بود. يکي از آدم آهنيهاي خيلي خوش هيکل و سکسي که ظاهرا ديوانه هم بود مست کرده بود و با ماشينهاي پشت ترافيک يه قل دو قل مي کرد :‌ يکي را بلند مي کرد و پرت مي کرد بالا و يکي ديگر را بر مي داشت، بعد هر دو را پرت مي کرد بالا و همينطور تا شش و هفت مي رفت تا اينکه خسته مي شد و همهء ماشينها را پرت مي کرد پشت کوه. يک آدم آهني ديگر هم بود که شصتاد و نه تا سر داشت و شونصد تا دست، که هر کدام يک شکل بودند و هي شکلهايشان عوض مي شد...

همينطور که پشت ترافيک وسط تيرهاي ليزر و دود و انفجار گازهاي نيتروژن و هيدروژن و جيغ و داد و صداي ترکيدن ماشينها که بهم مي خوردند نشسته بودم داشتم فکر مي کردم باز هم به کار دير مي رسم و اعصابم بهم ريخته بود که ناگهان آسمان باز شد و يک نور خيلي روشني همه جا را روشن کرد. خود آرنولد لُُخت و پتي و با ماتحت برهنه از آسمان فرود آمد و از رعد و برق پياده شد و شلوار اولين گداي کنار خيابان را از تنش بيرون کشيد و خودش را پوشاند. بعد با يک مشت تمام آدم آهنيهاي عجيب و غريب را لوله کرد و توي جيب پشت شلوارش گذاشت. کشتيهاي فضايي هم تا اين صحنه را ديدند حساب کار خودشان را کردند و گم و گور شدند. آرنولد خودش خوابيد وسط بزرگراه تا همهء ماشينها از رويش رد شوند و همه به کار و زندگيشان برسند.

به سر کار که رسيدم خيلي خوشحال شدم که در ايالتي زندگي مي کنم که شهردارش يک تنه هزار تا آدم آهني و کشتي فضايي و اين آدمهاي کج و کوله اي را که از آينده فرار کرده بودند حريف است. از امروز ديگر در کاليفرنيا هيچ کس لازم نيست نگران حملهء ناگهاني فضايي ها باشد. خيلي عالي است، خدايا شکرت.