دقيقا در همان لحظه اي که من خوابم برد، فرشتهء راهنماي من بيدار شد تا به من بگويد اگر اينبار هم بگذارم « جريان » مرا به هر طرفي مي خواهد بکشد ديگر از دست هيچ کسي - حتي خودم - هيچ کاري بر نمي آيد. مدتي با پاشنهء کفشهاي بلورينش روي چشمهاي بستهء من قدم زد، بعد چند بار با بالهايش توي گوشهايم زد، بعد هم با چوب درخشاني که دستش بود محکم توي سرِ من کوبيد و وقتي بالاخره نا اميد شد به سر جايش در وجدانم برگشت و به خواب رفت.
حالا من همينطور که اينجا لب « جريان » نشسته ام پاچه هاي شلوارم را بالا زده ام و پاهايم را در آن تکان مي دهم. سرم کمي درد مي کند، گوشهايم هيچ حرفي را نمي شنود و چشمهايم همه چيز را تار مي بيند. تنها احساسي که دارم يک لختي خيلي لذتبخشي است که از نوک شست پاهايم شروع مي شود و تمام بدنم را مست مي کند. کاشکي اين فرشتهء راهنماي من اينجا بود تا به من مي گفت چکار کنم. فکر نمي کنم اين بار هم بتوانم در مقابل وسوسهء رها شدن در « جريان » مقاومت کنم و راه خودم را بروم...آرام، آرام تمام وجودم لخت مي شود و سُر مي خورم و کم کم غرق مي شوم، حالا اين جريان مي تواند منِ مستِ غريق را هر جايي که خواست ببرد...
