شمرد : نهصد و نود و نه. يکي مانده بود تا به آروزهايش برسد. برگشت تا آخرين دانه را هم به خانه اش بياورد. يکي ديگر هم که مي آورد مي توانست تا هزار روز به تمام کارهايي که دوست دارد برسد، يا اينکه در يک روز هزار نفر از دوستانش را به خانه اش بياورد. وقتي که آخرين دانه را روي شانه هاي خسته اش مي کشيد به هزار کاري که دوست داشت انجام دهد فکر کرد، و هزار دوستي که مي خواست به خانه اش دعوت کند و دانه هايش را با آنها تقسيم کند.
هر کاري کرد نه توانست هزار کاري را که دوست دارد انجام دهد به خاطر بياورد، و نه هزار دوستي را که مي خواهد ببيند. چشمانش را بست و از ته قلب کوچکش از خدا خواست به او کمک کند. آنقدر صادق و صميمي دعا کرد که بلافاصله توفان وحشي سياهي به خانه اش رسيد و تمام دانه هايش را در بادهايش پيچيد و در افق محو شد.
خدا را شکر کرد، و شمرد : يک
