مساله اين است‌:‌ کاري که

|

مساله اين است‌:‌ کاري که درست است ، يا کاري که دوست داري.

مساله وقتي مشکل است که هيچ کدام از کارهاي درست را دوست نداري. حالا مي نشيني از شب تا صبح با خودت فکر مي کني که اصلا تو کي هستي و چرا هستي. بعد يادت مي آيد که در سالهاي خيلي دور يک پسربچه اي بود که وقتي چند ماه پولهايش را جمع کرد به يک رستوران خيلي عجيب غريب رفت و پس از چند دقيقه تمام پولهايش را روي ميز گذاشت و بيرون آمد. با اينکه ديگر او را خوب نمي شناسي ولي خوب يادت هست پسرک آن شب مطمئن بود خوشبخت ترين انسان زنده روي کرهء خاکي است.

بعد با خودت فکر مي کني که اگر خوشبختي انقدر ساده است پس چرا بايد صبر کرد؟ مگر غير از اين است که پسرک از آن شب تا امروز هزار بار ديگر هم به رستورانهاي خيلي عجيب غريب تر هم رفته است، ولي هرگز احساس خوشبختي آن شب را يک لحظه هم تجربه نکرده است؟ احتمالا يک فرقي هست بين ماهي و احساس خوشبختي؛ ظاهرا نمي تواني احساس خوشبختي را هر وقت که دلت خواست در جريان زندگي صيد کني.

بعد با خودت فکر مي کني که اگر کاري که دوست داري غلط است و اشتباه است و ديوانگي است دو حالت دارد : يا به خاطر اين اشتباه مي ميري، که در اين صورت صد هزاربار خدا را شکر مي کني که کارهايي را که دوست داري انجام داده اي، يا با بدبختي و بيچارگي زنده مي ماني، و به خاطرهء لحظه اي که خوشبختي را تجربه کرده اي لبخند مي زني و هر وقت هر کسي برايت از خوشبختي خودش تعريف کند تو با آرامش به حرفهايش گوش مي کني و مطمئني مي داني از چه چيزي صحبت مي کند، و اینکه یک روزی و یک زمانی از او و تمام آدمهای دنیا خوشبخت تر بوده ای.

در پايان فقط يک نتيجه مي گيري : هيچ کاري درست نيست، وقتي که آن را دوست نداري؛
و مسالهء مشکل به سادگی حل شده است.