- قاصدک! پيغام من دريافت شد؟
+ منتظر باش. بادها در راهند.
- قاصدک، نسيم را نديده اي؟
+ خواب بودي، خسته شد، با توفان رفت.
- قاصدک، صداي باد مي آيد... نکند کلبهء کاهيِ من را باد با خود ببرد؟
+ چاره اي نيست؛ باد مُزد پيغامبريَش را با جنون مي گيرد.
***
مزقونش شکسته بود ، شايد هم نشکسته بود، فقط کوک نبود. به هر حال تا وقتي که زنده بود هيچ کس هيچ کدام از آهنگهايش را دوست نداشت. يک روز ديگر سر جايش - زير درخت خشک زردآلو، وسط پياده رو - نبود. مزقونش بود و پتوي سياهي که روي خودش مي کشيد. مي گفتند شبانه مرده است و اهل محل خاکش کرده اند. هيچ کس نمي دانست اگر اهل محل اين کار را کرده اند پس چرا وسايلش را همانجا ول کرده اند؟ يک سگ ولگردي بود که گاهي کنارش مي نشست؛ سگ هم ديگر نبود. مي گفتند اهل محل از شرش خلاص شده اند، خيلي کثيف بود. يک روز توفان شد، باد مزقون و پتو را در دلش پيچيد و بالا برد و به شاخه هاي خشک درخت کوبيد. بهارِ سال بعد، درخت خشک جوانه زد و شهرهء زردي زردآلوهاي آبدارش در شهر پيچيد. خيابان پر شد از مردمي که مي آمند تا زردآلوهاي زرد درخت خشکيده را تماشا کنند. تابستان که رسيد، مردم شهر تک تک زردآلوها را چيدند، ولي از هر کدام فقط يک گاز خوردند : توی زردآلوها سياه شده بود؛ زردآلو تلخ بود. پاييز که رسيد، تمام مردم شهر مسموم شدند، و يکي يکي مُردند. اولين برف زمستان که باريد، تمام سطح پياده رو - مثل بقيهء شهر - سفيد شد، غير از لکه هاي سياه رد پاي يک سگ، که هر روز از صبح تا شب و از شب تا صبح در خيابانهاي شهر پرسه مي زد و زوزه مي کشيد، و بدنبال درخت خشکيده اي مي گشت که روي تنه اش حک شده باشد : « باد سرنوشت هم ما را جا گذاشت. »
