October 2003 Archives

- قاصدک! پيغام من دريافت

| | Comments (0)

- قاصدک! پيغام من دريافت شد؟
+ منتظر باش. بادها در راهند.
- قاصدک، نسيم را نديده اي؟
+ خواب بودي، خسته شد، با توفان رفت.
- قاصدک،‌ صداي باد مي آيد... نکند کلبهء کاهيِ من را باد با خود ببرد؟
+ چاره اي نيست؛ باد مُزد پيغامبريَش را با جنون مي گيرد.

***

مزقونش شکسته بود ، شايد هم نشکسته بود، فقط کوک نبود. به هر حال تا وقتي که زنده بود هيچ کس هيچ کدام از آهنگهايش را دوست نداشت. يک روز ديگر سر جايش - زير درخت خشک زردآلو، وسط پياده رو - نبود. مزقونش بود و پتوي سياهي که روي خودش مي کشيد. مي گفتند شبانه مرده است و اهل محل خاکش کرده اند. هيچ کس نمي دانست اگر اهل محل اين کار را کرده اند پس چرا وسايلش را همانجا ول کرده اند؟ يک سگ ولگردي بود که گاهي کنارش مي نشست؛ سگ هم ديگر نبود. مي گفتند اهل محل از شرش خلاص شده اند، خيلي کثيف بود. يک روز توفان شد، باد مزقون و پتو را در دلش پيچيد و بالا برد و به شاخه هاي خشک درخت کوبيد. بهارِ سال بعد، درخت خشک جوانه زد و شهرهء زردي زردآلوهاي آبدارش در شهر پيچيد. خيابان پر شد از مردمي که مي آمند تا زردآلوهاي زرد درخت خشکيده را تماشا کنند. تابستان که رسيد، مردم شهر تک تک زردآلوها را چيدند،‌ ولي از هر کدام فقط يک گاز خوردند :‌ توی زردآلوها سياه شده بود؛ زردآلو تلخ بود. پاييز که رسيد، تمام مردم شهر مسموم شدند، و يکي يکي مُردند. اولين برف زمستان که باريد، تمام سطح پياده رو - مثل بقيهء شهر - سفيد شد، غير از لکه هاي سياه رد پاي يک سگ، که هر روز از صبح تا شب و از شب تا صبح در خيابانهاي شهر پرسه مي زد و زوزه مي کشيد، و بدنبال درخت خشکيده اي مي گشت که روي تنه اش حک شده باشد :‌ « باد سرنوشت هم ما را جا گذاشت. »

خسته اي. طناب ابروهايت را

| | Comments (0)

خسته اي. طناب ابروهايت را وسط پيشاني گره مي زني و حلقه مي کني دور گردن احساساتش، حالا نکش کي بکش. عشقش خفه مي شود و قلبش يخ مي کند. مسلسل زبانش را به کار مي اندازد و آرامش عصبي ات را به رگبارِ شکايتهاي تند و تکراري اش مي گيرد. خنجر نگاهت را تا ته فشار مي دهي توي چشمهايش، و همين که فوارهء خون خشمش خشک مي شود و فکر مي کني آرام گرفته است با پُتکِ نازِ زنانه اش مي کوبد وسط ملاج هر چه غيرتِ مردانه که فکر مي کردي داري.

خونين و مالين و زخمي که هستي، بي شخصيت و بدبخت و بيچاره هم مي شوي، کم مي آوري و دنيا را به هيچ جايت حساب نمي کني و او را در‌ آغوش مي کشي. يک جنگِ ديگر را هم مي بازي و شکست را قبول مي کني . مي خوابي، به اميد اينکه وقتي بيدار مي شوي ( اگر در روياهايت تو را ترور نکند ) بالاخره بفهمي اشکال کار کجاست، بايد استراتژيهايت را بازبيني کني، يا اصلا يک ارتش جديد بخري. زندگي مي گذرد، آرام، و بي وقفه، و بي اهميت.

از خواب پريدم. چشمهايم را

| | Comments (1)

از خواب پريدم. چشمهايم را که باز کردم يادم آمد من که پرنده نيستم، و باز روي تختم افتادم. دوباره به خواب رفتم،‌ و باز يادم رفت که من پرنده نيستم، و باز پرواز کردم.

وسطهاي شب يکي از آرزوهايم را ديدم، نشسته بود روي شنهاي گرم ساحل، روبروي درياي بي موج، در يک شهر کوچک خيلي خيلي سبز پشت يک کوه بلند. آرزوي کوچکي بود که شايد چند سال پيش خيلي دوستش داشتم، ولي او را هم مانند خيليهاي ديگر فراموش کرده بودم. سري تکان داديم که يعني سلام، و کمي کنار رفت، که يعني بيا کنارم بنشين. با انگشتهاي ظريفش لاي شنها دنبال ريگ مي گشت، و ريگها را يکي يکي پرت مي کرد توي دريا. با نگاهش ريگها را دنبال مي کرد و هر بار که ريگ به سطح آب دريا مي خورد انعکاس لرزش آب را در چشمهاي زيبايش مي ديدم. آرزو هنوز هم مثل هميشه زيبا بود.

با گوشهء چشمش يک نگاه عجيبي به من کرد، که يعني چرا مرا فراموش کردي. سرم را برگرداندم، که يعني خودت مرا دوست نداشتي. پوزخند زد، که يعني خودت هم خوب مي داني که من هميشه دوستت داشتم، ولي نه آنگونه که تو مي خواستي. دوردست را نگاه کردم، که يعني تو هيچ چيزي از دوست داشتن نمي داني. او هم به بي نهايت خيره شد، در جهتي ديگر، که يعني ما ديگر حرفي براي گفتن نداريم، چون راههايمان از هم جداست.

ساعتم را نگاه کرد، که يعني مگر تو نبايد به واقعيتِ خودت برگردي؟ ساعتم را در دريا انداختم، که يعني بهانه نگير. از جايم بلند شدم، که يعني نترس، تو را تنها مي گذارم. باز با چشمهاي جادوگرش به من خيره شد، و حتي يک بار هم پلک نزد، که يعني هنوز هم مرا دوست داري؟ سرم را پايين انداختم،‌ که يعني جوابش را خودت مي داني. همينطور که دور مي شدم به او فکر مي کردم، و اينکه چقدر از من مي ترسد، و از دوست داشتن، و جلو رفتن. قبل از اينکه در افق محو بشوم برگشتم، و براي آخرين بار نگاهش کردم. چشمهايش را بسته بود، دراز کشيده بود روي شنها، و منتظر موج بعدي بود تا او را با خود ببرد. معني اش را نمي دانستم؛ چشمهايم را باز کردم تا بهتر ببينم، يادم افتاد که من پرنده نيستم، و باز به قعر دنياي خودم سقوط کردم، و حالا نه معني رفتنش را مي دانم و نه اينکه بالاخره موج او را با خود برد يا هنوز همانجا منتظر است، منتظر يک موج ديگر، يا يک منِ ديگر، که حتي با چشمان باز هم از پرواز نمي ترسد.

خدايان دودي شده اند، و

| | Comments (0)

خدايان دودي شده اند، و آسمان هميشه آبيِ کاليفرنياي جنوبي نيز هم.

از خواب بيدار مي شوي و از پنجره خيابان را مي بيني که سفيد شده است. چند دقيقه اي طول مي کشد تا بفهمي اين که مي بارد برف نيست، خاکستر است. آسمان سياه شده است، خورشيد بنفش است و ابرها يک سايهء نارنجي به گوشهء چشمهايشان کشيده اند. زياد هم عجيب نيست، همه چيز همان است که هميشه بوده است، فقط رنگها کمي به هم ريخته است. رنگها را که برداري، همه چيز عادي است.

خيابان خالي است. مي گويند نبايد از خانه ها بيرون رفت؛ گويا هوا کمي عصبي است، آدم مي کُشد. مي گويند اين آخر هفته يک درگيري مختصري در آن بالاها رخ داده است، مي گويند خداي آتش و خداي جنگلها حرفشان شده است، و بدجور به جان هم افتاده اند. خداي من هم دودي شده است، امروز خودم ديدم.

وسط خيابان خاليِ پشت پنجرهء اتاق من يک بوم نقاشي ايستاده است که از برف سفيدتر است. کنار بوم يک قلم مو نشسته است که خسته است، منتظر دستي است که آن را بردارد. کنار پايهء بوم يک جعبهء رنگ است، که همهء رنگهايش خاکستري است. معلوم نيست از اول همينقدر خاکستري بوده است، يا اين ذرات خاکستري که مي بارد رنگهايش را پير کرده است.

قلم مو تا مرا مي بيند لبخند مي زند، موهاي سرش را از روي دسته اش کنار مي زند و به سمت بوم بر مي گردد. خودش را به بوم مي چسباند و دور خودش غلت مي زند. نازش را مي خرم، سوار دمپايي هايم مي شوم و به سمتش حرکت مي کنم. وقتي که به او مي رسم،‌ خودش را در آغوش انگشتهاي ناشي من رها مي کند، نمي داند که من هيچ سررشته اي از نقاشي ندارم.

جعبهء رنگ را باز مي کنم و يکي از رنگهاي خاکستري را انتخاب مي کنم و روي بوم يک خط طوسي مي کشم، که به سمت بي نهايت مي رود. قلم مو را در دستم مي گيرم و کنار خط قدم زنان پيش مي روم. خاکستر همينطور مي بارد، و همينطور مرا پيرتر و پيرتر مي کند. همينطور که خط مي گذرد و من مي گذرم با موهاي بلند قلم مو - که حالا همه شان خاکستري شده اند - براي خودم يک خانهء خاکستري مي کشم، با يک پنجرهء خاکستري. يک درخت زردآلو کنارش مي کشم، مثل همان که در حباط خانهء مان بزرگ شد، البته خاکستري. يک گل رز هم دارم، که خاکستري است. با يک رنگ ديگر - که آنهم خاکستري است - صورت تو را مي کشم، و با هم به خانهء خاکستريمان وارد مي شويم. خانه هم پر از آدمهاي خاکستري است. مادرم خاکستري است، پدرم طوسي است، و خواهرم کمرنگ است. حدس مي زنم اشتباه آمده ايم، من مطمئنم خانهء ما رنگ داشت. بر مي گردم کنار خط، که هنوز هم خاکستري است.

قبل از اينکه از هم جدا شويم نصف رنگهاي خاکستريم را به تو مي دهم. شايد توانستي آنها را سبز کني، يا قرمز. از روي خط خاکستري مي گذرم، و از بوم بيرون مي آيم. قلم مو را کنار بوم مي گذارم و دستي به موهايش مي کشم و به پشت پنجره ام بر مي گردم. پنجره را مي بندم و تا روزي که رنگهاي دنياي پشت آن برنگردد آن را باز نمي کنم. رنگها را که برداري، هيچ چيزي عادي نيست.

امروز ديگر خاکستر نمي بارد، ولي هنوز هم اگر به سمت ديگر پنجرهء من نگاه کني، يک دنياي خاکستري مي بيني. اينجا مدتي است که خاکستري است. اينجا مردي نشسته است که با اينکه نقاشي نمي داند، مي خواهد دنيايش را رنگي کند، فقط تمام رنگهايش خاکستري است.

روز اول، آفتابگردان سرش را

| | Comments (0)

روز اول، آفتابگردان سرش را بالا گرفته بود و سينه اش را سپر کرده بود روبروي خورشيد. با قد بلند و اندام کشيده اش مي درخشيد و خودنمايي مي کرد و بدون هيچ حرکتي چشمهاي هر عابري را مي دزديد و گردن هر رهگذري را بر مي گرداند و همه را به تحسين شکوه و جلا و زيبايي اش وا مي داشت. پسرک، که راهش را گم کرده بود، از کنارش گذشت، و آفتابگردان چشمهاي او را هم دزديد. شب شد، و پسرک نفهميد که علت نديدنش تاريکي نيست، چشمهايش را جا گذاشته بود، ولي به راهش ادامه داد.

روز دوم، پسرک با تعجب به سمت آفتابگردان برگشت تا چشمهايش را پس بگيرد. أفتابگردان را ديد که پرنورتر از ديروز مي درخشيد، روبرويش نشست، و از گرماي وجودش لبخند زد. فکر کرد آفتابگردان را دوست دارد، بدش نمي آمد آفتابگردان چشمهايش را باز هم نگه دارد. آفتابگردان که او را ديد، بدون اينکه هيچ حرفي بزند چشمهايش را پس داد، و به درخشش و خودنمايي خودش ادامه داد. شب شد، و پسرک نفهميد که علت نديدنش تاريکي نيست، چشمهايش را بسته بود، ولي به راهش ادامه داد.

روز سوم، پسرک چشمهايش را باز کرد، و ترسيد. خورشيد مي درخشيد و همه جا روشن بود، ولي پسرک هيچ چيزي را نمي ديد. چشمهايش همراهش بود، ولي نگاهش را جا گذاشته بود. دوست نداشت باز هم به سمت آفتابگردان برگردد و شکوهش را ببيند، چشمهايش را بست و در تاريکي مطلق به راهش ادامه داد.

کارماي جهان خم شده است؛

| | Comments (0)

کارماي جهان خم شده است؛ احتمالا کمرش درد مي کند؛ شايد هم فقط خسته است، از بس راه آمده است.

وقتي که او را در خيابان - يا در خواب - ديدم از او دعوت کردم بيايد يک چند دقيقه اي بنشيند روي اين صندلي چوبي جلوي خانهء مان، يک آبجوي تگري بزنيم شايد کمي سرحال بيايد و به بقيه مسيرش ادامه دهد. مقداري پسته هم در فريزر بود، براي مهمانها، که کنار شيشه هاي آبجو گذاشتم و برايش آوردم. اين « گينس » ها را نبايد در ليوان ريخت، مزه اش عوض مي شود؛ روي جلدش هم نوشته است.

سر صحبت که باز شد طبق معمول بحث کشيده شد به راه و چاه و ما که هر دو را گم کرده ايم، و توي يک باتلاق - که عمقش تقريبا دو سانتيمتر است - چهار زانو نشسته ايم و مي خوريم و مي آشاميم و منتظر غريق نجاتيم. گفت اتفاقا چند روز پيش با حرکت جوهري صحبت مي کرده است که ديگر گندش را در آورده است، و از او خواسته که اين همه اين دنيا را انگولک نکند، فوق فوقش يک چند ميليون سال ديگر که بيشتر نمانده است، بگذارد تا اين هم بگذرد. با اسرافيل هم يک جلسه اي گذاشته بوده اند، گويا صحبت از اين بوده است که در صورت امکان دميدن در صورش را يک چند هزاره جلو بياندازد،‌ و قال قضيه را بکند، بلکه همه چيز با خوبي و خوشي تمام شود. بحث دلچسبي بود و گينسها را يکي پس از ديگري باز مي کرديم.

فکر مي کنم سطهاي گينس پنجم بوديم که در ادامهء صحبتهايمان رسيديم به اين مدل جديد « ويکتوريا سيکرت » و هر چقدر بحث کرديم نتوانستيم بر سر سايز کاسهء سوتين او به توافق برسيم. من اصرار داشتم C مي پوشد و عملي هم هست، ولي او مي گفت خودش در دفتر آفرينش خوانده است که در طالعش سايز B قرار داده اند و هنوز هم همان است، فقط از اين فنري ها مي پوشد که جلويش اسفنج اضافه هم دارد و برجسته تر به نظر مي رسد. به خاطر اهميت حياتي و تاثير شگرف اين بحث سرنوشت من و مسير او - کارماي جهان - هر دو داد مي زديم و فرياد مي کشيديم و خواهر مادر همديگر را مي شمرديم، که البته من حواسم بود زياد دور برندارم، چون به مراتب خواهر مادر او خيلي خرشان بيشتر از من مي رفت و بهتر بود زياد سربه سرشان نگذارم.

يادم نيست کي به آخر جعبهء دوازده تايي رسيده بوديم ولي يادم هست آن آخرها من متوجه شدم مدتي است هردومان خفقان گرفته ايم و بر و بر همديگر را نگاه مي کنيم. يک چيزي در چشمهايش ديدم که عين خودم بود، نشسته بود و حرف نمي زد و خسته بود، نه مي دانست چرا و نه مي دانست براي چي و نه مي دانست کجا. ولي يک فرق خيلي بزرگي با من داشت، اصلا هم برايش مهم نبود که بداند چرا و کجا و اصلا چه جوري. آخرين بطريهاي خالي مان را به سلامتي من و کارماي جهان به هم زديم و به خواب رفتيم.

صبح که بيدار شدم رفته بود. آدم هر کاري مي کند نبايد از کارماي جهان عقب بماند. سريع دوش گرفتم و به سر کار آمدم. وسطهاي راه او را ديدم که در سمت مخالف بزرگراه از من دور مي شد، ولي ديگر نه برايم مهم بود کجا مي رود و چگونه مي ورد و اصلا چرا. تلفنم را برداشتم تا به او همين را بگويم، ولي آنتن نداشت. باشد براي وقتي ديگر، يک شب ديگر و دوازده گينس ديگر.

کال بود. بهار بود و

| | Comments (0)

کال بود. بهار بود و سفت بود و سخت بود و سبز بود و برگ داشت. از باران آشاميد و قد کشيد.

تابستان که رسيد آفتاب را ديد و گرم شد و نرم شد و زرد شد و سنگين شد و شاخه را خم کرد و به نارنجي گراييد و به زمين رسيد.

رسيد. سرخ شد. پاييز شد. باد وزيد. خسته بود، افتاد.

زمستان که رسيد، اشک ريخت و سبک شد و خشک شد و سرد شد و سخت شد و سفت شد و به سياهي گراييد. مرده بود، پوسيد، ولي قبل از آن به آسمان نگاه کرد و خنديد :‌ ابر سوراخ شده بود، و آسمان هنوز آبي بود. عاشق شد، و باز روييد.

نمي دانم جريان چيست، ولي

| | Comments (0)

نمي دانم جريان چيست، ولي مطمئنا کاسه اي زير نيم کاسه هست :‌ زندگي به طرز بسيار مشکوکي خوب پيش مي رود. باد حوادث با سو ء استفاده از اتفاقات معمولي ولي دلنشين خودش را در پس زمينه پنهان کرده است و در کمين لحظهء مناسب براي حمله به آرامش نسبيِ من انتظار مي کشد. به هر حال من چون نمي دانم پدرسوخته کجا قايم شده است کار زيادي از دستم بر نمي آيد، نشسته ام ببينم اينبار از کدام جناح مي خواهد به من حمله کند.

اصولا در چنين شرايطي بايد خيلي هوشيار بود. از آنجا که در زندگي من سابقه ندارد هيچ وقت روزگار بگذارد من مثل آدم زندگي خودم را بگذرانم مطمئنا وقتي ظاهرا به من کاري ندارد مشغول چيدن مقدمات و هدايت من به سمت چاه جديدي است که آنرا با پيشرفته ترين و قوي ترين تجهيزات مردافکن و فيلکُش ساخته و آماده کرده است. ديشب بعد از اينکه هر چقدر گوشه هاي تاريک زندگي ام را - مانند زير تخت، ته کمد يا حتي لاي انگشتان پاي چپم - بررسي کردم نتوانستم هيچ ردي از بدبختي هاي احتمالي پيدا کنم تلفن را برداشتم و با روابط عمومي جهان هستي تماس گرفتم تا تکليف خودم را بدانم. بالاخره حتما يک کسي آن بالا مي داند جريان چيست.

پس از اينکه چند ساعت پشت خط منتظر بودم و دهها بار تمام دعاهاي مسيحيان و يهوديان و مسلمانان و بقيهء اديان جهان را - که همه شان عين هم دلنشين و غير منطقي بودند - روي نوار انتظار شنيدم بالاخره موفق شدم با فرشتهء اپراتوري که بسيار تند و بي حوصله حرف مي زد صحبت کنم. پس از آنکه تمام مشخصات من را - از تعداد موهاي زير بغل گرفته تا اختلاف شعاع لالهء گوش چپ و راست - همه را تک تک پرسيد به من گفت که پروندهء من در اين قسمت نيست و براي بررسي به بخش بازبيني فرستاده شده است، و بدون آنکه چيزي از من بپرسد مرا به بخش ديگري وصل کرد. بعد از چند ساعت و چندين فرشتهء اپراتور ديگر من متوجه شدم که پروندهء سرنوشت من به کل گم شده است، و فقط خدا مي داند که کجا مي تواند باشد، و بالاخره فرشتهء يکصدو بيست و چهار هزارم مرا مستقيما به خود خدا وصل کرد.

پس از سلام و عرض ادب همين که وضعيت خودم را به صورت خلاصه براي خداي بزرگ توضيح دادم ساکت شدم تا پاسخ او را بشنوم، ولي خداوند متعال هيچ حرفي نزدند. چند بار الو الو کردم بالاخره صداي آسماني خداوند را شنيدم که فرمودند حالا من پرونده ام گم شده است که شده است، و ايشان - باري تعالي - هنوز متوجه نشده بودند که مشکل من اين وسط چيست. سعي کردم براي پروردگار متعال توضيح بدهم که چقدر از اين بي مشکلي و بي دردي نگرانم و از عاقبتش مي ترسم ولي رب العالمين هيچ پاسخي ندادند که ندادند. همين که متوجه شدم کارتي که براي تماس با آن دنيا خريده بودم فقط يک دقيقهء ديگر جا دارد، بقيهء وقتم را به شکرگزاري و دعا و تشکر براي وقت گرانقدر ايشان گذراندم.

از نگراني و ترس از اينکه پروندهء‌ مرا کدام نامردي دزديده است و چه بلايي مي خواهد به سرم بياورد تا صبح خوابم نبرد. امروز صبح همينطور که با نگراني و اضطراب از خانه بيرون آمدم همه جا را مي پاييدم تا يک وقت حوادث روزگار مرا غافلگير نکنند. وقتي که ماشينم روشن نشد، انگار دنيا را به من داده بودند و از شادي در پوست خودم نمي گنجيدم. بالاخره اين بار هم به خير گذشت و باد حوادث فقط زورش به ماشينم رسيده بود. از خوشحالي از ماشين بيرون پريدم و با صداي بلند خدا را شکر کردم، که تنها مشکل من در دنيا همين ماشيني است که دهانم را صاف کرده است و بس.

بين هزار شخصيتي که در

| | Comments (0)

بين هزار شخصيتي که در من زندگي مي کنند يک پيرمردي هست هفتصد ساله، کچل، چاق، شکمو، بد اخلاق، بد دهن و بي حوصله. گاهي شبها که از سر کار برمي گردم مي بينم آمده است هيکل سنگينش را انداخته است وسطِ من، تکان هم نمي خورد. پيرمرد خرف گوشهايش هم سنگين است،‌ هر چقدر سرش داد مي زنم که پاشو برو بگذار به بدبختي خودم برسم انگار نه انگار. نه مي گذارد و نه برمي دارد، مرا پرت مي کند ته اين صندلي راحتي وسط نشيمن، يک کاسهء چيپس و سالسا به اين دستم و يک ليوان شراب هم به دست ديگرم مي چسباند، بعد هم مثل خوک مي خورد و مي آشامد. هر چه التماسش مي کنم که پدر من، به پير به پيغمبر من دهانم صاف مي شود يک کمي اين شکم را بدهم تو، چرا با من اينجوري مي کني، اصلا به خرجش نمي رود که نمي رود. فحش خواهر و مادر را مي کشاند به هر چه اصول زندگي متمدن و تندرستي و فرهنگ است. به هر حال کاري از دستم بر نمي آيد، گاهي يک شب - مثل ديشب - گاهي هم چند شب همينطور مرا اسير خودش مي کند، بعد دوباره گورش را گم مي کند تا کي دوباره نوبتش شود که رو بيايد.

ديشب همينطور که در اسارت او شکنجه مي شدم تصميم گرفتم کمي با او حرف بزنم، ببينم چرا انقدر بد اخلاق است. معمولا هر وقت دهانش را باز مي کند تا چيزي بگويد براي چاشني هر کلمه صد صفت رکيک و چاله ميداني هم نثارم مي کند، و مرا از هر چه بحث و گفتگو است بيزار مي کند. تصميم گرفتم فحشهايش را نشنيده بگيرم و بگذارم از تجربياتش برايم بگويد، بالاخره بعيد است اين دوتار مويش را در آسياب سفيد کرده باشد.
شايد دو کلمه هم حرف حساب بزند، حالا او به هيچ جايش نيست، من که آدم فهميده و تحصيلکرده اي هستم مي دانم که آدم نمي تواند فقط از روي لحن صحبت روي شخصيت کسي قضاوت کند.

پرسيدم آخرين باري که خنديده بود را يادش هست يا نه، گفت نه. پرسيدم آخرين باري که خورشيد را ديده است يادش هستُ يا نه ، و باز هم گفت نه. فکر کردم طبق معمول حوصله ام را ندارد، پرسيدم مي خواهد ساکت شوم يا نه، و باز هم گفت نه. از او خواستم برايم معضل بزرگي را حل کند. از او خواستم به من توضيح بدهد اگر من فقط بيست و شش سال دارم چطور او که در من است و در حقيقت يکي از مَنهاي من است انقدر پير و فرسوده شده است. اصلا چگونه او هفتصد سال از عمرش مي گذرد و هنوز زنده است؟ چرا انقدر خسته است، مگر کوه کنده است؟ چرا انقدر بي حوصله است؟ همان که مي ترسيدم شد : شروع کرد به فحش دادن به زمين و زمان و زندگي هر دويمان. داد مي زد که اين حرفها مال کتابهاست که زندگي زيباست و دنيا خوب است اگر بخواهي. سرم فرياد مي کشيد که خودت را گول مي زني و دنيا همين گهي هست که هست. عربده مي کشيد که دلت را خوش کرده اي به چي؟ به دوستهايي که نداري؟ به پولي که اداي داشتنش را در مي آوري؟ يا شايد فکر مي کني « بردگي » اگر با لهجهء انگليسي تلفظ شود خوشايند است؟...

همين طور ته صندلي افتاده بوديم به جان هم و داد و فرياد مي کرديم که يا من خوابم برد يا او . صبح که از خواب بيدار شدم بلافاصله پنجره را باز کردم و آفتاب را ديدم. هر چه در خودم گشتم اثري از پيرمرد و غرولند هايش نديدم، به جايش پسرک خواب آلودي داشت زير دوش حمام بلند بلند آواز مي خواند؛ پسرک هيچ ربطي به پيرمرد ندارد، با تمام بي تجربگي و سادگي و بلاهتش او را بيشتر مي پسندم، براي اينکه در من باشد.

نوشت :‌ دوستت دارم؛ و

| | Comments (0)

نوشت :‌ دوستت دارم؛ و بلافاصله صفحه را با اين شکلکهاي قلبدار پر کرد. نوشتم : چه عاشقانه؛ و برايش هزار شکلک لبخند فرستادم. نوشت :‌ من بزغاله هستم؛ و با يک شکلک ديگر به من چشمک زد. مي دانستم راست مي گويد، و صادقانه جوابش را نوشتم : من هم گاو هستم؛ و يک دلقک خندان به او هديه دادم...

سالها از آن روز مي گذرد، و من هنوز همان گاو خوشبختي هستم که وقتي بزغاله ها برايم قلبهاي عروسکي مي فرستند با دلقکهاي خندانم آنها را شاد مي کنم. عجب دنياي مجازي قشنگي است اين تار عنکبوتي که همهء ما را با شکلکهاي رنگ و وارنگش به هم وصل کرده است؛ می چريم و می آشاميم، و تازه وقتی اصراف می کنيم عاشق هم می شويم، از ايدز که بهتر است.

* تکميل : فرموده اند : مجيد جان، اسراف؛ نه اصراف. بالاخره سوتی هم بايد داد...هر از گاهی.

با خميرِ بازي روي ميزم

| | Comments (0)

با خميرِ بازي روي ميزم يک گودزيلا ساخته ام. يعني در حقيقت يک گلوله ساخته ام با دو تا شاخ روي سرش، و اسمش را گذاشته ام گودزيلا، و قايمش کرده ام پشت کاغذهاي روي ميزم تا يک وقت مرا نخورد. به هر حال من مي دانم که الکي است، خودش که نمي داند...

يک روز صبح اول وقت که به سر کارم رسيدم آمده بود نشسته بود لبهء ميز، اصرار داشت خودش را پرت کند پايين تا بميرد. اصلا حوصله ء نقهاي اين يکي را نداشتم؛ هيکل نرم و گردش را برداشتم و گذاشتمش ته ميز، سر جاي اصلي اش. چند دقيقه گذشت و من مشغول کارهايم بودم که ديدم دوباره آمده است لبهء ميز و چيزي نمانده که خودش را از ارتفاع هزار ميليمتري پرت کند پايين. بلندش کردم و نشاندمش روي شست دست راستم تا ببينم چه مي گويد. هنوز دهانم را باز نکرده بودم که زد زير گريه و با اينکه من اصلا برايش چشم نساخته بودم اشکهاي سبز خميري اش سرازير شد؛ حالا اشک نريز کي بريز، و دستم را لکه لکه سبز مي کرد.

وسط هق هق هاي بغض آلودش شنيدم که مي گفت دلش مي خواست گودزيلا نباشد، چون از وقتي گودزيلا شده است همه از او مي ترسند و از کنارش هم رد نمي شوند. گفت دلش مي خواست حداقل دراکولا بود، يا فرانکن اشتاين، يا هر چيز وحشتناک ديگري غير از گودزيلا، چون همهء آنها يک کسي را داشته اند که بخاطر او و در آرزي رسيدن به او نميرند، ولي گودزيلا هيچ کس را ندارد و بايد برود براي خودش بميرد. يک کم نازش را کشيدم و دلداري اش دادم و گفتم من راه حل مشکلاتش را مي دانم. شاخهايش را برداشتم و برعکس زير دهانش گذاشتم و گفتم بفرما، از امروز اسمت را مي گذاريم دراکولا. ناگهان اشکهايش بند آمد و لبخند زد و شستم را بغل کرد و بوسيد. با هزار اميد و آرزو برگشت به ته ميز و به من گفت حالا در عشق رسيدن به کسي که دوست دارد هيچ وقت نمي ميرد.

امروز صبح که به سر کار رسيدم دوباره ديدم نشسته است لبهء ميز. با تعجب از او پرسيدم اينبار چه مرگش است و هيچ جوابي نداد. خيره شده بود به کف زمين، نه گريه مي کرد نه مي خنديد و نه حرف مي زد. همين که خواستم بلندش کنم سر خورد و پرت شد و با يک صداي تپ خفه به موکت خورد. از کف زمين برش داشتم و ديدم که هنوز نمرده است، ولي دندانهايش شکسته است. دلم برايش سوخت، کمي نگاهش کردم و وقتی که ديدم حسابی کثيف هم شده است گفتم از امروز اسمش را مي گذاريم هپلي، و گذاشتمش روبروي خودم، چون ديگر نمي توانست مرا بخورد. حالا هر دويمان روبروي هم نشسته ايم و به هم لبخند مي زنيم؛ حالا هم من خوشحال هستم و هم هپلي، دوست کثيف و خميري و دوست داشتني.

اين ليموهاي درشتي را که

| | Comments (0)

اين ليموهاي درشتي را که هسته ندارند بايد از رديف آخر سبزيهاي سوپرمارکت سر کوچهء ما برداري و بياوري حسابي بچلاني. مي داني، آخر در اين مملکت همه چيز بزرگ است و بي خاصيت. ليموهاي زرد بزرگش حتي نصف اندازهء ليموترشهاي کوچک و سبزي که در کارتنهاي بزرگ از جهرم برايمان مي رسيد آب ندارند : دوتايش را که تا آخرين جايي که زور داري مي چلاني تازه ته ليوانت را پر مي کنند. با دقت دو قاشق چايخوري شکر اضافه مي کني و هم مي زني و دقيقا سه مکعب يخ از فريزر در مي آوري و داخل ليوانت مي اندازي. حالا اين بطري عرق معطري را که همين حالا باز کرده اي کج مي کني و بقيهء ليوانت را با آن پر مي کني. همينطور که جرعه جرعه آن را مي چشي سبزي و ريحون و کاهوهاي ريز و گوجه فرنگي و تخم آفتابگردان و شاتوت و پنير و سرکهء بالزامي و روغن زيتون را روي هم مي ريزي و حسابي قاطي مي کني و رويش تکه هاي جوجهء سرد را مي چيني و موسيقي آرامي مي گذاري و همهء چراغها را خاموش مي کني و لم مي دهي تا بالاخره در اين بيست و چهار ساعتي که زنده هستي يک ساعت زندگي کني.

در تاريکي مطلق پوست روشنش را مي بيني که باز روبرويت نشسته است؛ مثل هميشه آرام نشسته است و هيچ چيز نمي گويد. يک دستش يک کاسهء بلورين پر از گيلاس را نگه داشته است و دست ديگرش از داخل کاسه دانه دانه گيلاسها را بر مي دارد و در دهانش مي گذارد. دقت که مي کني دمهاي سياهي را مي بيني که بين گيلاسهاي براق زرد و قرمز بالا و پايين مي روند :‌ کاسهء بلورين گيلاسي که در کنارش گرفته است پر است از عقرب، ولي آنقدر آرام نشسته است و آنقدر انگشتان بلندش را با اطمينان داخل گيلاسها فرو مي برد که فکر مي کني غير ممکن است هيچ وقت به جاي گيلاسهاي قرمز و تازه نيش زهر آگين عقرب نسيبش شود.

از او بدت مي آيد. از اينکه آنقدر به خودش اطمينان دارد به او حسودي مي کني و تلخ مي شوي و از تمام حرکاتش ايراد مي گيري. از اينکه او نمي ترسد حرص مي خوري. از اينکه او همان است که تو در آرزوي بودنش عمري است خودت را به اين در و آن در مي زني احساس حقارت مي کني و بلافاصله از دست او عصباني مي شوي که به چه حقي از تو بهتر است. دلت مي خواهد خودت باشي و فکر کني تا وقتي خودت هستي کاملي و هيچ چيزي کم نداري، و در اننتهاي وجودت مي داني که دلت مي خواست به جاي او بودي.

به خودت فکر مي کني. به اينکه اگر تو هم بخواهي از کاسهء او گيلاسي برداري آنقدر به عقربها فکر مي کني تا چه بخواهي چه نخواهي يکي از دمهايشان انگشتانت را پيدا کند و از ترس نيش عقرب تا آخر عمرت نمي توانی طعم ترش و شيرين گيلاسهاي تازه را بچشي. به گيلاسها خيره مي شوي و مي سوزي. حرص مي خوري و از او و از خودت و از تمام دنيا متنفر مي شوي که چرا انقدر ضعيفي. انقدر عصبي و ضعيف مي شوي تا اختيار خودت را از دست مي دهي.

آخرين جرعه هاي ليوان دوم را که سر مي کشي ديگر هيچ اختياري از خودت نداري. بدون آنکه بفهمي چه مي کني هوس مي کني گيلاسهايش را از جلويش برداري و چشمانت را مي بندي و دستت را تا آرنج داخل کاسهء گيلاسهايش مي کني و اولين چيزي را که به انگشتانت برخورد مي کند برمي داري و در دهانت مي گذاري. حالا چراغها را روشن مي کني و همينطور که به جاي خالي اش خيره شده اي به عقربي فکر مي کني که در دهان داري و همينطور که زهر دمش را مزمزه مي کني در روياهايت باز او را - يا زندگي خودت را - مي بيني که روبرويت نشسته است و با همان ارامشي که در او سراغ داري دهانش را باز کرده است و استخوانهاي عقربهايي را که جويده است در دستمالي مي گذارد و به خوردن گيلاسهايش در تاريکي مطلق ادامه مي دهد.

خسته هستي. ديگر نه با ليوانت و نه با خودت و نه با او نه با هيچ کس و هيچ چيزي کاري نداري . چراغها را باز هم خاموش مي کني و مي خوابي، در حسرت همان آرامشي که مي بيني و نداري.

آهاي آدمهايي که اسمتان هست

| | Comments (0)

آهاي آدمهايي که اسمتان هست زنان ايراني!
امروز در اخبار شنيدم که دنيا به شما سلام مي کند.
سلام.
به دنياي جديد خوش آمديد.
به دنيايي که در آن نام زني از ايران را حک کردند روي تختهء تاريخ.
که من و شما و بچه هاي ما هر روز از روي آن بخوانيم و بدانيم :
امروز جايزهء صلح جهاني متعلق است به يک زن؛ و نه هر زن، که زني از ايران.

آهای زنان ايران؛
درود.
سلام.

***

خب حالا که چي؟ يعني نه که چي، يعني خب بعدش چي ؟ اصلا مي داني چيست؟ حالا خيلي زنها و دوست دخترهاي عزيز ايراني ما کم منت سر ما مي گذاشتند حالا يک منت بين المللي و خيلي روشنفکرانه و دهن پر کن هم اضافه شد. حالا کافي است زبانم لال خداي نکرده من يک روز دير تلفن کنم، يا يادم برود يک گُهي را در لحظهء مناسب بخورم، مطمئنا اين جايزهء يک ميليون دلاري گرز رستم مي شود در دست زنان مبارز و هميشه در صحنه، حالا نکوب کي بکوب، که ما مردهاي ايراني همه مان همين هستيم و شعور نداريم و از تساوي حقوق هيچ چيزي نمي فهميم و همين بي فرهنگي ماست که باعث مي شود زنان ايران انقدر از حقوق اوليه شان محروم باشند و تمام دنيا هم مي دانند که زنان ايراني محرومند و مردان ايراني کثافت هستند. والسلام.

ولي مي داني، اين زبان درازي بين المللي به آن دزدهايي که اسم خودشان را گذاشته اند حکومت اسلامي انقدر حال داد که به يک عمر منت کشي تمام زنان ايراني مي ارزد. امروز من به عنوان يک نيمچه مرد ايراني - نيمچه بي فرهنگ و نيمچه بي شعور - فرياد مي زنم آهاي زنان ايراني، امروزتان مبارک.

***

بينندگان عزيز ؛ طبق خبري که هم اکنون به دست ما رسيد ديشب در پي گزارشي حاکي از صداهاي تيشه و بيل و کلنگ از منطفهء بيستون مسوولين به سرعت خود را به محل حادثه رسانده و متوجه شدند که بيستون گم شده است . طبق گزارش ارسالي همکار ما بازرسان دو تن از اشرار محلي به نامهاي « خسرو »‌ و « فرهاد » را در حين يک نزاع سنگين دستگير کرده و براي ارائهء پاره اي از توضيحات بازداشت کرده اند. به گفتهء شاهدان عيني ديشب پس از اينکه شخصي به نام « شيرين » از اين دو نفر خواست تا راه را برايش باز کنند مشاجره بر سر اينکه چه کسي بايد کلنگ اول را بکوبد شروع شد و پس از دقايقي به داد و فرياد و جنگ تن به تن انجاميد. بنا بر همين گزارش « شيرين » که ظاهرا حوصله اش از مشاجرات اين دو نفر سر مي رود آنها را ول کرده، کلنگ را برداشته و کوه را شخصا کنده است تا به مسيرش ادامه دهد. تحقيقات بازرسان براي يافتن مشخصات وي همچنان ادامه دارد. در يک خبر تاييد نشده نامبرده به يکي از ناظرين گفته است :‌ « ما مي توانيم. »

از وقتي که يادم هست

| | Comments (0)

از وقتي که يادم هست هميشه فکر مي کردم خيلي عجيب است که گربه ها هفت تا جان دارند و آدمها يکي. هميشه فکر مي کردم خيلي عالي است که آدم يک چند تا جان اضافه داشته باشد و در مواقع اضطراري از آنها استفاده کند. مثلا يک روز که خيلي حرص خورده ام مي توانستم خودم را از بالاي يک کوه خيلي بلند پرت کنم وسط يک برکهء خيلي کوچک، تا شايد کمي حالم بهتر شود. يا مثلا هر وقت از دست خودم خيلي عصباني مي شدم با پتک مي کوبدم وسط سر خودم، تا يک جانم را هدر بدهم و خودم را تنبيه کنم.

چند سال پيش آن روزي که رفتي و من مُردم براي اولين بار فهميدم که من هم بيشتر از يک جان دارم، چون مطمئن بودم مرده ام ولي هنوز مي ديدم که شبها صبح مي شوند و زندگي از جلوي چشمان من قدم زنان مي گذرد. بعد براي اينکه مطمئن شوم که همه همينطور هستند همان روزي که برگشتي تو را هم کُشتم، و تو هم زنده ماندي و من فهميدم که يا ما هر دو گربه هستيم، و يا همهء آدمها چند جان دارند و خودشان خبر ندارند.

حالا که چند سال از آن روزها مي گذرد هر دوي ما چند بار از خطي که تصور مي کرديم زندگاني را از نيستي و نابودي جدا مي کند گذشته ايم و چند بار مرده ايم و هنوز زنده هستيم و زندگي به هردويمان زبان درازي مي کند، چون هنوز هم مثل شاخ شمشاد سر پا و سرحال است و همينطور ما را زنده زنده به دنبال خودش مي کشاند. حالا هنوز هم هر از گاهي من - به قول خودت - حواسم پرت مي شود و دستم بي هوا ماشه را مي کشد و باز تو مي ميري و برمي گردي و براي انتقام باز هم مرا مي کشي، و هر دويمان با يک جان کمتر به زندگي ادامه مي دهيم، که از دست ما خسته شده است و ديگر حتي براي مراسم ختم من و تو - که براي همه تکراري شده است - مکث هم نمي کند.

مي داني، حالا بر عکس آن روزها ديگر فکر مي کنم اصلا خوب نيست که آدم انقدر جان داشته باشد. حالا نه دلم مي خواهد گربه باشم، و نه سگ جان. حالا فکر مي کنم شايد بهتر است آدم همان يک جان را داشته باشد و وقتي که به هر دليلي مي ميرد، ديگر زنده نباشد. شايد هم دست خود آدم باشد، که تصميم بگيرد بالاخره کي جانهايش تمام شود و واقعا بميرد. شايد هم بايد - مثل من و تو - داستان زندگاني را در مردن و زنده شدن ببيند، و همينطور بکشد و بميرد و باز با افتخار به اينکه هنوز هم مي تواند زنده بماند زندگي کند.

امروز صبح من با صداي

| | Comments (0)

امروز صبح من با صداي انوانسيون هفتم سمفوني ابو عطا از خواب بيدار شدم، و وقتي که کنار پنجره رفتم قورباغه هاي محله را ديدم که با لباسهاي شيک و مرتبشان در دسته هاي تِنور و سوپرانو با نظم عجيبي ابو عطا مي خواندند. همانطور که انتظار داشتم مجبور شدم براي دوش گرفتن به سقف حمام بچسبم تا همينطور که آب سربالا مي رفت روي سرم بريزد. طبق معمول با بي حوصلگي لباسهايم را پوشيدم ( امروز نوبت شلوار جين شمارهء دو بود با پيرهن شمارهء چهار و کفش شمارهء يک، ولي چون پيرهن شمارهء‌چهار خودش را لوس کرد و پيدا نشد شمارهء سه را پوشيدم ) و از در خانه بيرون آمدم.

دو تا از کشتيهاي فضايي شاخ به شاخ به هم خورده بودند و يک قطعه از بزرگراه منفجر شده بود. يکي از آدم آهنيهاي خيلي خوش هيکل و سکسي که ظاهرا ديوانه هم بود مست کرده بود و با ماشينهاي پشت ترافيک يه قل دو قل مي کرد :‌ يکي را بلند مي کرد و پرت مي کرد بالا و يکي ديگر را بر مي داشت، بعد هر دو را پرت مي کرد بالا و همينطور تا شش و هفت مي رفت تا اينکه خسته مي شد و همهء ماشينها را پرت مي کرد پشت کوه. يک آدم آهني ديگر هم بود که شصتاد و نه تا سر داشت و شونصد تا دست، که هر کدام يک شکل بودند و هي شکلهايشان عوض مي شد...

همينطور که پشت ترافيک وسط تيرهاي ليزر و دود و انفجار گازهاي نيتروژن و هيدروژن و جيغ و داد و صداي ترکيدن ماشينها که بهم مي خوردند نشسته بودم داشتم فکر مي کردم باز هم به کار دير مي رسم و اعصابم بهم ريخته بود که ناگهان آسمان باز شد و يک نور خيلي روشني همه جا را روشن کرد. خود آرنولد لُُخت و پتي و با ماتحت برهنه از آسمان فرود آمد و از رعد و برق پياده شد و شلوار اولين گداي کنار خيابان را از تنش بيرون کشيد و خودش را پوشاند. بعد با يک مشت تمام آدم آهنيهاي عجيب و غريب را لوله کرد و توي جيب پشت شلوارش گذاشت. کشتيهاي فضايي هم تا اين صحنه را ديدند حساب کار خودشان را کردند و گم و گور شدند. آرنولد خودش خوابيد وسط بزرگراه تا همهء ماشينها از رويش رد شوند و همه به کار و زندگيشان برسند.

به سر کار که رسيدم خيلي خوشحال شدم که در ايالتي زندگي مي کنم که شهردارش يک تنه هزار تا آدم آهني و کشتي فضايي و اين آدمهاي کج و کوله اي را که از آينده فرار کرده بودند حريف است. از امروز ديگر در کاليفرنيا هيچ کس لازم نيست نگران حملهء ناگهاني فضايي ها باشد. خيلي عالي است، خدايا شکرت.

دقيقا در همان لحظه اي

| | Comments (0)

دقيقا در همان لحظه اي که من خوابم برد، فرشتهء راهنماي من بيدار شد تا به من بگويد اگر اينبار هم بگذارم « جريان » مرا به هر طرفي مي خواهد بکشد ديگر از دست هيچ کسي - حتي خودم - هيچ کاري بر نمي آيد. مدتي با پاشنهء کفشهاي بلورينش روي چشمهاي بستهء من قدم زد، بعد چند بار با بالهايش توي گوشهايم زد، بعد هم با چوب درخشاني که دستش بود محکم توي سرِ من کوبيد و وقتي بالاخره نا اميد شد به سر جايش در وجدانم برگشت و به خواب رفت.

حالا من همينطور که اينجا لب « جريان » نشسته ام پاچه هاي شلوارم را بالا زده ام و پاهايم را در آن تکان مي دهم. سرم کمي درد مي کند، گوشهايم هيچ حرفي را نمي شنود و چشمهايم همه چيز را تار مي بيند. تنها احساسي که دارم يک لختي خيلي لذتبخشي است که از نوک شست پاهايم شروع مي شود و تمام بدنم را مست مي کند. کاشکي اين فرشتهء راهنماي من اينجا بود تا به من مي گفت چکار کنم. فکر نمي کنم اين بار هم بتوانم در مقابل وسوسهء رها شدن در « جريان » مقاومت کنم و راه خودم را بروم...آرام، آرام تمام وجودم لخت مي شود و سُر مي خورم و کم کم غرق مي شوم، حالا اين جريان مي تواند منِ مستِ غريق را هر جايي که خواست ببرد...

شمرد :‌ نهصد و نود

| | Comments (0)

شمرد :‌ نهصد و نود و نه. يکي مانده بود تا به آروزهايش برسد. برگشت تا آخرين دانه را هم به خانه اش بياورد. يکي ديگر هم که مي آورد مي توانست تا هزار روز به تمام کارهايي که دوست دارد برسد، يا اينکه در يک روز هزار نفر از دوستانش را به خانه اش بياورد. وقتي که آخرين دانه را روي شانه هاي خسته اش مي کشيد به هزار کاري که دوست داشت انجام دهد فکر کرد، و هزار دوستي که مي خواست به خانه اش دعوت کند و دانه هايش را با آنها تقسيم کند.

هر کاري کرد نه توانست هزار کاري را که دوست دارد انجام دهد به خاطر بياورد، و نه هزار دوستي را که مي خواهد ببيند. چشمانش را بست و از ته قلب کوچکش از خدا خواست به او کمک کند. آنقدر صادق و صميمي دعا کرد که بلافاصله توفان وحشي سياهي به خانه اش رسيد و تمام دانه هايش را در بادهايش پيچيد و در افق محو شد.

خدا را شکر کرد، و شمرد : يک

من اگر جاي خدا بودم،

| | Comments (0)

من اگر جاي خدا بودم، حالا که بحث حق کپي رايت خيلي داغ است و همه مي توانند هر کسي را به هر دليلي به خاطر عدم رعايت کپي رايت « سو » کنند حتما يک حالي از اين ETS مي گرفتم که ديگر سيستم اين تستهاي رنگ وارنگ Toefl و GRE و GMAT و هزار کوفت و زهر مار ديگر را به اسم خودش ثبت نکند.

وقتي که براي اولين بار با اين سيستم جديد تستهايشان‌ آشنا شدم يک سال به سالِ سياه دوهزار مانده بود، و من به عنوان يک کودک بيست و چند ساله ء‌ مظلوم از مناطق محروم خاور ميانه فکر کردم عجب مغز خفني داشته است اين طراح تستهاي کامپيوتري. مي گفتند « تست خودش را با سطح معلومات تو تنظيم مي کند » و من همينطور که با چشمان حيرت زده صفحات کلمات عجق وجق انگليسيِ زمان هخامنشيان را از بر مي کردم با خودم فکر مي کردم اي پدرسوخته! ببين اين بشرِ دو پا با اين کامپيوترهاي بي پا چه مي کند. حالا ديگر به جاي اينکه من خودم را با سطح سوالات تست تطبيق بدهم، تست خودش را با من تنظيم مي کند؛ جل الخالق!

هر قدر بيشتر به سيستم پويا و زندهء اين تست فکر مي کردم بيشتر به اين نتيجه مي رسيدم که اين طراحي نمي تواند کار مغز محدود و ناتوان يک انسان معمولي - مثل خودم - باشد. تمام فاکتورهاي شخصيتي، فيزيکي و متافيزيکي مانند معلومات عمومي و بي ربط، سرعت تصميم گيري، قدرت ريسک کردن و بالاخره شانس به نحو دقيقي در نتيجهء اين تست نقش دارند. همينکه پاسخ به هر سوال سطح سوال بعدي را تعيين مي کند، و اينکه سوالات برگشت پذير نيستند، و بدين ترتيب سرنوشت کل تست تقريبا در ده سوال اول آن تعيين مي شود، و اينکه اگر زمان تست نامحدود بود مي توانست ساده ترين تست جهان باشد و همينطور بود اگر مي توانستي به سوالات قبلي برگردي، و اينکه مي تواني انتخاب کني که ساعت را ببيني يا نبيني، و اينکه مي تواني انتخاب کني که بين سوالات پنج دقيقه استراحت کني يا نکني و و و .... زيادي دقيق نيست؟

و حالا که براي دومين بار مي خواهم با اين سيستم بي رحم و خونخوار و دلاردوست درگير شوم، همه چيز مثل روز برايم روشن است. حالا به خوبي مي دانم که چه کسي طراح واقعي اين روش برگزاري آزمونهاست. چند سال پيش يکي از ابناء همين بشر دو پا متوجه اين مساله شد که تستهاي کاغذ و قلمي هيچ ربطي به واقعيت زندگي ندارند. او متوجه شد که هيچ کس نمي تواند اشتباهات گذشته اش را کاملا جبران کند، هر تصميمي مي تواند کل بقيهء‌ زندگي را عوض کند و سرنوشت کلي هر کسي در دو يا سه دههء‌ اول زندگي اش تعيين مي شود. او فهميد که اگر مي خواهد انسانهاي موفق تر را انتخاب کند - بدون اينکه از خدا اجازه بگيرد - بايد يک زندگي چهار ساعته را براي تست طراحي کند.

من اگر جاي خدا بودم، حتما يک حالي از اين موسسه و موسسينش مي گرفتم. قباحت هم حدي دارد به خدا

مساله اين است‌:‌ کاري که

| | Comments (0)

مساله اين است‌:‌ کاري که درست است ، يا کاري که دوست داري.

مساله وقتي مشکل است که هيچ کدام از کارهاي درست را دوست نداري. حالا مي نشيني از شب تا صبح با خودت فکر مي کني که اصلا تو کي هستي و چرا هستي. بعد يادت مي آيد که در سالهاي خيلي دور يک پسربچه اي بود که وقتي چند ماه پولهايش را جمع کرد به يک رستوران خيلي عجيب غريب رفت و پس از چند دقيقه تمام پولهايش را روي ميز گذاشت و بيرون آمد. با اينکه ديگر او را خوب نمي شناسي ولي خوب يادت هست پسرک آن شب مطمئن بود خوشبخت ترين انسان زنده روي کرهء خاکي است.

بعد با خودت فکر مي کني که اگر خوشبختي انقدر ساده است پس چرا بايد صبر کرد؟ مگر غير از اين است که پسرک از آن شب تا امروز هزار بار ديگر هم به رستورانهاي خيلي عجيب غريب تر هم رفته است، ولي هرگز احساس خوشبختي آن شب را يک لحظه هم تجربه نکرده است؟ احتمالا يک فرقي هست بين ماهي و احساس خوشبختي؛ ظاهرا نمي تواني احساس خوشبختي را هر وقت که دلت خواست در جريان زندگي صيد کني.

بعد با خودت فکر مي کني که اگر کاري که دوست داري غلط است و اشتباه است و ديوانگي است دو حالت دارد : يا به خاطر اين اشتباه مي ميري، که در اين صورت صد هزاربار خدا را شکر مي کني که کارهايي را که دوست داري انجام داده اي، يا با بدبختي و بيچارگي زنده مي ماني، و به خاطرهء لحظه اي که خوشبختي را تجربه کرده اي لبخند مي زني و هر وقت هر کسي برايت از خوشبختي خودش تعريف کند تو با آرامش به حرفهايش گوش مي کني و مطمئني مي داني از چه چيزي صحبت مي کند، و اینکه یک روزی و یک زمانی از او و تمام آدمهای دنیا خوشبخت تر بوده ای.

در پايان فقط يک نتيجه مي گيري : هيچ کاري درست نيست، وقتي که آن را دوست نداري؛
و مسالهء مشکل به سادگی حل شده است.