در راستاي مبارزه با خمودگي

|

در راستاي مبارزه با خمودگي و خود-بدبخت-بيني و خودکُشيزم مزمنِ عصرهاي يکشنبه ( ‌عصر جمعهء سابق ) ديشب در يک اقدام دليرانه و بي سابقه به تنهايي دمپايي هايم را به پا کردم و به سينماي آن سوي خيابان رفتم، و کاملا به تنهايي ساختهء جديد وودي آلن عزيزم را تماشا کردم. وقتي که وارد سالن شدم چهار صندلي از صد و چند صندلي پر بود، و هنگام خروج متوجه شدم من تنها کسي هستم که تا انتهاي فيلم نشسته ام. اين در حالي بود که ملت سلحشور و هميشه در صحنهء کاليفرنياي جنوبي کرور کرور و لشکر لشکر از سالن فيلمهاي « بکش بکش تا مرگ » و « آه! زندگي با عشق چه زيباست » با لبخند به سمت دوشنبه صبح پيش مي رفتند تا يک هفتهء آمريکايي ديگر را با موفقيت و عشق شروع کنند.

وقتي در انتهاي فيلم متوجه شدم من تنها بازماندهء‌ خود-روشنفکر-بين حاضر در صحنه هستم به پشت پرده رفتم و وودي را در اتاق فرمان ملاقات کردم. وقتي که از من پرسيد چرا به جاي اينکه مثل بقيه سالن را ترک کنم تا آخرين لحظه نشستم و قاه قاه مي خنديدم نمي دانستم چه بگويم، و قرار شد با هم کمي پياده روي کنيم تا در مورد فيلمش حرف بزنيم. پرسيدم چرا تمام فيلمهايش يک نمايش يک نفره است، و جواب داد چون فقط خودش مي تواند اين همه حرف بزند، و هيچ کس نمي تواند حرفهايش را آنطور که او خودش مي خواهد بيان کند. پرسيدم به نظرش چرا مردم زياد به گوش دادن به حرفهايش علاقه اي ندارند، و گفت مردم عادي فقط به چيزهاي غيرعادي علاقه دارند، و فيلمهاي من هميشه در بارهء زندگيهاي عادي است، که براي مردم عادي خسته کننده است.

وقتي که خداحافظي کرديم و من تحت تاثير معاشرت با وودي آلن از روي مرز روشنفکري رد شدم ، روي زمين خوابيدم و سينه خيز به سمت خانه ام رفتم. همينطور که با همهء آدمهاي خيابان فرق مي کردم و هيچ کس نمي فهميد من چقدر باشعورم به تفاوتهاي خودم با آدمهاي عادي فکر مي کردم، و از اولين مغازه اي که ديدم يک تختهء بزرگ خريدم و تمام مشخصات بارز تمدن و فرهنگ را - از موزيک گرفته تا فيلم و کتاب و سوپ چيني مورد علاقه ام - روي آن به رنگ بنفش نوشتم و تابلو را روي سرم گرفتم، و وقتي که کسي از کنارم مي گذشت تابلو را محکم توي ملاجش مي کوبيدم و دسته اش را توي چشمهايش فرو مي کردم، تا مطمئن شوم فهميده است که من چقدر از يک آدم عادي بيشتر مي فهمم.

کم کم وقتي که آدمها کمتر از کنار من رد مي شدند و نگران بودم کسي تابلوي بنفش مرا هنگام خزيدن روي زمين نخواند خصوصياتم را با فرياد به گوش مردم عادي مي رساندم. داد مي زدم که من از فيمهاي سياه و سفيد و موسيقي آفريقايي خيلي خوشم مي آيد، و من نام پرندهء خوشبختي را در ادبيات آمريکاي لاتين خيلي بهتر از همهء شما تلفظ مي کنم. همينطور با تابلو و داد و فرياد و سينه خيز کنان آنقدر در دنياي روشنفکري خودم پيش رفتم تا داخل چاه سياه فاضلاب کنار خيابان افتادم. ته چاه روي سنگ سفيد بزرگي افتادم که روي آن بزرگ نوشته بود : آنرا که خبر شد خبري باز نيامد، و من با خزه هاي ته چاه زير آن اضافه کردم : اما من وودي آلن را دوست دارم.