September 2003 Archives

هوا در حد بسيار خطرناکي

| | Comments (0)

هوا در حد بسيار خطرناکي خوب است. هوا انقدر خوب است که اگر حواست نباشد و بيش از حد نفس بکشي آنقدر مست مي شوي که ديگر هيچ کاري از دستت بر نمي آيد. صبحها يک ساعت زودتر بيدار مي شوم تا قبل از اينکه به سر کار خسته کننده ام بروم حسابي مست کنم. شبها هم ليوان خالي شراب و سيگار خاموش هم خانه ايم را بر مي دارم مي روم مي نشينم دم در، اداي شراب نوشيدن و سيگار کشيدن را در مي آورم و هوا مي خورم و مست مي کنم، و همينطور که بالا و بالاتر مي روم خدا را صد هزار بار شکر مي کنم.

اگر يک شب بيکار بودي تو هم ليوان خالي شراب و سيگار خاموشت را بياور تا با هم هوا بخوريم و مست کنيم. اگر بيايي اين زن جوان همسايهء مان را هم نشانت مي دهم، که هر شب دختر نوزادش آنقدر گريه مي کند تا او را بيرون بياورند و به او هم هوا بدهند تا مست کند و بخوابد. اگر بيايي اين پيرمرد آمريکايي خوش اخلاق را هم نشانت مي دهم، که چون بچه هايش ترکش کرده اند سگهايش او را هر شب به اينجا مي کشانند تا او هم هوا بخورد و سگ مست کند. اگر يک شب بيکار بودي، بيا اينجا و تو هم مست کن و دنياي مرا ببين، که اگر اين هواي خوب را نداشت فقط به اين فکر مي کردم که من هنوز هم نمي دانم اينجا چه غلطي مي کنم.

مي داني، راست مي گويد، آنقدر با جزئيات زندگي ام خودم را سرگرم کرده ام که وقت نمي کنم به اينکه کجا مي روم و حالا که چي و براي چي فکر کنم. زندگيِ مرا ببين چقدر قشنگ است؛ ببين اين گوشه اش چراغ دارد، چشمک هم مي زند. ببين چه خوب رنگش را عوض کرده ام؛ بو کن، عطر هم به آن زده ام. ببين داده ام چراغهايش را پرنور کرده اند، حالا از روبرو چشم هر تماشاگري را کور مي کنند، و هيچ کس نمي بيند که من و فقط من روي آن نشسته ام، و چشمهايم را هم بسته ام. ببين چقدر برايش قفل و زنجير خريده ام؛ حالا هر کس از بيرون نگاه مي کند مطمئن مي شود که اين زندگي آنقدر ارزشمند است که تمام قفل و زنجيرهاي دنيا هم براي محافظت از آن کم است. تازه صندلي هايش را هم با چرم مار و تمساح روکش کرده ام، و حالا هزار ساعت هم که روي آن بنشيني و از جايت اصلا تکان نخوري اصلا ناراحت نمي شوي.

مي داني، مي گويند سالها پيش در يکي از کوهستانهاي ايتاليا با هزار بدبختي و بيچارگي بين دو شهر کوهپايه اي يک ريل قطار کشيدند، بدون آنکه قطاري داشته باشند. اگر يک شب بيکار بودي و ليوان خالي شراب و سيگار خاموشت را بياوري تا با هم هوا بخوريم و مست کنيم، برايت توضيح مي دهم که آن آدمهايي که ريل را ساختند چقدر تنها بوده اند، که حتي از روياي اينکه ممکن است روزي غريبه اي سوار بر قطاري از آن سوي کوهها بيايد و آنها را از تنهايي در آورد آنقدر سرمست شده اند که نمي توانستند حتي يک لحظه هم کار احداث ريل را به عقب بياندازند، مبادا قطاري بيايد و ريل آماده نباشد و برگردد.

مي داني، حالا که هوا انقدر خوب است و من مستم بگذار برايت بگويم؛ اگر از من مي پرسي بزرگترين دليل پيشرفت « ترس» است، ترس از اينکه کافي نباشي، ترس از اينکه بيکار شوی و بايستی و ببينی و دوست نداشته باشی، ترس از بازندگي، ترس از خستگي، و در نهايت ترس از تنهايي. آنقدر مي ترسم که مي خواهم تا ابد پيش بروم.

در راستاي مبارزه با خمودگي

| | Comments (0)

در راستاي مبارزه با خمودگي و خود-بدبخت-بيني و خودکُشيزم مزمنِ عصرهاي يکشنبه ( ‌عصر جمعهء سابق ) ديشب در يک اقدام دليرانه و بي سابقه به تنهايي دمپايي هايم را به پا کردم و به سينماي آن سوي خيابان رفتم، و کاملا به تنهايي ساختهء جديد وودي آلن عزيزم را تماشا کردم. وقتي که وارد سالن شدم چهار صندلي از صد و چند صندلي پر بود، و هنگام خروج متوجه شدم من تنها کسي هستم که تا انتهاي فيلم نشسته ام. اين در حالي بود که ملت سلحشور و هميشه در صحنهء کاليفرنياي جنوبي کرور کرور و لشکر لشکر از سالن فيلمهاي « بکش بکش تا مرگ » و « آه! زندگي با عشق چه زيباست » با لبخند به سمت دوشنبه صبح پيش مي رفتند تا يک هفتهء آمريکايي ديگر را با موفقيت و عشق شروع کنند.

وقتي در انتهاي فيلم متوجه شدم من تنها بازماندهء‌ خود-روشنفکر-بين حاضر در صحنه هستم به پشت پرده رفتم و وودي را در اتاق فرمان ملاقات کردم. وقتي که از من پرسيد چرا به جاي اينکه مثل بقيه سالن را ترک کنم تا آخرين لحظه نشستم و قاه قاه مي خنديدم نمي دانستم چه بگويم، و قرار شد با هم کمي پياده روي کنيم تا در مورد فيلمش حرف بزنيم. پرسيدم چرا تمام فيلمهايش يک نمايش يک نفره است، و جواب داد چون فقط خودش مي تواند اين همه حرف بزند، و هيچ کس نمي تواند حرفهايش را آنطور که او خودش مي خواهد بيان کند. پرسيدم به نظرش چرا مردم زياد به گوش دادن به حرفهايش علاقه اي ندارند، و گفت مردم عادي فقط به چيزهاي غيرعادي علاقه دارند، و فيلمهاي من هميشه در بارهء زندگيهاي عادي است، که براي مردم عادي خسته کننده است.

وقتي که خداحافظي کرديم و من تحت تاثير معاشرت با وودي آلن از روي مرز روشنفکري رد شدم ، روي زمين خوابيدم و سينه خيز به سمت خانه ام رفتم. همينطور که با همهء آدمهاي خيابان فرق مي کردم و هيچ کس نمي فهميد من چقدر باشعورم به تفاوتهاي خودم با آدمهاي عادي فکر مي کردم، و از اولين مغازه اي که ديدم يک تختهء بزرگ خريدم و تمام مشخصات بارز تمدن و فرهنگ را - از موزيک گرفته تا فيلم و کتاب و سوپ چيني مورد علاقه ام - روي آن به رنگ بنفش نوشتم و تابلو را روي سرم گرفتم، و وقتي که کسي از کنارم مي گذشت تابلو را محکم توي ملاجش مي کوبيدم و دسته اش را توي چشمهايش فرو مي کردم، تا مطمئن شوم فهميده است که من چقدر از يک آدم عادي بيشتر مي فهمم.

کم کم وقتي که آدمها کمتر از کنار من رد مي شدند و نگران بودم کسي تابلوي بنفش مرا هنگام خزيدن روي زمين نخواند خصوصياتم را با فرياد به گوش مردم عادي مي رساندم. داد مي زدم که من از فيمهاي سياه و سفيد و موسيقي آفريقايي خيلي خوشم مي آيد، و من نام پرندهء خوشبختي را در ادبيات آمريکاي لاتين خيلي بهتر از همهء شما تلفظ مي کنم. همينطور با تابلو و داد و فرياد و سينه خيز کنان آنقدر در دنياي روشنفکري خودم پيش رفتم تا داخل چاه سياه فاضلاب کنار خيابان افتادم. ته چاه روي سنگ سفيد بزرگي افتادم که روي آن بزرگ نوشته بود : آنرا که خبر شد خبري باز نيامد، و من با خزه هاي ته چاه زير آن اضافه کردم : اما من وودي آلن را دوست دارم.

خيلي شبيه است به خدا.

| | Comments (0)

خيلي شبيه است به خدا. بازي بلوف را يادت هست؟ ادعا مي کردم که سربازهايم همه شاه هستند و آنها را روبرويت مي چيدم، تو هم با اينکه در چشمانم مي خواندي که دروغ مي گويم براي اينکه کم نياورده باشي هر چه دو و سه و چهار داشتي را به جاي بي بي دل مي گذاشتي روي دستهء شاه من، و همينطور تا ابد به هم دروغ مي گفتيم، ولي آنقدر خوش مي گذشت که بازي را به هم نمي زديم.

خوب که فکر مي کنم مي بينم فقط يک فرق کوچک دارد. ديگر کارتهايمان را دستمان نگرفته ايم که ديگري نبيند. دستهايمان خسته شده اند و روباز بازي مي کنيم و هم من و هم تو و هم هر رهگذري که از کنار ميز کوچک بازيمان مي گذرد تمام دستمان را مي خواند. حالا من جلوي چشمان تو و بقيه آدمهاي دنيا دوِ خاج را بر مي دارم و داد مي زنم که آس پيک است؛ تو هم کمي مکث مي کني و به سادگي و صداقت و حماقتم لبخند مي زني و آس دلت را پشت يک هفت خشت مي چسباني و مي گويي اين هم هشت تا آس ديگر، و من هم کمي تعجب مي کنم که چطور انقدر آس در اين دست زياد است، ولي آنقدر چيزهاي عجيب تر ديده ام و ديده اي که هيچ کدام به روي خودمان نمي آوريم و همينطور با زندگي بازي مي کنيم.

داشتم فکر مي کردم حالا که انقدر پر رو هستم و حالا که اين همه سال گذشت و من بلوف زدم و زندگي هم روي بلوفهاي من گشت و به هيچ کس هم بر نخورد، بيا اين چند سال ديگري را هم که مانده است همينطور براي زندگي خالي ببنديم و بلوف بزنيم که ما مي توانيم هر کاري دلمان بخواهد بکنيم. همينطور بيا همهء چيزهايي که داريم را برداريم و به جاي همهء چيزهايي که نداريم روي ميز بگذاريم؛ اينها که رد مي شوند فکر مي کنند ما ديوانه ايم، ولي مي داني، گور پدرشان؛ ما تا وقتي که همينطور خوش مي گذرد همينطور بلوف مي زنيم و با زندگي بازي مي کنيم، مگر نه؟

ما همه فهميده ايم که

| | Comments (0)

ما همه فهميده ايم که چاي ليپتون بايد خورد. همين حالا خودم خواندم که چاي سبز ۸ کالري دارد، ولي ليپتون عزيزم اصلا کالري ندارد. بلا نسبت هر الاغي چهار روز در ممالک پيشرفتهء فرنگستان امرار معاش کند و به رسانه هاي گروهي و خصوصي توجه کند خرفهم مي شود که کليد تمام مشکلات زندگي تمام آدمهاي دنيا در همين جهادِ اکبر با کالريهاي اضافهء رژيم غذايي است. اصلا حديث داريم که « و اِنَ بهترينکم لاغرترينکم حول الشکم و دُرُشترينکُم حول السينَتانِ و البازوان »

ما همه مي دانيم که در اين زمانه هر آدم متمدن و با شخصيتي مي داند که مرگ بر سيب زميني سرخ کرده و برنج و نان سفيد، و درود بر سالادهاي بي مزهء بدون سُس. ديگر روزهاي جهالت و خامهء اضافه روي موکا و لاته و کاپوچينو گذشته است و زمانه، زمانهء آگاهي و قهوهء بدون شير است، چه برسد به شکر. ما همه مي دانيم که با کمال فقر استغنا خوش است، و همچنين است دست نخورده گذاشتنِ نصف بيشتر نهار وقتي که از گرسنگي چشمانمان آدمها را به شکل رون مرغ برياني مي بيند؛ و ما همه فهميده ايم که آن آقاي کاله نژادِ اصل آملي که يک روز نوشت « غذاي بدون پنير، زندگي بدون لذت » در حقيقت منظورش اين اسفنجهاي ژاپني بوده است که خوردني هم هست، فقط چون مزهء تفِ مارمولک مي دهد بهش مي گويند توفو. وگرنه هر پنير ديگري مثل خامه اي و سوئيسي و آمريکايي و چدار و غيره همان سيب ممنوع باغ بهشت است که در جلد لبنيات ظاهر شده است، که خداوند ما را از آفات و مکافاتش به سلامت دارد انشاء الله.

ما با اين همه فهم و شعور که داريم در دنيا فقط يک غم و غصه داريم، که آن را هم به حق پنج تن و سوپرمارکت رژيمي محله مان مي خواهيم از بين ببريم. ما از آنجا که نمي توانيم بر اميال حيواني و شهواني خودمان به سمت آبجو غلبه کنيم، تصميم گرفتيم از امروز آبجوي اولترالايت بخوريم، و اصلا هم به هيچ جايمان نيست که اين دخترک فروشندهء پاي صندوق که آبجوها را مي بيند شکممان ( لعنت الله عليها ) را اينجوري چپ چپ نگاه مي کند.

ما خدا را شکر مي کنيم که انقدر باشعور و فهميده هستيم که ديگر نان همبرگر را نمي خوريم. تازه کچاپ به همبرگر هم نمي زنيم، چه برسد به پيتزايي که فقط رويش را مي خوريم و نانش را دور مي ريزيم. اي کودکان آفريقايي، خوشا به سعادتتان که مجبور نيستيد این همه فرنچ فرایز و کچاپ و پیتزا و میلک شیک توت فرنگی و چیلی چیز فرایز ببينيد و نخوريد. شعر :‌ « بسازم خنجري نيشش ز چاقو - زنم بر ديده تا اِشکم بره تو »

زنده باد بد مزگي . مرگ بر کربوهيدرات. درود بر کرفس و آسپاراگوس. مرگ بر لذائذ شیطانی. درود بر گشنگی. مرگ بر چیپس و پنیر. درود بر اسفناج

مي دانست که هفتاد سال

| | Comments (0)

مي دانست که هفتاد سال و هفت ماه و هفت روز و هفت ساعت عمر خواهد کرد، و در اولين ثانيه در هشتمين ساعت هفتمين روز هفتمين ماه هفتمين سال زندگي اش عزرائيل درِ خروجي را برايش باز مي کند تا به مرحلهء بعدي برود. تصميم گرفت بيست و پنج سال درس بخواند، بيست و پنج سال کار کند، و بيست سال باقيمانده را فقط بنشيند و از دستاوردهاي زندگيِ پربارش لذت ببرد. تصميم گرفت تا سي سالگي از جواني اش حداکثر استفاده را بکند و سپس ازدواج کند، در سي و يک سالگي دخترش را به دنيا آورد، و در سي و پنج سالگي پسر دار شود. پس از اينکه برنامه ريزيهاي کلي انجام شد، بر اساس آنها به دقت براي هر سال و هر ماه و هر روز و هر ساعت برنامهء دقيقي را تنظيم کرد تا از هيچ کاري عقب نماند.

بيست و پنج سال اول زندگي را در کتابهايش گذراند و هر چقدر مي توانست درس خواند. بيست و پنج سال دوم را در اين فکر گذراند که چقدر از بقيهء زندگي دور مانده است، و براي جبران زمانِ از دست رفته فقط به کارهايي پرداخت که از آنها دور مانده بود، و تمام برنامه هايش را از ياد برد. در پنجاه سالگي متوجه شد که چيزي از زندگي اش نمانده است و خيلي از برنامه هايش عقب است، و بايد براي بيست سال آخر زندگي اش برنامهء جديدي را با توجه به امکانات موجود آماده کند. وقتي که برنامه ريزيهاي جديدش در هفتاد سالگي به پايان رسيد فهميد که براي شروع خيلي دير است. هفت ماه آخر عمرش را به تنهايي در حسرت عمر از دست رفته غصه خورد؛ هفتهء آخر را به خداحافظي با اين و آن گذراند و شش ساعت و پنجاه و نه دقيقه طول کشيد تا دوش بگيرد، موهاي باقيمانده اش را مرتب کند، لباس سفيد مناسبي بپوشد، ادکلن مورد علاقه اش را بزند و براي مرگ آماده شود.

در دقيقهء آخر عمرش آرزو کرد که هيچ وقت نمي دانست چقدر عمر مي کند. آنوقت هر روز فکر مي کرد ممکن است فردا بميرد و هيچ روزي را به اميد زمان باقيمانده تلف نمي کرد. اگر نمي دانست انقدر زندگي مي کند امکان نداشت بيست و پنج سال اول را فقط درس بخواند. اگر نمي دانست چقدر زنده مي ماند هر روز و هر ساعت و هر دقيقه اش را - از ترس اينکه آخرين لحظهء عمرش باشد - فقط به انجام کارهايي مي پرداخت که واقعا دوست دارد. اگر نمي دانست، در بند هيچ برنامه ريزي و بايد-نبايد و دير شدني نبود. در ثانيهء آخر عمرش - آخرين ثانيهء هفتمين ساعت از هفتمين روز از هفتمين ماه هفتادمين سال عمرش - به ياد مادرش افتاد، که چقدر دوستش داشت، و ابه محض اينکه به دنيا آمده بود بهترين فالگير شهر را کنار گهواره اش آورده بود تا مقدار دقيق عمرش را بداند، و با اينکه آرزو داشت مادرش اين کار را نمي کرد به ياد عشق پاکش لبخند زد، و در اولين ثانيه از هشتمين ساعت از هفتمين روز از هفتمين ماه از هفتادمين سالِ زندگي اش چشمانش را بست.

همين که طوفان به رزِ

| | Comments (0)

همين که طوفان به رزِ سفيد رسيد ايستاد، و درختها ديدند که ايستاد. طوفان بادهايش را پشت سرش جمع کرد و آرام از کنار رزِ سفيد گذشت؛ و درختها ديدند که حتي يک گلبرگ هم از رزِ سفيد نيفتاد. طوفان که گذشت رز سفيد آه کشيد، و درختها به او خنديدند. رز سفيد از خشم سرخ شد و درختها به او پشت کردند. رز سرخ آنقدر گريه کرد تا سياه شد، و درختها ديدند که تمام گلبرگهايش افتاد.

طوفان که برگشت، گلبرگهاي سياه در دلش پيچيدند و در گوش بادهايش خواندند : ما زنده به زجريم، و تو ما را کُشتي

آقاي الف مي داند که

| | Comments (0)

آقاي الف مي داند که بهترين راه حل هر مساله اي پاک کردن صورت مساله است. او تمام سعي اش را مي کند تا هيچ وقت - تکرار مي کنم، هيچ وقت - در موقعيتهاي بحراني قرار نگيرد. او از هر کاري که ممکن است منجر به بي نظمي شود مي گريزد، چون مي داند نمي تواند بي نظمي را تحمل کند و براي برقراري مجدد نظم و آسايش ناگزير از تصميم گيري است و «تصميم» هميشه يک مسالهء دشوار است که بايد صورتش را پاک کرد. آقاي الف، هميشه لبخند مي زند، با همه مهربان است و هيچ دشمني ندارد.

خانم ی مي داند که تنها راه حل هر مساله اي عبارت است از بررسي دقيق راه حلهاي موجود، انتخاب مطمئن ترينِ آنها و تلاش مسوولانه و پي گيري مستمر در اجراي راه حل انتخاب شده. او هرگز نمي تواند - نه اين که نخواهد، نمي تواند - کوچکترين مساله اي را ناديده بگيرد. در نظر او هر تصميمي که به فردا موکول شود يک مشکل ديگر مي آفريند و موقعيت او را به خطر مي اندازد. خانم ي معمولا جدي است و آدمهاي زيادي روي او حساب مي کنند، ولي دوستان زيادي ندارد.

در يک روز طلايي در دامنه هاي سبزِ کوههاي سرخِِ مشرف به يک شهر خاکستري آقاي الف يک روز زيباي پاييزي را با يک نفس عميق شروع مي کند. در همان لحظه خانم ي براي چهارمين بار دکمه هاي لباسي را که پوشيده است باز مي کند، لباس ديگري مي پوشد، بندهاي کفشش را مي بندد و دوباره به آينه نگاه مي کند. چند ساعت بعد آقاي الف - که روي پله هاي يک ساختمانِ سنگي نشسته است - خانم ي را مي بيند که به خورشيد نگاه مي کند، و عاشق انعکاس آفتاب در مردمک چشمان او مي شود.

چند سال بعد در يک شهرِ بنفش با ابرهاي نارنجي و آسماني سرمه اي آقاي الف يک روز بي رنگ ديگر را با ايستادن روي ترازوي کنار تختش و خواندن وزنش آغاز مي کند. در همين لحظه خانم ي به آينه لبخند مي زند،‌ کفشهاي سفيدش را - که کمي خاک گرفته اند - مي پوشد و به سمت بقيهء زندگي اش پرواز مي کند. آقاي الف تمام طول روز را به تنهايي در فکر مي گذراند، و زندگي را براي خودش سخت مي گيرد. او قاطعانه تصميم گرفته است که تمام راه حلهاي موجود را بررسي کند، و در اجراي يکي از آنها پي گير و مسوول باشد. آقاي الف نمي داند که خانم ي مدتهاست که صورت مساله را پاک کرده است. او مدتهاست نمي داند که خانم ي چقدر او را دوست دارد.

ابر و باد و مه

| | Comments (0)

ابر و باد و مه و خورشيد و چرخ و فلک و الا کلنگ و دسته بيل،
همه با هم،
خشک خشک،
هلا يک دو سه سوت،
ما را سپوختند.

و تو نيز هم.

ديوانِ شيخ تخم الدولهء گالاگالوده.

فنجانِ دسته دارِ من که

| | Comments (0)

فنجانِ دسته دارِ من که قهوه ام را هر روز صبح برايم گرم نگه مي دارد ، سياه رنگ است. روي ديواره اش سه نفر آدم عروسکي - قرمز و زرد و نارنجي - يک کرهء‌ زمين را روي دستهايشان گرفته اند و آن را مي چرخانند. قرمز و نارنجي زيرِ دو طرف کرهء زمين روبروي هم ايستاده اند، و من تقريبا مطمئنم بدون زرد هم مي توانند کرهء زمين را همانجا نگه دارند. زرد روبروي من و کنار کرهء زمين در حالي که يک دستش را زير کره گرفته است ايستاده است، و با انگشت دست ديگرش زمين را مي چرخاند. زرد، يک زن است.

زرد عادتهاي عجيبي دارد. گاهي وسط روزهايي که من حسابي سرم شلوغ است و وقت سر خاراندن هم ندارم ساعتها مي نشيند روبروي من و به چشمان من خيره مي شود. هر بار سرم را بر مي گردانم باز چشمانم را مي دزدد و نگاهم را به بدن زردش گره مي زند و من خشک مي شوم. نيم رخ ايستاده است و من نيمي از اندام کشيده اش را نمي بينم. مقدار کمي از برجستگي سينه هايش از پشت دستي که زمين را مي چرخاند پيدا ست، و پوست روشنش سينه هاي کوچکش را به استخوانهاي برجستهء زير گردنش وصل مي کند. گردنش را به سمت کرهء زمين مي چرخاند، ولي هنوز با گوشهء چشمش مرا زير نظر دارد، تا مبادا چشم از تماشاي عشوه هايش بردارم. زرد، هيچ وقت به سمت من بر نمي گردد.

زرد رفتار عجيبي دارد. گاهي فکر مي کنم مرا از جايي مي شناسد، و نمي خواهد تمام بدنش را به من نشان دهد، مبادا او را به ياد بياورم. گاهي فکر مي کنم نيمهء ديگر صورتش يک زخم عميق دارد که دوست ندارد آن را به کسي نشان دهد. گاهي فکر مي کنم مي ترسد اگر برگردد، تمام حس کنجکاويِ من را از بين ببرد، و من ديگر در آرزوي ديدن اندام خوش تراشش به تماشايش ننشينم. بارها تصميم گرفتم دليل رفتار عجيبش را از او بپرسم، ولي زرد هيچ وقت با من حرف نمي زند.

زرد همينطور که دنيا را با نوک انگشتانش مي چرخاند، با دست ظريفش مسير مشخصي را روي زمين لمس مي کند که از خانهء‌ من هم مي گذرد. هر بار که به خانهء من مي رسد، اندکي مکث مي کند، چند تارمويي را که روي چهره اش افتاده اند پشت گوش راستش مي گذرد، و وقتي مطمئن مي شود که توجه مرا جلب کرده است باز دنيا را مي چرخاند، باز مرا به دنبال انگشتان آرامش به دور دنيا مي کشاند و باز مرا به خانه ام مي رساند، و باز از لابه لاي تارهاي بلند موهايش نيم نگاهي به من مي اندازد، و با تمام زنانگي اش آنها را پشت گوش راستش مي گذارد.

روزهاي زيادي است که من هر روز از صبح تا غروب به تماشاي رقص آرام و بي کلامِ زرد مي نشينم، و هر شب تا طلوع در روياي نيمهء‌ ديگر اندام زرد غرق مي شوم. گاهي فکر مي کنم شايد اگر به خانه ام برسم، بالاخره به سوي من برگردد و با من حرف بزند. گاهي فکر مي کنم اگر با او حرف بزنم، حتما مرا به خانه ام مي رساند. روزهاي زيادي است که هر روز و هر شب به اين فکر مي کنم، که بايد اول نيمهء پنهان او را پيدا کنم، يا اينکه سعي کنم به خانه ام برسم.

زرد، يک زن است؛ که راز زندگي مرا در زنانگي اش پنهان کرده است. زرد، يک حقيقت است؛ که من براي فهميدنش به شعور بيشتري نياز دارم. هر بار که از فنجان قهوه ام جرعه اي سر مي کشم، از تماس با زرد دستهايم گرم مي شوند، و من مي دانم که روزي راز زرد را مي فهمم، و به خانه ام مي رسم

مي پرسد چرا نمي نويسي؟

| | Comments (0)

مي پرسد چرا نمي نويسي؟ مي گويم فردا مي نويسم. اعتراض مي کند که ديروز هم همين را گفتي. تکرار مي کنم فردا مي نويسم...

***

يک روزي مثل امروز بود، شايد هم مثل ديروز، فردا يا هر روز. يک مردي بود تنها، مثل من، يا تو، يا همهء مردها. يک قلمي بود مثل هيچ قلم ديگري، که فقط و فقط وقتي که دوست داشت مي نوشت.

هر روزي که مرد قلم را بر مي داشت تا بنويسد، قلم هزار بهانه مي آورد که خسته است يا حوصله ندارد يا جوهرش را خيلي دوست دارد و نمي تواند آن را روي کاغذ جا بگذارد. مرد التماس مي کرد که درد دارد و دلتنگ است و دل تنگش پر از حرف است و زير گلويش را گرفته است و اگر آنها را بيرون نريزد نفسش بند مي آيد، و قلم نمي نوشت. مرد به پاي قلم مي افتاد و زار مي زد و آنقدر گريه مي کرد تا اشکهاي خوني اش تمام کاغذ را سرخ مي کرد و قلم نمي نوشت. مرد همينطور که در اشک و خون و خاک مي غلطيد هر چه در دلش داشت را زير لب زمزمه مي کرد و تکرار مي کرد و آنقدر باز مي گفت و آنقدر تکرار مي کرد تا دهانش خشک مي شد و قلم نمي نوشت. مرد هر شب مي مُرد و قلم نمي نوشت و روز بعد روز از نو و روزي از نو و قلم نمي نوشت.

اما آن روز - که مثل امروز بود يا ديروز يا هر روز ديگري - حرفهاي مرد تمام شد. قلم هر چه نشست و صبر کرد و انتظار کشيد مرد بيدار نشد و به سراغش نيامد. قلم خودش را پشت انگشتان خستهء مرد کشيد و نوازشش کرد و مرد بيدار شد. قلم خودش را در آغوش انگشتان کشيدهء مرد انداخت و تصميم گرفت چند کلمه اي بنويسد، ولي مرد ننوشت. قلم تمام جوهر وجودش را جمع کرد و همه را به نوکش کشاند تا با کوچکترين حرکتي به اندازه‌ء صد کتاب جوهر افشاني کند، ولي مرد ننوشت. قلم کم کم رنجيد، و تکان خورد و خودش را به کاغذ کوبيد و کاغذ از جوهر سياه شد، ولي مرد ننوشت. انگشتان مرد دلشان به حال قلم سوخت، و او را سفت چسبيدند، ولي مرد ننوشت. انگشتان مرد کم کم خسته شدند، و قلم را روي کاغذ رها کردند تا همينطور کاغذها را سياه کند، ولي مرد ننوشت.

از آن روز به بعد، تمام قلمهاي دنيا هر روز کاغذهاي دنيا را سياه مي کنند، و مردها نمي نويسند. از آن روز به بعد، مردها همه مي دانستند که ديگر حرفي نمانده است، و ديگر نمي نوشتند. از آن روز به بعد، اين قلم هم هر روز کاغذها را - مثل همين کاغذ - سياه مي کند، و اين مرد نمي نويسد، و هر روز به دنيا مي گويد : فردا مي نويسم

مي پرسم، جريان چيست؟ مي

| | Comments (0)

مي پرسم، جريان چيست؟ مي گويد جريان، يک معادلهء ساده است. فشار برق حوادث است روي مقاومتِ ذهنِ ما. تکرار مي کنم : فشار روي مقاومت. فشار. مقاومت. فشار، مقاومت،حرارت، حرکت.

يکي بود، يکي نبود. خدا يکي بود، آدم يکي نبود. آسمان بود و کوه بود و ابر بود و آب بود و دشت بود و سبز بود و آهو بود و بره بود و شير بود و ببر بود و خورشيد مي درخشيد و ماه هر شب در آسمان مي خنديد. جنگ نبود. مرض نبود. مرگ نبود. سيل و زلزله و صاعقه هنوز اختراع نشده بود و خستگي نبود و نا اميدي و نابودي وجود نداشت. دنيا پر از دلداده بود و هيچ کس دلتنگ نبود. همه چيز همانجايي بود که بايد مي بود. همه جا همه چيز بود. هر کسي يک جايي کنار يکي نشسته بود و وقت خواب هيچ کس بي جا نبود.

مهر بود و محبت بود و دوستي بود و راستي بود. حسادت و خساست نبود و هيچ کس هيچ وقت دروغ نمي گفت حتي اگر حواست نبود. اعتماد بود و دروغ نبود. اعتقاد بود و گناه نبود. همه چيز همه جا بود، اما حرکت نبود.

کودک نوزداي که روي شنهاي گرم ساحل نشسته بود دعوت موج را در انحناي يک صدف خسته شنيد و مرواريدش را که ميان انگشتان کوچکش زير نور خورشيد مي درخشيد به مارِسياهي که دور بدن سفيدش پيچيده بود بخشيد تا او را طبق قراري که با هم گذاشتند به آن سوي آبهاي فيروزه ايِ آرام و مهربان خليج ببرد و او را روي موجها بنشاند. مار مرواريد را بلعيد و همينطور که به چشمان نوزادي در مرکز چنبره اش خيره شده بود نيشهاي بلندش را در قلب کوچکش فرو کرد و درد را ديد که متولد شد و رشد کرد و به مردمک چشمانش رسيد و چشمهاي بي گناه نوزادي که بزرگتر و بزرگتر شد و زجر کشيد و خطهاي پيشانيِ کوچکي که خشمگين شد و به هم پيچيد و نا اميد شد و مُرد. مار مَرد سياهي را ديد که به همه چيز بي اعتماد بود و جايي که بايد دلش مي بود خنجري بود با لبه هاي تيز يک صاعقه، که نيشهاي مار را شکست و مار را کشت و به هيچ جانداري رحم نکرد.

وقتي که مرد سياه - که سينهء تمام آبها را در خلاف جهت جريان آنها شکافت - به موج رسيد تازه فهميد که مار، به عهدش وفا کرده بود. حالا نه مهر بود نه ابر بود نه دشت بود نه کوه بود نه خدا بود و نه بره بود و نه شير بود و نه خورشيد مي درخشيد. حالا دلتنگي بود و خستگي بود و نا اميدي بود و درد بود و مرض.حالا، زندگي آغاز شده بود.

حالا مَرد، مقاومت مي کند در برابر فشاري که اسم آن را گذاشته است روزگار، و هنوز نمي داند خيالي است يا واقعيت دارد. حالا هيچ چيزي هيچ جايي وجود ندارد، ولي حرکت هست، و زندگي جريان دارد.

با هم مي رقصيديم و

| | Comments (0)

با هم مي رقصيديم و مي خنديديم و تو را از خودم جدا مي کردم و به داخل بازوهايم مي چرخاندم و موهايت عقب مي رفت و گردنت را زير چشمان من خم مي کردي و قبل از اينکه لبهايم را به پوست سفيدت برسانم باز مي چرخيدي و حالا نگاهت بود که چشمان مرا به دنبال اشتياق مي شکافت، و لبخند مي زدي.

بدون هم روي لبهء تختهايمان نشسته بوديم و عکسهاي روي ميزهايمان را نگاه مي کرديم که چقدر دور بودند، و اشک مي ريختم.

فانفار است، که هنوز تعطيل نشده است و هر روز عصر دست يکديگر را مي گيريم و من براي تو يک پشمک بزرگ و سفيد و پوشالي مي خرم و تو براي من از غذاي ظهرت تعريف مي کني و با هم قدم مي گذاريم داخل اين قطاري که نمي دانيم امروز ما را به چه سمتي مي کشاند. همينطور پرزهاي پشمک را مي بينيم که کنده مي شوند و آب مي شوند و هوا را شيرين مي کنند و ما از ترس پرت شدن از اين صندليهايي که برعکس شده اند جرات نمي کنيم دهانمان را باز کنيم تا شيريني اين هوايي که همراه ما مي چرخد را به داخل دلمان بکشيم و انقدر تلخ و ترش نباشيم. قطار مي ايستد و دستت را مي گيرم و در سکوت تو را تا درِ خانهء تان بدرقه مي کنم و جدا مي شويم تا يک پشمک ديگر در عصر ديگري در همان قطار و همان تلخي و همان ترشي.

مي داني چرا فانفار را بستند؟ فکر مي کنم آدمهايي که در شهر زندگي مي کردند نمي توانستند به زندگي شان برسند. فکر مي کنم يک نفر يک روز خسته شد از اين قطاري که فقط بالا و پايين مي رفت و مبدا و مقصدش يکي بود و به هيچ جايي نمي رفت. يک نفر يک روز فهميد که تا وقتي که قطار هست تمام اين پرزهاي پشمکي که در هوا پراکنده هستند آب مي شوند و هيچ کس نمي تواند شيريني شان را بچشد و تمام شور دلِ آدمها تلخ مي شود و ترش.

فردا عصر به دنبالت نمي آيم. روز بعد هم همينطور. فانفار را بايد بست. قطار را بايد فراموش کرد تا شايد اين عصرهايي که پر از جيغ است و داد است و فريادهاي قطاري که دور خودش مي چرخد ما را رها کنند و بگذارند حرف بزنيم، روي نيمکت شکستهء باغچهء خانهء تان.منتظرم نباش.

شب و جکوزي و يه

| | Comments (2)

شب و جکوزي و يه آبجو،
هوس چشماي خندونِ تو؛
وقتي نيستي اينجا خيلي سرده،
هيچي حال نمي ده بدون تو.

يه صدايي که تو من مي خونه،
برو ديگه بگيرش ديوونه.
يکي ديگه ميگه نمي تونه،
اين که تکليفشو نمي دونه.

مي دونم ميگي اينا بهونه اس،
حرفاي بي ربط و بچه گونه اس؛
فکر مي کني تو رو دوست ندارم،
ميگي مشکل من جاي ديگه اس.

***

- خداي من، خسته شدم، کمکم کن، تو مي توني؛
+ خفه شو بابا، واسهء خودت خرسي شدي، هيچي هنوز نمي دوني؛
- خداي من، تو ديگه چرا، تو که مي دوني دوستش دارم؛
+ همين ديگه، خاک تو سرت، عين مترسک مي موني،
کلاغه اومد و گندماتو خورد، بازم همش سرگردوني،
اگه نمي خواي جم بخوري، پس ديگه نگو پشيموني،
مي دوني که او مي ذاره مي ره، خودت اينو خوب مي دوني؛
خب؟

***

شب و جکوزي و يه آبجو،
هيچي حال نمي ده بدون تو.
کاشکي من يک کمي مي فهميدم،
که دنيا دو روزه به جون تو.
به ما ياد دادن که سخت بگيريم،
غافل از اينکه ما هم مي ميريم.
دنيا رو ما قرار نيست بگيريم،
ما بدون هم هميشه فقيريم.


اي خدا کاري کن من نترسم،
دستشو بذارم توي دستم.
اي خدا کاري کن دير نباشه،
هميشه بياد و اينجا باشه.

شب و جکوزي و يه آبجو،
چه حالي ميده کنار تو.

يک سال ديگر هم گذشت.

| | Comments (0)

يک سال ديگر هم گذشت. اعداد را مي خواني و فکر مي کني به قسمتي از تاريخ که سهم تو از آن چند تخته سنگ بود که سر راهت افتاد به سوي آينده اي که در جستجويش به سرزمين فرصتهاي طلايي آمده اي. فرصتهايي که حالا ديگر مال تو نيست، چون از کشوري روي محور شيطان آمده اي؛ و مي داني که سهم تو بسيار بيشتر است از دخترکي که سهمش مرگ بود براي مادرش و پدرش، و مادري که سهمش هيچ چيز نبود، چون هر چه داشت با خودش در آوار سوخت.

حراج است. حراج جان آدميزاد است، يکي مي خري و ده تا مي بري؛ باور نمي کني؟ اينجا هم هست. نترس باز هم هست. خنده دار است، نيست؟ کمي عجيب است، که من نگرانم نکند امروز حواسم پرت شود و رژيم غذايي ام را رعايت نکنم. نکند تو يادت برود که براي آخر هفته مان بليتها را رزرو کني. نکند من هيچ وقت نتوانم براي خودم يک قايقِ کوچک بخرم...

حالا که چي؟ مگر غير از اين است که تا بوده همين بوده و هست؟ حالا هزار نفر هم شعار بدهند و دقاع کنند و محکوم کنند. دوهزار سال است که همين است، من و تو هم خودمان را بکشيم دوهزار سال ديگر هم همين خواهد بود. فقط شايد بد نباشد وقتي خواستيم نگران مشکلات بزرگ و لاينحل زندگيهاي کوچکِ تک نفرهء مان شويم و تا ابد نق بزنيم، کمي هم به سهم اين آدمهايي که زير پاي تاريخ له مي شوند فکر کنيم، و بعد يک لحظه بايستيم، خدا را به خاطر سهم خودمان شکر کنيم و بعد دوباره به بدبختيهاي خودمان برسيم. شايد هم همهء اين حرفها مزخرف است...شايد.

بي حوصلگي هم بد چيزيه.

| | Comments (0)

بي حوصلگي هم بد چيزيه. مخصوصا وقتي نه گشنته، نه خستته، نه دلت مي خواد فيلم ببيني نه کتاب بخوني نه هيچي، عين ديشب، که اصلا معلوم نبود من چه مرگمه.

نشسته بودم لب پنجره، با شيشه هاي خاليِ آبجو‌ بازي مي کردم و مريخ تماشا مي کردم، که به نظر من با يک ستارهء معمولي هيچ فرقي نداره. واقعا خيلي خسته کننده بود ، و منم قبض تلفن رو که همين ديروز داده بودم و جلوي دستم بود برداشتم و تيکه تيکه کردم و با گلوله هاي کاغذي به مريخ حمله کردم تا ديگه از اين ورا پيداش نشه. خيلي حال مي داد، دقيقا همون کاري بود که لازم داشتم. گلوله ها رو با شدت پرت مي کردم و تصميم مي گرفتم که اين گلوله به هدف خورد يا نه. وقتي چند بار پرت و پلا زدم و هدفگيريم بهتر شده بود يه گلولهء خيلي گنده - از همون قسمتي که جمع کل قبض رو مي نويسن - درست کردم و با تمام قوا به سمت مريخ شليک کردم، و صاف خورد به هدف.

صداي بوقي که بلند شد کَر کننده بود. بلافاصله آلارم آتيش سوزي خونه رو چک کردم که از اون نبود. داشتم تلويزيون و کامپيوتر و اين چيزا رو چک مي کردم که ديدم هواي بيرون روشن شد. هنوز بوق قطع نشده بود که من پنجره رو باز کردم تا آسمون رو تماشا کنم. نور بيرون خيلي عجيب بود، روز نبود. تو مايه هاي اين بود که سقف آسمون پر از فلور سنتِ سفيد و زرد باشه. به محض اينکه سرم رو بيرون کردم متوجه شدم، خودش بود. اسرافيل داشت با تمام قوا توي اين صور لعنتيش فوت مي کرد و دهنِ اين گوش ما رو صاف کرده بود.

خيلي خر تو خر بود. درختا راه افتاده بودن و همينطور که با هم گپ مي زدن به طرف يه گوشهء آسمون قدم مي زدن، که ديگه البته آبي نبود. يکيشون ريشه اش گير کرده بود به يه گوشهء خيابون و خِر يکي از اين فرشته ها که بازوبندِ انتظامات داشتن رو گرفته بود که به اين زمين بگه بي خيال شه. يه فرشتهء ديگه راه افتاده بود تو آسمون همهء ستاره ها و ماه و خورشيد رو داشت مي انداخت تو يه کيسه که رو شونه اش بود. يه سري مُرده هم از اينور و اونور سر و کله شون پيدا شده بود. دوتاشون که از زير پنجره رد مي شدن داشتن به هم يه کتاب رو نشون مي دادن و سرش بحث مي کردن، ظاهرا يکيشون شاکي بود که اونجا نوشته تا چند قرنِ ديگه لازم نيست بيدار شن.

همسايه ها دونه دونه پنجره ها رو باز مي کردن و هنوز درست حسابي نفهميده بودن جريان چيه. من داشتم کم کم آماده مي شدم برم تو خيابون يه سر و گوشي آب بدم که متوجه شدم پشت پنجره ام شلوغ شده. مريخ دست اسرافيل رو گرفته بود و داشت به زور مي کشيدش به طرف پنجرهء من، و به محض اينکه من رو ديد پريد پشت دامن اسرافيل و شروع کرد پشت گوشش پچ پچ کردن، يه چند تا درخت و يکي دو تا مُرده و دو سه تا از اين فرشته ها هم دور ما جمع شده بودن. بالاخره اسرافيل دستش رو توي جيبش برد و يک پاکت زرد رو به من داد، بعد هم دست مريخ رو گرفت برد رسوندش اون بالا سر جاش. بلافاصله هم به اين فرشته ها يه چيزي گفت و دوباره بوقش رو گذاشت دم دهنش حالا فوت نکن کي بکن. درختها همه شون با قيافه هاي اخمو برگشتن سر جاشون، مخصوصا اون که با زمين حرفش شده بود سه ساعت طولش داد تا ريشه اش رو بذاره سر جاش. مُرده ها هم پراکنده شدن، اون يارو هم که شاکي بود داشت با لبخند به دوستش توضيح مي داد که از اول هم مي دونسته يه اشتباهي شده.

قبل از اينکه من بفهمم چي شده ستاره ها رو دوباره چيده بودن سر جاشون و آسمون هم دوباره تاريک بود و بوق هم قطع شد. رفتم يه آبجو ديگه باز کردم و همينطور که به مريخِ بچه ننه زُل زده بودم پاکت زرد رو باز کردم. روي کارت زردي که از توش در اومد نوشته بود « اخطار :‌بچه سنگ ننداز. » با بقيه قبض تلفن يک گلولهء غول آسا درست کردم و محکم شوتش کردم طرف مريخ. همه چيز منفجر شد و دنيا تموم شد و من هم - به خاطر یک بی حوصلگیِ ناقابل - مُردم.

مي داني، اگر وقت داشتم

| | Comments (0)

مي داني، اگر وقت داشتم حتما همان کارهايي را مي کردم که دوست دارم. اگر وقت داشتم...

من ديگر مرد شده ام، و وقت ندارم هر کاري که دوست دارم را انجام دهم. من ديگر مرد شده ام، و بايد براي کارهايم حسابي برنامه ريزي کنم تا به يک زندگي حسابي برسم. براي همين هم ديشب تصميم گرفتم که ديگر آبجو نمي خورم، هر چند هنوز هم طعمش را خيلي دوست دارم. مثل يک مرد به سمت گوشهء تاريکِ پيشخوان قدم زدم و همينطور که اسکناس بيست دلاري را روبروي فروشنده قرار مي دادم با يک صداي مردانه اعلام کردم که من ويسکي مي خورم، و بدين ترتيب به او نشان دادم که با يک مردِ واقعي طرف است.

به پيشخوان تکيه دادم و دو دلار از بقيه پولم را هم روي صورتحساب جا گذاشتم: مردها انعام مي دهند. در طرف ديگر بار پيرمرد بلند قدي را ديدم که روي يک ليوانِ خالي دسته دار کز کرده بود. از حلقه هاي کفِ روي جدارهء ليوان معلوم بود که آبجويش را ذره ذره تمام کرده است : مردها آبجو را يکباره سر مي کشند، حتما هنوز مرد نشده بود.

از کنارش که مي گذشتم سرش را کمي بلند کرد، و نگاهش را ديدم که دنبال چشمان من مي گشت. لبخند زد و کمي کنار رفت، انگار مرا مي شناخت. کنارش که نشستم هنوز لبخند مي زد. همينطور که نشسته بود دستش را داخل جيب کتش برد و مشت کرده بيرون آورد و به سمت من برگشت. مشتش را روي دست من باز کرد و من ساعتي را که از جيبش بيرون آورده بود از او گرفتم. پرسيدم :‌ « من شما را مي شناسم؟ » لبخندش خشک شد و دستش را داخل جيب ديگري کرد و همينطور که يک کارت کوچک را به من مي داد از روي صندلي برخاست و از من دور شد.

حالا من مانده بودم با يک ليوان ويسکيِ مردانه و دو دست مشت کرده و نگاهي که پيرمرد را تا تهِ تاريکيِ شب دنبال مي کرد. يک دستم را باز کردم، و ساعت مچي پير مرد را ديدم که دقيقا مثل ساعتِ خودم بود، فقط يک تفاوت کوچک داشت : هر دو عقربه اش شکسته بود. دست ديگرم را که باز کردم، کارت سفيدِ پير مرد را ديدم و اسم خودم را با حروف درشت روي آن خواندم، بدون هيچ تاريخ و زماني.

اين سريال « پس از

| | Comments (0)

اين سريال « پس از باران » را که روي هفت تا سي دي تماشا مي کني همه اش ياد تخمهء آفتابگردان مي افتي با استکانهاي چاي و راديوي بابا، که اصرار داشت با صداي بلند آن را روبروي تلويزيون گوش کند. مي دانستم دلم براي خيلي چيزها تنگ مي شود، ولي هيچ وقت فکر نمي کردم يک روز يکشنبه بي خيال همهء کارهايي که دارم بشوم و با يک ولع عجيبي بنشينم شش ساعت يک سريال آبغوره اي و اعصاب خوردکن شبکهء يک را بدون وقفه ببينم. خدا آخر عاقبت ما را به خير کند. تازه سي دي آخر را حيفم آمد ببينم، گذاشته ام امشب طي مراسم خاصي پايانش را تماشا کنم.

تازه وقتي بعد از دوسه سال يک سريال استاندارد شبکهء يکي را نگاه مي کني به عمق فاجعه اي به نام « شبکه هاي ماهواره اي » پي مي بري. اگر اين فاجعه اتفاق نيفتاده بود، خانوادهء روشنفکر ما احتمالا هر چهارشنبه شب جلوي جعبهء جادوييِ اتاق نشيمن جمع مي شد و در يک جلسهء تله تراپيِ يک ساعته با تماشاي شدت دردها و بدبختي هاي يک سريال استاندارد شبکهء يکي تمام دردهايش را فراموش مي کرد، و صبح روز بعد ما همه مطمئن بوديم که بسيار آدمهاي خوشبختي هستيم، چون آقايمان خانم خانه را کتک نمي زند که هيچ، تازه هنوز هَوو هم به خانه نياورده است و ما هيچ کدام دزد و معتاد نيستيم و ماشين هم داريم. اما دستِ شومِ استثمارگرانِ فرهنگي در يک شبِ سرد‌ و طوفانيِ زمستاني از آستينِ آقاي مهندس « سامان » ( با مدرک فوق پرقسوراي مخابرات از پشت شهرداري ) بيرون آمد و يک ديشِ شيطانيِ ژاپني ( که بعدا ايراني از آب در آمد ) را روي پشت بام خانهء ما بين کولرِ ما و همسايه مان نصب کرد، و جلساتِ هفتگيِ خود-خوشبخت-بينيِ خانوادهء ما نابود گرديد.

در همان شبهاي سرد وتاريک بود که من به عنوان يک شاگرد دبيرستاانيِ موفق، متوجه شدم که اين شيطان بزرگ که مي گويند احتمالا به خاطر سايز سينه هاي نجات غريق هاي لب ساحلهايش انقدر بزرگ شده است. بالاخره يک سال پس از از قطع چهارشنبه شبهاي روحاني-فرهنگي-سريالي خانوادهء ما من تازه فهميدم که « شِت! ما چقدر بدبختيم.»

اغفال شدنِ من در آن روزهاي سياه باعث شد تا شش يا هفت سال بعد در يک شب سرد و طوفانيِ ديگر درِ جعبهء جادويي را باز کنم و از نشيمن گرم خانهء بزرگمان به يک آپارتمان کوچک و سرد ِمرکز شهرِ سريالهاي ماهواره اي وارد شوم. حالا من از داخل سريالهاي ماهواره اي نشسته ام و داخلِ جعبهء جادوييِ نشيمن کوچکم به دنبالِ دنياي گرم نشيمن خانهء مان مي گردم.

ظاهرا هر چيزي که توي جعبه مي بيني - چه از اين سمت و چه از آن سمت - هميشه دلنشين است. فقط اين سمت بودن يک فرق کوچک دارد، سخت است آدم تشخيص بدهد که خوشبخت است چون ديگر به اين بدبختيها هيچ کاري ندارد، يا بدبخت است، چون با همهء اين خوشبختيها ديگر چهارشنبه شبها و تخمهء آفتابگردان و استکانهاي چاي و احساس خوشبخت بودنِ صبح روز بعدش را اصلا ندارد. همه اش تقصير اين امواج ماهواره اي است، حالا من خوشبخت ترينِ دنياي بدبختي هستم، و بدبخت ترينِ دنياي خوشبختي. کاش يکي بود من را يک طرفي هُل مي داد، اين جعبهء جادويي را هم از من مي گرفت، تا خلاص مي شديم از شر هر چه پشت صفحهء شيشه اش مي بينم، که هر چه هست مي خواهم و ندارم.

اگر از سه راه مژده

| | Comments (0)

اگر از سه راه مژده به سمت نخجوان بالا بروي جاي پايِ کودکيِ مرا مي بيني، که هنوز هم اين مسير را صبح و عصر بالا و پايين مي رود و هر از گاهي به سراغ من - که زياد حالش را نمي پرسم - مي آيد و کنارم مي نشيند و از اهاليِ محل و مغازه هاي جديد و حال و هواي محله مي گويد.

اگر تمام تافتون هاي دنيا را هم خورده باشي ولي از نانواييِ سرِ نخجوان نان نخريده باشي بهتر است بداني که مزهء تافتون را نمي داني. اين کودکيِ من هنوز هم سر راه خانه دو تومان مي دهد يک نان داغِ داغِ داغ مي خرد، و حتي گاهي وقتي که مي رسد يک قطعه اش را روي ميز آشپزخانه مي گذارد که بقيه هم بخورند، ولي معمولا نان را توي پيچ پيچ هاي کوچهء محمودي و فريد و فرزين لقمه لقمه تمام مي کند. از روزي که من از کودکي ام دور شدم هر وقت به آنجا مي روم يک نان فانتزيِ شيک و تر و تميز و مدرن مي بينم که الحق هم باگت هاي خيلي خوبي دارد، و نان جو، و کيک هاي جورواجورش با چاي بسيار مي چسبد. شانه به شانهء کودکي ام محمودي را تا خانهء مان قدم مي زنم، و به او پاکت باگت را تعارف مي کنم،‌ ولي جانش را بگيري نمي تواني يک لقمه از تافتونش بگيري.

گاهي که دلم براي کودکي ام تنگ مي شود، فکر مي کنم هر چه هست همه اش تقصير همين نانواييِ سر نخجوان است، که از نان جو تا نان سبوس دار و بي سبوس تا کيک شکلاتي و ساده همه چيز دارد ولي ديگر نان تافتون ندارد. گاهي مطمئنم اگر هنوز هم مي توانستم از آنجا نان تافتون بخرم هيچ وقت خانه ام را ترک نمي کردم. اصلا اين صداقت و معرفتي که نان تافتون با خودش به خانه و محله و شهر و کشور و دنياي من مي آورد در هيچ نان فانتزي پيدا نمي شود. اصلا چه کسي مي داند تمام اين دزدي ها و قتلها و جنايت ها که قديمها خيلي کمتر بود همه اش تقصير نان فانتزي نيست؟ همين گراني، مگر غير از اين است که کودکيِ من هنوز هم نان تافتون را مي خرد دانه اي دوتومان، و من اگر پس فردا روي صفحهء صندوق شيک نانوايمان بخوانم «جمع‌:‌ هزارتومان» زياد هم تعجب نمي کنم؟ گاهي تصميم مي گيرم تمام دانش و مهارتم را در راه مبارزه با نان فانتزي و بازگشايي تمام نانواييهاي تافتوني دنيا به کار گيرم...

ديشب شام شراب خوردم، و چون نان نداشتم پنير را خالي خالي مزمزه مي کردم. صداي زنگ را که شنيدم با تعجب در را باز کردم، و کودکي ام را ديدم که از راه خيلي خيلي دوري آمده بود و خسته و کوفته همانجا پشت در ايستاده بود، و يک قطعه نان تافتون را در دستان کوچکش به سمت من دراز کرده بود. بدون آنکه حرفي بزنم قطعه نان را از او گرفتم. سرد بود و سنگين، و هر چه سعي کردم لقمه اي از آن بکنم اصلا نتوانستم. چند دقيقه اي با تمام توانم گوشه اش را گاز زدم، اما حتي يک قطعه از آن را نتوانستم بخورم. نان را به او برگرداندم. نان را به دهانش برد و با دندانهاي کوچکش گوشه اي از آن را کند و همانطور که آرام آرام آن را مي جويد برگشت و از من دور شد، و من حالا شک کرده ام که نکند اين نان فانتزي سر نخجوان آنقدر ها هم تقصير ندارد.

براي کودکي ام که حالا خيلي دور شده است دست تکان مي دهم، و فکر مي کنم من نان فانتزي مي خورم، صبحها با زنگ تلفن دستي ام بيدار مي شوم، و با ماشينم صميمي تر از خانواده ام هستم و هيچ وقت به اطلاعات کامپيوتر شخصي ام شک نمي کنم. من در دنياي جديد گم نمي شوم، چون دات کام هستم، پس هستم

* صخره : راه رفتن

| | Comments (0)

* صخره :

راه رفتن را که آموخت، به راه افتاد، و زندگاني آغاز شد. فکر کردن را که آموخت، ايستاد، چون راه را نمي دانست. زندگاني که گذشت، فهميد، که دانستن شرط نيست، راه را بايد رفت.

از پنجرهء کوچکِ ديوار زندانِ من که به کوهها نگاه مي کني صخرهء بزرگِ سفيدي را مي بيني که هر وقت شعاع نور خورشيد روي لبه هاي تيزش مي شکند مي خندد.مي بيني که سينه اش را با وقار جلو داده است و افتخار مي کند به پيروزي بر آفتاب. سالهاي سال هر روز صبح بعد از اينکه بيدار مي شوي به صخره اقتدا مي کني و نماز مي گذاري و از خدايت مي خواهي روزي تو را هم به صخره برساند تا به اُبُهت کوه بپيوندي و در اقتدارش جاودانه شوي.

سالهاي سال مي گذرد و هر روز صخرهء سفيد اشعهء خورشيد را مي شکند و سينهء سفيدش با افتخار به تمام دشت اعلام مي کند که من آنم که آفتاب را شکستم و تو آنقدر به صخره فکر کرده اي که تمام وجودت سنگ شده است و هيچ حرکتي نمي کني تا مبادا از روبروي صخره کنار بروي و يک لحظه از تماشاي انعکاس افتخارش محروم بماني. يک شب خواب مي بيني که درِ زندان که سالهاي سال است پُشت به آن - و رو به پنجره - مي نشيني باز شده است و تو مي تواني از زندانِ کوچکت بيرون بيايي. صبحِ روز بعد که برمي گردي، با ناباوري نه دري مي بيني نه ديواري؛ خودِ سنگت هستي در مرکزِ دشتِ بي مرز، روبروي يک ديوارِِ سنگين، که پنجرهء کوچکي رو به کوهها دارد.

برايت مهم نيست که دعايت مستجاب شده است، يا اصلا زندانِ من از ابتدا هم فقط يک ديوار بوده است، بينِ من و هيبتِ کوههاي صخرهء سفيد.از پُشت پنجرهء کوچکِ ديوارِ زندانِ من کنار مي روي فقط به يک چيز فکر مي کني، که خودت را به صخره برساني و به پايش بيفتي و آنقدر همانجا بماني تا تو هم جزئي از آرايشِ ارتش سنگيني شوي که خورشيد را مغلوب کرده است.

سالهاي سال که مي گذرد به صخره مي رسي. در خودت جا نمي شوي وقتي که مي خواهي با انگشتانت براي اولين بار لبه هاي ظريف و خوش تراش سفيدش را لمس کني. نفست را در سينه حبس مي کني، سينه ات را جلو مي دهي، با چشمان بسته به آفتاب خيره مي شوي تا اقتدارت را به او نشان دهي، و بالاخره نوک انگشتانِ لرزانت را روي لبهء صخره مي گذاري. دستت روي سنگ خشک مي شود، و نفست بند مي آيد. ناگهان چشمانت را با وحشت باز مي کني، با ناباوري صخره را نگاه مي کني، و مطمئن هستي که اشتباه مي کني. وقتي که تمام پوستِ برهنه ات را به سينهء صخره مي کشي ديگر مطمئن هستي که اشتباهي در کار نيست :‌ صخرهء سردي که اين همه سال از پشت پنجرهء ديوار زندانِ من به سويش اقتدا مي کردي، سرد است.

چشمانت را آرام باز مي کني،و بر مي گردي، و از آن بالا دشتِ پهن را مي بيني که در آفتاب شنا مي کند. لبخند مي زني، و من از پشتِ پنجرهء ديوارِ زندانم تو را مي بينم که جزئي از صخرهء سفيدي شده اي که نور آفتاب را روي لبه هاي ظريفش مي شکند، سينهء سفيدت را جلو داده اي و با افتخار مي خندي، و من هر روز صبح به سويت نماز مي گذارم، و از خداي خودم مي خواهم که روزي خودم را به تو برسانم.