* برعکس :
امروز من و وبلاگم جايمان را عوض کرديم. ما پس از سالها بحث و بررسي به اين نتيجه رسيديم که او در دنياي خودش از من در دنياي خودم به نسبت موفق تر است، و چون من او را خلق کرده ام اين اصلا عادلانه نيست که او زندگي بهتري داشته باشد، و ما جايمان را عوض کرديم. حالا او مرا مي نويسد و من فقط نوشته هايش را در دلم نگه مي دارم و براي هر کس و ناکسي که از راه برسد تعريف مي کنم، اصلا هم برايم مهم نيست که شنونده ام چه برداشتي از داستانهاي بي سر و تهِ دلِ من مي کند.
حالا من بسيار موفقم. هميشه پرت و پلا مي گويم و هر کسي فکر مي کند من همان چيزي را مي گويم که او مي خواسته بگويد. من پرت و پلاهاي قلمبه سلمبه ام را با آهنگهاي آشناي قديمي مي خوانم و همه گول آهنگ را مي خورند و بدون آنکه شعر واقعي آنرا بدانند کلمات بي معني مرا براي خودشان معني و تفسير مي کنند و خوشحالند که کسي پيدا شده است که حرفِ دل آنها را مي زند.
حالا وبلاگم خيلي مي خندد. او هميشه از همه چيز يک شوخي جديد مي سازد و خودش و اطرافيانش را مي خنداند. او زندگي مناسبي دارد و در قبال کارهايي که در زندگي اش انجام داده است و شانسهايي که در راه داشته است به جاي معقولي رسيده است. او هر روز از زندگي لذت مي برد، ولي هيچ وقت هيچ چيز به نظرش کامل نمي آيد، و هر روز جلوي من مي نشيند و با من حرف مي زند و از همهء چيزهاي خوبي که دارد مي نالد. دلم برايش مي سوزد، ولي چون دردهايش براي موفقيتِ من حياتي اند کاري به کارش ندارم؛ مي خواست عقلش را به کار بي اندازد و انقدر دنبال کمبودهايش نگردد و آنها را صد برابر نکند.
حالا ما هر دو خوشحالتريم. من دردهاي او را هر روز مي بلعم و او را براي روز بعد آماده مي کنم، خودم هم به لطف دردهاي او هر روز دوستان جديدي پيدا مي کنم که دنبال دردهاي جديد ديگري مي گردند. دنياي من يک دنياي مجازي و پر از سيمهاي سرد و موجهاي ماهواره ايست، و دنياي او يک دنياي حنده دارِ شلوغ و تو خالي است.
امشب وبلاگم مرا باز نکرد. ظاهرا من او را ياد دردهايش مي انداختم، و حوصله ام را نداشت. او تصميم گرفت دردهايش را براي يک آدم واقعي تعريف کند، و ديگر آنها را در دل من و در اختيار عموم نگذارد. امروز من و وبلاگم جايمان را عوض کرديم و من بسيار خوشحال بودم، ولي وبلاگم مرا بست. عجب روزگاري شده است...
