August 2003 Archives

* برعکس : امروز من

| | Comments (1)

* برعکس :

امروز من و وبلاگم جايمان را عوض کرديم. ما پس از سالها بحث و بررسي به اين نتيجه رسيديم که او در دنياي خودش از من در دنياي خودم به نسبت موفق تر است، و چون من او را خلق کرده ام اين اصلا عادلانه نيست که او زندگي بهتري داشته باشد، و ما جايمان را عوض کرديم. حالا او مرا مي نويسد و من فقط نوشته هايش را در دلم نگه مي دارم و براي هر کس و ناکسي که از راه برسد تعريف مي کنم، اصلا هم برايم مهم نيست که شنونده ام چه برداشتي از داستانهاي بي سر و تهِ دلِ من مي کند.

حالا من بسيار موفقم. هميشه پرت و پلا مي گويم و هر کسي فکر مي کند من همان چيزي را مي گويم که او مي خواسته بگويد. من پرت و پلاهاي قلمبه سلمبه ام را با آهنگهاي آشناي قديمي مي خوانم و همه گول آهنگ را مي خورند و بدون آنکه شعر واقعي آنرا بدانند کلمات بي معني مرا براي خودشان معني و تفسير مي کنند و خوشحالند که کسي پيدا شده است که حرفِ دل آنها را مي زند.

حالا وبلاگم خيلي مي خندد. او هميشه از همه چيز يک شوخي جديد مي سازد و خودش و اطرافيانش را مي خنداند. او زندگي مناسبي دارد و در قبال کارهايي که در زندگي اش انجام داده است و شانسهايي که در راه داشته است به جاي معقولي رسيده است. او هر روز از زندگي لذت مي برد، ولي هيچ وقت هيچ چيز به نظرش کامل نمي آيد، و هر روز جلوي من مي نشيند و با من حرف مي زند و از همهء چيزهاي خوبي که دارد مي نالد. دلم برايش مي سوزد، ولي چون دردهايش براي موفقيتِ من حياتي اند کاري به کارش ندارم؛ مي خواست عقلش را به کار بي اندازد و انقدر دنبال کمبودهايش نگردد و آنها را صد برابر نکند.

حالا ما هر دو خوشحالتريم. من دردهاي او را هر روز مي بلعم و او را براي روز بعد آماده مي کنم، خودم هم به لطف دردهاي او هر روز دوستان جديدي پيدا مي کنم که دنبال دردهاي جديد ديگري مي گردند. دنياي من يک دنياي مجازي و پر از سيمهاي سرد و موجهاي ماهواره ايست، و دنياي او يک دنياي حنده دارِ شلوغ و تو خالي است.

امشب وبلاگم مرا باز نکرد. ظاهرا من او را ياد دردهايش مي انداختم، و حوصله ام را نداشت. او تصميم گرفت دردهايش را براي يک آدم واقعي تعريف کند، و ديگر آنها را در دل من و در اختيار عموم نگذارد. امروز من و وبلاگم جايمان را عوض کرديم و من بسيار خوشحال بودم، ولي وبلاگم مرا بست. عجب روزگاري شده است...

مارس :‌ سلام بر مريخ

| | Comments (0)

مارس :‌

سلام بر مريخ و مريخيان؛
به سي و پنج هزار مايليِ سيارهء قشنگِ ما خوش آمديد.
گويا يک شصت هزار سالي در راه بوده ايد،
راضي به زحمت نبوديم، واقعا خسته نباشيد.

خواهش مي کنم بفرماييد آن سرِ دنيا - آن بالا - بنشينيد؛
راستي، چرا انقدر سرخ شده ايد؟ نکند بيماريد؟
کاش ماه اينجا بود، کمي مهتاب مي خورديد، حتما روشن مي شديد.
ماه امشب شب کار است، ديرتر مي آيد. خيلي حرف داريم، شما شروع کنيد.

ما هم بد نيستيم، شکر خدا، مثل شما مي گرديم.
دو هزار سالي است همينجا - روي زمين - دور خودمان مي چرخيم.
واي، چقدر حرفها هست که ما با شما بزنيم!
زندگي هر روز مي گذرد؛
يک روز از همه جا و همه چيز و همه کس بيزاريم،
يک شب از فرط خوشي به ريش جهان مي خنديم.

خوب مي فرموديد، از زحل جان چه خبر؟ حتما خوب هستند.
حتما بايد از ابرهايش برايم تعريف کنيد.
مي بينيد که، خيلي حرف داريم، بايد شب بمانيد.
عطارد هم بد نيست، با زهره مشغولند، دور هم مي گردند.
مي دانيد مريخ جان،
قدر نور خورشيد را من و شما مي دانيم؛ اينها نمي فهمند.

کجا با اين عجله؟ تازه آمده ايد!
اين همه راه را گز کرديد، مگر من مي گذارم قبل از شام برويد.
متوجه هستم، بايد زحل خانم را هم همراه مي آورديد.
حالا مطمئنيد؟ شما را به خدا تعارف نکنيد...
بله بله مي دانم؛
دويست و هشتاد هزار سال بعد باز هم برمي گرديد.
اشکالي ندارد، باشد دفعهء بعد.
فقط ببينيد،
اگر يک وقت آمديد و ديديد ما مُرده ايم،
لطفا کمي - يک چند صد هزار سال - صبر کنيد؛
شما که بهتر مي دانيد،
ما هم - مثل تمام دنيا - صبح تا شب و شب تا صبح دور خود مي چرخيم،
سخت يا آسان، دير يا زود، خوب يا يد، با هم يا بدون هم، زندگي مي گذرد،
حتما برمي گرديم.

بدرود مريخ؛ به اميد ديدار، وقتي که برگشتيم.

* پُر : حتما شما

| | Comments (0)

* پُر :

حتما شما هم می دانيد که برای گشتن دنبال هر چيزی بايد به گوگل رفت و آن چيز را « گوگل کرد .» طبق عادت به گوگل رفت و « هيچی » را گوگل کرد، و فهميد که امروز در هيچ جاي دنيا « هيچی » پيدا نمی شود؛ هيچی تمام شده است و دنيا پُر شده است. گوگل را بست ويک صفحهء هیچی را باز کرد و وقتی از تماشای هيچی به هيچ نتيجه ای نرسید هيچ کاری نکرد. آخر می دانيد، دلش هم مثل دنيا خيلی پُر بود؛ دلش برای « هيچی » تنگ شده بود.

* قارت :‌ از عشق؟

| | Comments (0)

* قارت :

از عشق؟ وقتي که گفتم دوستت دارمم برگشستي و مرا نگاه کرپلندي و چشمانت پر از حرف بود و لبهايت خالي از هر صحبتيسکي و خدارنيد کرتينقف شپلفتق کرستيمان چرپفسقرت سوقولونسک.

بگذار از خدا بگويم و قدرتهايش و زيرباييهايي که به عنوانت نعمست به ما ارزاني داشتانتان فسکلوتوس کرسپنتاش قيژ قولانسک. و از تنهايي و دلتنگوشکوفت کهارتان گشتان مارادالاسخونيشکا قالتامالاق پستافتو پولوشکوسي موسي ميراندالچت.

و در پايان چاپاقان سالاختانژوس فيشتيش ماراخ زپرتن زورتن زارت قارت.

و ما احترزام سخن را شسکستيم، از بس که زر زديم در مورد تمام آنچه که نمي دانستمتيش تاپالف گولتان ساختانشف کغرت. آنقدر چپرت نوشتيم و خوانديم تا اينجا که ديگر هيچ نوشته اي خاص نيستاشکان و تمام کلمات بي معني شدندندستند فزرتان قورپولانسوشگين چغلمند. بيِزت.

* مزاحم : ما سه

| | Comments (0)

* مزاحم :

ما سه نفر بوديم :
« من » ، « خودم » و « تو ».
حالا بعد از اين همه سال که من خودم شدم،
بازهم سه نفر هستيم :
« خودم »، « تو » و « من » در خيال تو.

مي داني،
اينجا مي گويند دو نفر همدمند؛
ولي سه نفر مزاحمند.

يک نفر حتما زيادي است بين ما؛
من هم از کسي که در خيال توست نفرت دارم،
يا او را رها کن و با من باش،
يا به من بگو :
« ديگر دير شده است؛ خداحافظِ هر دوِ شما. »

* فراموشي :‌ جيغ مي

| | Comments (0)

* فراموشي :‌

جيغ مي کشد. فرياد مي زند و دستهايش را با انگشتهاي کشيده اش مقطع و نامنظم ولي محکم و با شدت بالا و پايين مي برد و تهديد مي کند. ديگر هيچ اهميتي ندارد درست چيست و غلط کدام است و تقصير کيست، به تنها چيزي که فکر مي کني اين است که بايد آرامش کني. به سقف نگاه مي کني و تعجب مي کني که چطور از دودِ آتش شعلهء چشمهايش سياه نشده است. تمام توانت را روي صدايت متمرکز مي کني تا مبادا کنترل خودت را از دست بدهي و تو هم فرياد بزني. ناخنهايت را در گوشتِ کف دستهايت فرو مي بري و تا آنجا که مي تواني فشار مي دهي تا حرارت خشمت همانجا خفه شود و به بازوها و حنجره و مغزت کاري نداشته باشد. سعي مي کني آن وسطها مرز بين ديوانگي و سلامت را رد نکني، ولي سالهاست محل دقيقش را گم کرده اي و خيلي وقتها نمي داني کدام سمتِ آن ايستاده اي.

ديگر جيغ نمي کشد. مطمئن نيستي آرام شده است يا هنوز از دستت تا حد مرگ عصباني است. همينطور که مطمئن نيستي از پشت در کنار مي روي و روي تخت دراز مي کشي و چشمانت را مي بندي. روي ديواري که در خيالت سياه شده است خط کوچک سياهِ جديدي مي کشي به نشانهء يک لحظهء ديگر که از آن حدي که نبايد فراتر رفت فراتر رفتي. يک بار ديگر قسم مي خوري همه چيز را تمام کني تا هيچ وقت در هيچ لحظه اي از اين حدودي که «تو بودن» را تعريف مي کنند خارج نشوي.

آرام است. کنارت مي نشيند. مي داني که نمي خواهي برگردي. مي داني که هيچ حرفي نداري که بزني. مي داني که بيش از آنکه بايد اين لحظه ها را تجربه کرده اي. مي داني و مي داني و همهء اينها را هزاران بار مي داني ولي هنوز رمز معجزه اش را نمي داني : در همان لحظه اي که سردي دستش را روي تاريکي پوستت لمس مي کني تمام مي شود. نوک انگشتانش جادويي دارد که پاک مي کند تمام خطهاي بزرگ و کوچکي را که خيالت را سياه کرده اند. سبک مي شوي. بلند مي شوي و بالهايت را باز مي کني در آسمانِ آبي اين همه سالي که در نور خورشيدِ قلبش پرواز را تجربه کرده اي. تماشای يک لحظهء خوشبختي را در چشمهايش مي خري به تمام لحظه هاي سياهي که فکر مي کني از درون متلاشي شده اي و خدا را شکر مي کني به خاطر بزرگترين نعمتي که به تو ارزاني داشته است. نعمتي که بدون آن تا حالا هزارهزار بار مرده بودی، و اسم آن را گذاشته اي معجزهء فراموشي.

* ديشب :‌ مي گفت

| | Comments (0)

* ديشب :‌

مي گفت حتما بايد بروم نصف اين چس مثقال چک حقوقم را بدهم و اين دوره را ببينم. سومين نفري است که مي گويد حتما بايد بروي و خيلي عالي است و تا نروي نمي داني چيست و چقدر تاثير دارد. مي گفت به تو ياد مي دهند يک بارِ سنگيني را که نمي داني براي چه داري پشت خودت حمل مي کني زمين بگذاري و سبک شوي و به راهت ادامه دهي. هنوز سخت است بروم براي شنيدن حرفهايي که خودم به همه مي زنم نصف حقوقم را بدهم. گوشي را مي گذارم و بار سنگيني را که نمي دانم براي چه پشت خودم مي کشم روي کولم مي گذارم و به راهم در کنارش ادامه مي دهم.

مدتي است که کنار هم راه مي رويم. هر از چند قدم به چهرهء آفتاب سوخته اش نگاه مي کنم که پر از چينهاي بلند و چروکيده است. چهره اش خيلي آرام است، مثل يک درياي سياه، که موجهايش اصلا نمي خروشند و سر جايشان خشک شده اند. توي لباس سياهش چهره اش روشنتر به نظر مي رسد. دستِ چپش بيل را محکم روي شانه اش نگه داشته است و دست راستش سيگار را وسط پينه هاي انگشتانش زنداني کرده است.

حرفي نداريم بزنيم. من چند بار سعي مي کنم سر صحبت را باز کنم، ولي هر بار جوابم را در يکي دو جمله مي دهد و من نمي دانم دوست ندارد با من حرف بزند يا واقعا هميشه همينقدر مختصر و مفيد حرف مي زند. هر چه نباشد تمام مشتريهايش معمولا مُرده اند، و بعيد است در هير و ويرِ شب اول قبر و نگراني از اينکه حالا بالاخره دنياي ديگري هم هست يا نه و اينکه اگر هست تکليف چيست و برنامه چگونه است خيلي علاقه اي به صحبت با گورکن پيري که تمام سطح پوست سياهش پينه بسته داشته باشند.

از او خواسته ام قبر مرا کمي کم عمق تر بکند. گفتم دوست دارم آن زير هم بوي نم باران را روي خاک خشک حس کنم. مي گويد عمق قبر دست او نيست. او تمام قبر ها را مثل هم مي کند، ولي تابوت تا هر جا که دلش بخواهد پايين مي رود. گاهي همين بالا مي ايستد، انگار هنوز روي سطح زمين کار دارد، گاهي هم تا تهِ ته پايين مي رود و خاک را کنار مي زند و همينطور پايين تر مي رود، انگار دلش مي خواهد تا آنجا که مي تواند از اينجا دورتر شود.

به حرفهايش که فکر مي کنم مي بينم اگر چه من بوي نم باران را خيلي دوست دارم، ولي مي خواهم از اينجا دور شوم. بروم يک جايي که آنقدر تاريک است که دلِ همهء آدمها به نظر روشن بيايد. يک جايي که دلها هيچ وقت نمي سوزند، و اگر هم کباب شوند با نعنا و نان تازه سر سفره بياورند و همه با لبخند بخورند. آن روزي که به اينجا آمدم فکر کردم خيلي دور شده ام، ولي هر جا که آسمانش آبي است و خورشيدش زرد و ماهش سفيد نزديک است. بايد يک جايي رفت که آسمانش تاريک است و خورشيدش خاموش است و ماه هم ندارد...

در همين فکرها بودم که به دوراهيِ صبحِ يک روز جديد رسيديم. من طبق عادت داشتم مي رفتم دوش بگيرم و اصلاح کنم و لباسهايم را بپوشم که ديدم او خيلي آرام و بي آنکه چيزي بگويد به طرف شب برگشته است و با همان قدمهاي کوتاه و سنگينش از من دور مي شود. من هم هر چه فکر کردم ديدم هيچ حرفي با او ندارم، کوله باري را که نمي دانم براي چه حمل مي کنم روي کولم مي گذارم و آنقدر با نفسهاي بلندم صبح يک روز جديد را به داخل ششهايم مي کشم که ديگر هيچ جايي براي هيچ شبي در من نماند و به راهم ادامه می دهم.

* بي زبان :‌ خيلي

| | Comments (0)

* بي زبان :

خيلي زور دارد به خدا. فکر کن قبل از اينکه به مدرسه رفته باشي به اصرار پدرت کلاسهاي زبان انگليسي ات را شروع کرده باشي و در دبيرستان بتواني کم کم جمله هاي شکسپير را بفهمي که با آن انگليسي قلمبه سلمبه اش چه مي گفته است. فکر کن قبل از کنکور يک انگولکي هم به کتابهاي آموزشي زبان فرانسه بکني و به محض اينکه دانشگاه را شروع کرده اي کلاسهاي زبان آلماني ات را هم شروع کرده باشي و قبل از اينکه ترکش کني امتحان سطح پيشرفتهء آن را هم با موفقيت بگذراني و براي خودت کلي ادعا کني که خيلي اين کاره اي. تصور کن شش يا هفت ماه هر روز بعد ازظهر حتي وسط گرماي تابستان بعد از اينکه کلاسي که در آن زبان انگليسي درس مي دهي تمام می شود به کلاس بغلي بروي و با فشار زيادي چند تا چند تا کتابهاي اسپانيايي را هم بخواني و کم کم بتواني شعرهاي اين شاعرهاي آمريکاي لاتين را به زبان اصلي بخواني و براي خودت بلغور کني.

حالا فرض کن از همان بچگي زبان ماشينها را هم ياد گرفته اي و با يک حوصله اي که حالا اصلا يادت نيست از کجايت مي آوردي مي نشستي اين صفر ها و يکها را روي کاغذ به هم ربط مي دادي و با زبانِ ماشينِ زبان نفهم به او مي فهماندي که مي خواهي نقاشيِ يک موش را روي صفحه يک کمي به اين طرف بچرخاني. بعد هم فرض کن خيلي شانسي و اتفاقي در يک مدرسه اي درس خوانده اي که در هر سوراخش مي توانستي يک زبان ماشين جديد ياد بگيري و با حرص زيادي به همهء سوراخها سر کشيدي و از هر زباني هر چقدر توانستي ياد گرفتي و فکر کردي ديگر هيچ جاندار و بيجاني نيست که نتواني با او ارتباط برقرار کني، چون زبان همه را مي داني.

حالا که همهء اينها را فرض کردي و فکر مي کني همهء زبانهاي دنيا را دست و پا شکسته مي داني، چشمانت را ببند، و خودت را ببين که روبروي يک عکس نشسته اي. حالا تصوير عکس را نگاه کن که آرام آرام کمرنگ مي شود، انگار آن چهره اي که در عکس است از تو فاصله مي گيرد و دور مي شود. فکر کن خودت مي داني که مي تواني نامِ آن چهرهء دوست داشتني را صدا بزني تا برگردد. خودت مي داني که چه کاري لازم است انجام دهي تا لبخندِ عکسِ قشنگ روي ميزت هميشه پررنگ و نزديک بماند،‌ و خودت مي داني که يک چيزي هست توي دلت، که مثل چماق سرش را گرفته است. حالا چشمانت را باز کن و مرا همينجا ببين، که تمام عمرم را در پي آموختن زبانهاي اين و آن گذراندم و در زبان هيچ انسان و هيچ ماشيني جمله اي ندارم که بتوانم آنچه در من مي گذرد را با آنکه دوستش دارم در ميان بگذارم. حالا زمزمه ام را گوش کن، وقتي که مي گويم اي کاش به جاي اين همه زبانهاي اين و آن، زبان دلم را درست مي‌ آموختم ،‌ شايد امروز مي فهميدم اين لا مذهب چه مي گويد.

* مي داني؟ يادت هست

| | Comments (0)

* مي داني؟

يادت هست آخرين بار که اينجا بودي مجبور شديم با اين لولهء‌ خميردندان چند دقيقه اي کشتي بگيريم تا رضايت بدهد و ته مانده اش را روي مسواکهايمان بريزد؟ بالاخره ديشب مطمئن شدم که ديگر خاليِ خاليِ خالي است. عين آسمانِ صاف است قبل از تاريکيِ کامل، اين خميردندان جديدي که ديشب خريدم. آبيِ غليظ و عميق است و پُر است از خرده هاي ستاره هايي که وقتي که چراغهاي بالاي آينه را خاموش مي کنم ريز ريز چشمک مي زنند. يک قطعه خميردندانِ آسماني را روي مسواکم مي گذارم و آرام آرام دندانهايم را با خرده ستاره ها پاک مي کنم. تو هم که ديگر نيستي و با خيال راحت هر چقدر بخواهم مسواک زدنم را طولاني تر مي کنم.

يادت هست آخرين بار که اينجا بودي گفتي چرا هوله ام کثيف است؟ ديشب بالاخره هوله ام را به همراه همان جفت جورابي که اينجا جا گذاشته بودي با ماشين شستم و آنها را با چند برگ اضافه از اين دستمالهايي که بوي صابون مي دهند در خشک کن انداختم و حالا هم هوله و هم جورابهايت بوي تميزي مي دهند.

يادت هست آخرين بار که اينجا بودي گفتي چرا اين پتو انقدر گرم است؟ بالاخره ديشب پتوي ديگري را ملافه کردم و روي تخت انداختم. حالا ديگر لازم نيست هر شب اين تهويهء زبان بسته را تا صبح روشن نگه داريم.

ديشب همهء اين کارها را کردم و با دندانهاي ستاره نشان و هوله و جورابي که بوي عطر صابون مي دهند و پتوي جديدم که ديگر گرم نيست دور هم نشستيم و به تو فکر کرديم، که ديگر اينجا نيستي. با اينکه من و دندانهايم مطمئن نبوديم به اصرار پتوي جديدم قرار شد به تو زنگ بزنيم تا شايد خرده ستاره هاي لاي دندانهايم را از پشت خط تلفن ببيني يا بوي عطر صابون را بشنوي و سر صحبتمان باز شود، ولي نشد. پتو هم ناراحت شد، و صبحِ زود که از سرما بيدار شدم ديدم خودش را گلوله کرده است و رفته است آن گوشهء تخت که آخرين بار آنجا بودي و اصلا هم کاري به من ندارد. بوي عطر هوله ام هم حوصله اش از من سر رفت و امروز صبح ديگر آنجا نبود. خرده ستاره هاي لاي دندانهايم هم در نور صبح ديگر نمي درخشيدند؛ انگار هم من و هم دندانهايم و هم پتوي جديد و هم هولهء تميزم از همين اول صبح بي حال و خسته بوديم.

مي داني، جايت خيلي خالي است.

* گريه : خيلي بغرنج

| | Comments (0)

* گريه :

خيلي بغرنج است اوضاع. به نظرم سبک سنگين کردنِ اين تصميمي که مي خواهم براي بقيهء عمرم بگيرم به اندازهء بقيهء‌ عمرم طول مي کشد؛ بعد هم که ديگر بقيه اي نمي ماند که برايش تصميم بگيرم. شاعر در همين زمينه گفته است :‌
« اگر ديدي جواني در بلاگش گريه کرده،
بدان عاشق شده است و عشق، دهانش صاف کرده و او هم رفته توبه کرده.
ولي غافل از آنجا که زپلشک!
به رستم گفتند از عشق توبه کن، برگشت و فرياد زد زِزِرشک!.»

* محکوم : امروز دنيا

| | Comments (0)

* محکوم :

امروز دنيا اخراج شد. وي که طي ساليانِ اخير به هيچ وجه موفق نشد پاسخ شايسته اي براي توجيه رفتار وقيح و بي شرمانه اش نسبت به سرنوشت نسل من - نسل انقلاب - به سوالات من بدهد پس از بي توجهي به اخطارهاي نهاييِ اينجانب و تمديد مهلت موردنظر براي ارسال مدارک لازم براي تبرئه از اتهامات وارده به دادگاه ويژهء شخصي احضار و پس از تفهيم اتهام توسط وجدانِ عصباني و خشمگينِ من به تبعيد ابدي از هيات تشخيص مصلحت و نظارت بر سرنوشت من محکوم گرديد.

بنا به گزارش چشمانِ بستهء من، پس از اينکه تاريخ به عنوان موکلِ متهم اظهارات خود را مبتني بر موجه بودن اعمال نامبرده به گواهيِ سکوتِ بشريت در قبال جرائم و جناياتِ مشابهِ متهم در بيست و چند سالِ گذشته و همچنين در قبال سرنوشت نسلهاي تمام انقلابهاي دنيا در محضر دادگاه اظهار داشت، قاضي - يعني من - شاهد را نيز به دليل اغشاش و متشنج کردن جوِ دادگاه اخراج نمود و اظهارات وي را يک طرفه، بي ربط و غير قابل استدلال دانست.

بدين ترتيب، تدابير لازم و تصميمات نهايي براي کناره گيري دنيا و به دست گيري سرنوشت توسط شخص اينجانب انجام و پس از تاييدِ عقل ناقصِ من به مرحلهء اجرا گذاشته شد. بنابر همين گزارش موکلِ مجرمِ سابقه دار، پس از اعلام راي دادگاه در پيشگاه جهانِ من اعلام نمود : « تمامِ فاصلهء‌ ما با شما همين لحظه اي بود که گذشت. تا دنيا دنياست، ما تکرار مي شويم، و از ماست که بر ماست. »

* احوالپرسي: اين دور بودن

| | Comments (0)

* احوالپرسي:

اين دور بودن از آنهايي که روزي به تو نزديکترين بوده اند دردسرهاي زيادي دارد. شايد يکي از بزرگترين هايش همين تلفن زدن ها باشد، براي احوالپرسي، يا عرض ادب، يا هر چيزي که با آن توي خيال خودت سعي مي کني به خودت اثبات کني که هنوز هم در جربان زندگيِ آنهايي که دوستشان داري هستي و به همه اعلام مي کني که خيلي هم خوب مي داني پسرِ فلاني ديروز کنکور داده است يا دختر آن يکي ديروز نامزد کرد و آن يکي بچه دار شد.

يکي از سخت ترين تلفنهايي که حتما هم بايد بزني وقتهايي است که کسي- مثلا يکي از عمه هايت - بيمار است. مخصوصا وقتي که اتفاقا همان عمه اي باشد که تا بوده و نبوده هر جايي که بوده است فقط و فقط خنديده است و خندانده است و يک کاري کرده است که تمام دعواهاي اين عمه و آن زن عمو و مادرزن آن يکي با خوشي و خنده تمام شده است. همان که هنوز مزهء کيکهاي کرمدارش که با پتي بور درست مي کرد از زير زبانت بيرون نرفته است و آن قدر به تو نزديک بوده است که مي توانستي از زندگي خصوصي ات برايش بگويي و آن چيزهايي را که دوست نداري همه بدانند برايش تعريف کني. همان که خيلي از وقتها - مثل آن وقتي که مادرت چند روزي بستري بود يا همان وقتي که مي خواستي به اين سوي دنيا بيايي - بدون او زندگي واقعا سخت تر مي شد، حالا بيمار شده است و تو بايد يک روز - که براي او شب است - زنگ بزني و همينطور که سعي مي کند دردش را پشت خنده هايش پنهان کند از او بخواهي مواظب خودش باشد و قول بگيري که به محض اينکه حالش بهتر شد يک سفري بيايد اينجا و باز برايت کيک درست کند و برايش قصه هايت را تعريف کني.

آنقدر برايت سخت است که صدايش را وقتي که ناخوش است بشنوي که همينطور اين آخر هفته و آن آخر هفته مي کني و دعا مي کني بالاخره حالش بهتر شود تا بتواني به يک بهانهء ديگري زنگ بزني و نخواهي صحبتي از بيماري و ناخوشي گذشته اش بکني. همينطور به خودت دلخوشي مي دهي که امروز و فرداست که مادرت در يکي از اين تلفنها مي گويد راستي عمه ات بليتي خريده است و به ديدن دخترش مي آيد و مي خواهد يکي دوروزي هم تو را ببيند و تو با هيجان به او زنگ مي زني که رسما دعوتش کني و شوخي کني و باز مثل هميشه با او بخندي.

همينطور درگير زندگي مي شوي و يک آخر هفتهء ديگر هم مي گذرد و زنگ نمي زني و قسم مي خوري هفتهء بعد ديگر حتما دوباره يک احوالپرسي مي کني و عرض ادب مي کني و روزهايت را با کارهايت شب مي کني. روزِ آخر هفته همينطور که کم کم آماده مي شوي به خانه بروي و برنامه هايت را بچيني فکر مي کني که غير از خانهء خودتان حتما به خانهء عمه ات هم زنگ مي زني و صدايش را مي شنوي و وسط همين فکر ها هستي که تلفنت زنگ مي زند و گوشي را بر مي داري و مي فهمي که باز هم بايد برنامه هايت را عوض کني، چون نه امروز، نه فردا و نه هيچ روز ديگري نمي تواني صداي خنده هاي عمه ات را بشنوي.

گوشي را آرام مي گذاري و براي هزارمين بارلعنت مي فرستي به اين دوري. نه اينکه اگر نزديک بودي کاري از دستت بر مي آمد، نه ؛ فقط يک کمي راحت تر بود نشستن و فکر کردن به خاطرهء آنهايي که دوستشان داشته اي و هنوز هم داري و ديگر هيچ وقت نه مي تواني لبخندهايشان را ببيني و نه بشنوي و اين همه از خودت متنفر نمي شدي که چرا يک ماه يا يک هفته يا يک روز زودتر اين تلفنهاي عقب مانده ات را نمي زني...

* لينک :‌ ميشه به

| | Comments (0)

* لينک :‌

ميشه به تمام عالم و آدم لينک داد و خيلي هم خوبه، ولي هيچکس امکان نداره از تمام عالم و آدم به يک اندازه خوشش بياد. ميشه خيلي سخت گرفت و به يکي دو نفر بيشتر لينک نداد، بعد هم همه ميگن عجب دماغ گنده اي شده يارو. ميشه هم هيچي لينک نداد، بعد هم به همه گفت من خوشم نمياد، خلاص! ميشه هم تصميم گرفت اين blogrolling لعنتي رو راه انداخت و همش امروز فردا کرد و بعد يک روز ميشه فهميد که عمري گذشته و من هنوز اين لينکهاي اين بغل رو درست نکردم، عين ماشين مي مونه که آدم هر روز ميگه فردا اين دسته راهنماش رو درست مي کنم و هيچ وقت فردا نميشه...

ديروز هودر نوشته بود که امروز خودمون رو جر بديم با لينک! من هم فکر کردم بد نيست، فقط خطرناکه، مطمئن نيستم همهء کساني رو که مي خونم الان تو ذهنم باشن، بنابراين ممکنه خيلي ها رو که دوست دارم فراموش کنم. بايد اعتراف کنم که مدتهاست وبلاگ جديدي نخوندم، . همهء اونهايي رو که دوست دارم از زمانيه که دانشجو بودم و وقت بيشتري داشتم براي اکتشافات وب-ولگردانه. کساني هستند مثل خود هودر، خورشيدخانوم، نيماي عصيان، هادوک، آيدا، ليلاي ليلي ، احسان ، آذر و پرستو و خيليهاي ديگه هستن که مطمئنن خيلي ها مثل من مرتب بهشون سر مي زنن، و نيازي به معرفي ندارن. غير از اون آدمهايي مثل سايهء افسون، مريم گلي، نويد گوليه(ره)، تيوا و گلتن، نداي بالاي ديوار، گاو و گلدون ، سلطان بانوي پياله به دست، پدرام عزيز، جين جين و باز هم خيليهاي ديگه هستن که چون عمري ازشون ميگذره ( يک سال به وقت اون زمانا! ) بالاخره همه گذارشون اونجا مي افته و مي تونن لذت ببرن.

بالاخره توي وبلاگهاي انگليسي،‌ شادي و آسمون آبي سابق(!) و وبگرد رو مي خونم و به بقيه هر از گاهي سر مي زنم.

افکار خصوصي ، بزرگ، کرگدن،‌ و اين آقايي که تقريبا در تمام وبلاگهاي دنيا مطلب مي نويسن هم براي من خيلي جالبن.

احوال هم خونه ام رو از اينجا مي پرسم. بهشاد و امير اسي رو هم که چون خودشون رو ميشناسم مجبورم بخونم (!)، محمد هميشه فيلسوف خوش مشربي بوده و هنوز هم هست، و الميرا هم هيچ وقت من رو از کليکم پشيمون نمي کنه.

مشکات پدر اين برهء‌ بدبخت رو در آورده. اين رضا هم از بدو آفرينش هي به خودش و خدا گير ميده. اينجا خطرناکه و شهرزاد تا وقتي مي نوشت محشر مي نوشت. خودموني مدتهاست که واقعا خودمونيه. پژمان تو يه وجب جاش خيلي حرفهاي حسابي مي نويسه و سهراب با اينکه نظراتش با من خيلي فرق مي کنه هميشه خوندنيه.

خسته شدم...خيلي ديگه هم هست...بيخود نيست اصلا وقت نمي کنم برم سراغ اين بلاگرولينگ لعنتي...

* مست :‌ امروز صبح

| | Comments (0)

* مست :

امروز صبح همينطور که با آخرين سرعتي که مي توانستم در جهت خلاف گردش زمين و زمان به سمت بقيهء زندگي ام مي رفتم صداي خميازهء ساعت مچي نقره ايَم را شنيدم که ديگر مثل من نتوانست خستگيِ اين همه سال دور خودش چرخيدن را تحمل کند و بي پدر همانجا خوابش برد، و من و و تمام بقيهء دنيا که با سرعت زيادي به هم نزديک مي شديم همانجا ميخکوب شديم و خشکمان زد.

هيچ کاري نمي شد کرد، حتي نور هم براي حرکت کردن به زمانِ خودش نياز دارد، و حالا که زمان مرده بود هيچ حرکتي وجود نداشت و ناگهان همه جا تاريک شد و من تازه فهميدم که بي صدايي و سکوتِ واقعي چيست. از اينکه هنوز مغزم کار مي کرد مي شد نتيجه گرفت که قاعدتا يک چيزي توي من هست که به زمان نياز ندارد. اگر ماهيچه هاي صورتم تکان مي خوردند، مي توانستم لبخند بزنم، ولي بدون زمان لبخند هم غير ممکن بود.

با همان نيروي زنده اي که داخل من بود و مستقل از زمان بود و هنوز زنده بود مي توانستم به همه جا و همه چيز فکر کنم و در بي زمانيِ مطلق هر چقدر که دلم مي خواهد در روياهاي خودم غرق شوم. در خيالِ خودم، خودم را ديدم که حالا که از شرِ زمان راحت شده ام و نگرانِ دير شدن و از دست دادنش نيستم فقط به کارهايي که دوستشان دارم مي رسم و هيچ اجباري ندارم براي انجام کارهاي خسته کننده اي که طبق تعريف پيشرفت حساب مي شوند و پول به همراه مي آورند و غبغب آدم را پر از باد مي کنند. همينطور براي خودم کتاب مي خواندم و موسيقي گوش مي کردم و فيلمهايي که دوست داشتم را چند بار مي ديدم و وقتي که آرام آرام شراب مي خوردم با دوستانِ نزديکم در مورد زندگي بحث مي کرديم و تا ابد در مورد همهء چيزهايي که نمي دانستيم فلسفه مي بافتيم و در خيال خودمان هر واقعيتي را - در حد علت خارشِ کفِ پايِ وسطِ يک خرمگسِ قرمز رنگ - توجيه مي کرديم جيغ مي کشيديم و ليوانهايمان را دوباره پُر مي کرديم...

همينطور که غرق در لذت از دنياي کاملِ بي زمانِ روباهايم بودم متوجه نظمِ پُر شدن و خالي شدنِ ليوانهاي شراب روي ميز شدم و در کمال ناباوري فهميدم که در نا خودآگاه خودم تعداد دقيق ليوانها را به ياد دارم. مي دانستم که هر کسي دقيقا چند بار ليوانش را پر کرده است و ما از کي شروع کرده ايم و ما دقيقا چند ليوان است که دورِ هم نشسته ايم. کم کم در حرفهايمان به شمارهء ليوانها اشاره کرديم و اينکه بعد از چند ليوان برويم و به اندازهء چند ليوان استراحت کنيم و باز برگرديم تا چند ليوانِ ديگر دور هم بنشينيم. همينطور در خيال خودم جلو رفتم تا جايي که دنياي خيالم را ديدم که حالا بر پايهء تعداد ليوانهاي شراب به دنياي بزرگي تبديل شده بود که آدمهاي مَستش به اندازهء چند ليوان کار مي کردند و بعد براي چند ليوان استراحت مي کردند و براي نوشيدن چند ليوان دور هم جمع مي شدند تا بيشتر مست کنند و دستگاههاي ليوانشمار را ديدم که از در و ديوار خانه ها و جيب کتها و دست آدمها آويزان بود و تعداد ليوانهاي گذشته از ابتداي دنياي خيالم را نشان مي داد و همينطور يکي يکي مي شمرد و آدمهايش به تعداد ليوانهايي که مي گذشت در مستي از هم پيشي مي گرفتند.

از امروز صبح تا حالا چند هزار ليوان است که همينطور آدمهاي مستِ خيالِ من در دنياي خيالِ من ليوان به ليوان مست تر و مست تر مي شوند و زندگيِ مستانه شان را - که ارزشي به اندازهء تعداد ليوانهاي گذشته از شروعش دارد - ادامه مي دهند. ديگر نمي دانم اين زمانِ من بود که مُرد، يا مستيِ شراب ديشب، که يک ليوان به ارزش زندگيِ من افزود و آدمهاي مست دنيايِ خيالم را نشانم داد.

* پايان :‌ يک داستان

| | Comments (0)

* پايان :‌

يک داستان خيلي خيلي کوتاهي هست که آخرش را در يک کتاب خيلي خيلي قطور گم کرده است. داستانِ کوتاهِ ما وقتي که در انتهاي يکي از صفحات کتاب شروع شده بود مطمئن بود که چند کلمه بيشتر به آخرش نمانده و حداکثر تا چند خط ديگر در ابتداي صفحه ء بعد تمام مي شود؛ اما به محض اينکه به صفحهء بعد رسيد متوجه شد که وارد داستانِ ديگري شده است و مجبور شد همهء داستانِ ديگر را هم تا آخر زندگي کند تا به پايانِ خودش برسد.

داستانِ کوتاهِ ما سالهاست که همينطور سطر به سطر و صفحه به صفحه و فصل به فصل در کتاب قطوري که پاياني ندارد در حاليکه به دنبال پايانِ خودش مي گردد داخل داستانهاي کوتاه و بلندِ ديگري مي شود و همراه تک تکِ آنها تا آخرشان مي رود تا بلکه بعد از پايان به بقيهء کوچک خودش برسد و آخرش را ببيند.

داستانِ خيلي خيلي کوتاهِ ما هيچ وقت نفهميد که همان روزي که در اننتهاي يکي از صفحات کتاب شروع شد من صفحهء بعد را کندم و پاره کردم. او هيچ وقت نخواهد دانست که من از ترس اينکه آخرش آنگونه که مي خواهم نباشد، يا شايد از اطمينان از اينکه آخرش را دوست ندارم نخواستم آخرش را بخوانم و پايانش را از بين بردم. حالا داستان کوتاهِ ما تا ابد همينطور همراه داستانهاي ديگر از اول تا آخرشان مي رود و برايشان از داستانهاي بي شماري که در راه ديده است مي گويد و با آنها در پايانشان خداحافظي مي کند و به حالشان غبطه مي خورد و خودش مي ماند و خودش، بدون هيچ صفحهء بعد و قسمت آخر و سطر پاياني، فقط به خاطر اينکه من نخواستم آخرش را بدانم.

* دنيايِ خشک و خاليِ

| | Comments (0)

* دنيايِ خشک و خاليِ من :‌

...داشتم مي گفتم، در دنياي امروز کاربر اصلا نبايد براش مهم باشه که پشت اين ماجرا SQL داره روي NT اجرا ميشه يا Orcale روي Solaris ، به عبارت ديگه ما نمي تونيم از يک کاربر متوسط انتظاري بيشتر از توانايي خوندن و فهميدن راهنماييهاي ساده اي که روي صفحهء نمايش مي بينه داشته باشيم. ببين مثلا تو ميري ساندويچي، اصلا به اندازهء نوک سوزن برات مهم نيست که اينا اجاقشون گازيه يا زغالي يا برقي، تو هر جا که همبرگرش ارزونتر و خوشمزه تر باشه رو انتخاب مي کني، نه اينکه حالا چون مارک اجاقشون فلانه حتما بهتره ، علاوه بر اين تو هيچ وقت نحوهء پخت و سسي که بايد براي ساندويچت استفاده بشه رو نمي دوني، يعني مي دوني، ولي اين وظيفهء تو نيست که بدوني، تو مي خواي غذا بخوري، و براي خريد فقط اسم غذات رو بدوني کافيه، که البته اون رو هم مي توني از تابلويي که روبروت قرار مي دن بخوني. بقيهء اطلاعات بايد بصورت انتزاعي و مجرد در سيستم ضبط شده باشه، و تو با استفاده از کلمه اي که به طور قراردادي سيستم رو راه اندازي مي کنه مي توني از محصول اين اطلاعات استفاده کني.

ببين کلا بايد تا جايي که ميشه عناصر موجود در يک Integrated System رو به صورت گسسته و مستقل طراحي کرد، براي هر شي ء بايد يک interface کاملا ابتدايي و استاندارد طراحي کني که مطمئني با تبادل حداقل اطلاعات لازم بشه از تمام کارايي اون شي ء بهره برداري کرد. تمام اشياء ديگه در سيستم مي تونن به راحتي و به صرف آگاهي از استانداردهاي تعيين شدهء اون interface با هم صحبت کنن و با تبادل اطلاعات محصول نهايي رو در اختيار کاربر قرار بدن .

ببين مثلا تو به دنيا مياي، درس مي خوني، کار مي کني و از دنيا ميري، و در تمام اين مدت تنها محصولي که از اين سيستم موردنظر تو بوده لذت از تمامي مراحل زندگي بوده. من به عنوان طراح اين جهان نمي تونم از يک کاربر عادي - مثلا توي نوعي - انتظار داشته باشم که نحوهء عملکردِ کليهء اشياء موجود رو بدوني و بتوني از تمام اونها استفادهء درست بکني. بنابراين براي تو به تعداد اشيائي که در اختيار داري استانداردهاي برقراري ارتباط تعيين مي کنم. تو، به عنوان يک عنصر خودگردان، به هيچ وجه نه مي توني و نه درسته که سعي کني از نحوهء کارکرد اشياء انتقاد کني يا نحوه‌ء عملکرد هر عنصري رو تحت کنترل بگيري.

تو يک شيء کاملا مجرد و مستقل هستي که تمام آگاهي، توانايي، وظايف و مسووليتهات محدود به Scope خودت ميشه. هيچ کدوم از متغير ها و پارامترهايي که زندگي تو رو متاثر مي کنن براي اشياء ديگه - انسانها يا موجودات اطرافت - تعريف شده نيستن. اگر واقعا مي خواي از محصول اين سيستم لذت ببري :
- روشهاي ارتباطي رو ياد بگير،
- دنبال هيچگونه اطلاعات اضافه اي که مربوط به عملکرد بقيه عناصر ميشه نباش،
- وقتي اطلاعات لازم براي بهره برداري از يک شيء رو در اختيارش گذاشتي، به کارهاي ديگه ات برس و هيچ اصراري براي بهبود کارکرد اون شيء (‌البته از نظر خودت) و يا تسريع يا تغييرش نداشته باش تا خودش به تو جواب بده. فراموش نکن که تو هم هيچ کدوم از متغيرها، پارامترها و شرايط مسلط به عملکرد اون شيء رو نمي دوني.

در کل طراحي هميشه بايد بر پايهء مينيمم تسهيلات موجود کار کنه. طراحي براي شرايط ايده آل منجر به آسيب پذيريِ بيش از حد راهکار و در نهايت انزوا و قطع رابطه با اشياء ديگهء سيستم ميشه. پس همين کار رو بکن، يک لايهء abstraction بين Client و Server اضافه کن و به کاربر اجازه بده بدون توجه به Backbone برنامهء تو بتونه از API ثابتي که در اختيارش ميذاري استفاده کنه...