* جيغ :
پرندهء کوچکِ بدبختي يک قناريِ خوش خط و خال و خوشرنگ و زيباست که در يک جايی مثل يک باغ بزرگِ خوش آب و هوا زندگي مي کند. پرندهء کوچکِ بدبختي می تواند صبحها با نوازش شعاع گرم و نرم نور خورشيد از خواب بيدار شود و شبها قبل از خواب پاي قصه هاي قشنگ ماهِ سفيد بنشيند. پرندهء کوچکِ بدبختي، می تواند دوستان زيادي داشته باشد و خيلي دوست داشتني به نظر بيايد، البته قبل از اينکه منقار کوچک و ظريفش را باز کند.
هر کس که براي اولين بار پرندهء کوچکِ بدبختي را ملاقات مي کند، عاشق زيبايي اش مي شود و در خنده هاي مليح و رفتار محبت آميزش پرندهء آرزوهايش را مي بيند و از خوشوقتي و خوش اقبالي خود سرمست مي شود. در تمام دنيا هيچ کس نمي تواند هيچ ايرادي در او ببيند، البته قبل از اينکه منقارِ کوچک و ظريفش را باز کند.
پرندهء کوچکِ بدبختي، تا وقتي که منقارِ کوچک و ظريفش را باز نکرده است، به يقين کوچکترين فرقي با پرندهء کوچک خوشبختي ندارد. فقط و فقط وقتي که نوکش را باز مي کند تنها فرق اين دو پرندهء کوچک آشکار مي شود : تنها صدايي که از حنجرهء خوش تراش و کشيدهء پرندهء کوچک بدبختي بيرون مي آيد، جيغ زنگدار و سرسام آوري است که در کمتر از چند ثانيه مي تواند خنده را روي تمام لبهاي دنيا را خشک کند و تمام ابروهاي دنيا را با گرهي کور و چند لايه به هم بپيچاند؛ اگر چه جيغِ پرندهء کوچکِ بدبختي هيچ وقت بيشتر از يک لحظه طول نمي کشد، ولي خاطرهء سردي که از آن در گوشها مي ماند گاهي تا ساعتها و روزها هر لبخندي را غير ممکن مي کند.
پرندهء کوچکِ بدبختي را مي شناسي؟ حتما مي شناسي. من هم او را مي شناسم. پرندهء کوچکِ بدبختي در دلِ من و تو و بقيهء آدمهاي دنيا لانه دارد، و تخمهايش را در تمام لانه هايش - و در دلِ تو هم ـ مي گذارد، و وقتي که جوجه هايش در دلت به دنيا مي آيند گاهي صدايشان چشمهايت را کور مي کند و نه گرمي نور آفتاب را شکر مي کني و نه به زيباييِ شکوفه هاي درختِ سبزي که بي تفاوت از زير آن مي گذري فکر مي کني. تمام خوشبختيهاي دنيا را هم روبرويت بگذارند باز ايرادي در يکي از گوشه هاي بي تعداد دنيا پيدا مي کني و دهانت را باز مي کني و صداي پرندهء کوچکِ بدبختي را از تهِ دلت فرياد مي زني و تمام شاديهاي خودت و اطرافت را مي سوزاني و اخم مي کني.
مي داني راز پرندهء کوچکِ بدبختي چيست؟ بايد چشمهايش را ببندي. تا وقتي که چشمانش کار مي کند هميشه بهانه اي براي باز کردن منقار کوچک و ظريفش پيدا مي کند و با صداي زنگدارش چشمهايت را کور و گوشهايت را کر مي کند و تمام سادگيها را برايت سنگ مي کند. خودت بهتر مي داني که لبخند زدن چقدر ساده است، بيا چشمهايش را ببنديم و منقارش را بسته نگاه داريم و اسمش را بگذاريم پرندهء کوچک خوشبختي، که در دلِ من و تو همه ء آدمهاي دنيا جا دارد.
