* اين سوي پرده :‌

|

* اين سوي پرده :‌

مُرغ را مي توان آزاد کرد، مي توان در قفس نگه داشت. مي تواني نوک بالش را بچيني. مي تواني پايش را به زنجير ببندي، يا مي تواني سرش را ببري. مي داني که تا وقتي زنده است حتي اگر بال و پر و دست و پايش را هم بچيني باز هم آرزوي پرواز دارد؛ ولي نمي داني که گناه کشتنش بيشتر است يا رها کردنش در انتظاري که پاياني ندارد.

مي دانستم نمي فهمد، ولي باز هم گفتم :‌ «دوستت ندارم» و نفهميد. مي دانستم نمي خواهد باور کند، ولي باز هم گفتم :‌ «تمام شده است» و باور نکرد. کاش مي توانستم به او بگويم که مي فهمم چه مي گويد، کاش مي فهميد که من هم دقيقا همانجا بوده ام و همينها را شنيده ام و همانها را گفته ام. احساس عجيبي است اين دوست نداشتن، يک خالي بودنِ عجيبي است که هر چقدر بيشتر در آن غرق مي شوي بيشتر به عمق آن پي مي بري. يک زاويهء جديدي است براي ديدن اين صحنه اي که از آن بيزاري. هزار بار هم که اين صحنه را از آن طرف ديده باشي هيچ وقت آن را درک نمي کني، و حالا براي اولين بار مي بيني که دوست نداشتن دليل نمي خواهد؛ شک مي کني به اتفاقِ عاشق شدن؛ فکر مي کني تقصير هيچ کس نيست که گاهي اتفاق نمي افتد.

آدمهاي دنيا دو دسته اند : گروهي که مي ترسند و گروهي که نمي ترسند. اگر نمي ترسي و دوست داري دلت را ول کني وسط يک دنياي پر از بالا و پايينهايي که نمي شناسي، چه بخواهي چه نخواهي دير يا زود يک طرفِ اين پرده مي نشيني که با اينکه از ابتداي تاريخ بشريت همينجا بوده است مثل اين شيشه هاي خيلي مدرن است که يک سوي آن بي رنگ است و سوي ديگرش تاريک. گاهي که در سمت سايهء تاريکش مي ايستي همه چيز را تيره و تار و سياه مي بيني و به چشمانت شک مي کني و خودت را به اين سو و آن سو مي زني و مي خواهي به خودت و همهء دنيا ثابت کني که اينجا روشن است و سفيد است و چشمانت دروغ مي گويند. همهء اين فکر ها را توي خودت مي ريزي و هيچ وقت هم فراموششان نمي کني تا اينکه يک بار گذارت به اين سوي پرده مي افتد و انعکاس خودت را در صورت کسي که از آن سو با اخم به تو خيره مي شود مي بيني. به روشني مي بيني که چگونه اصرار دارد سايه را انکار کند و چون نمي بيند نمي فهمد که ايراد از چشمانش نيست.

خودت را به ياد مي آوري، و هيچ اصراري نداري چيزي را به او بفهماني، از همين سو برايش دست تکان مي دهي و برايش آرزوي شادي مي کني و اميدواري که روزي گذارِ او هم به اين سوي پرده بيفتد تا ببيند و بفهمد که نه چشمانش ايراد دارد و نه تو به او دروغ مي گفته اي. دور مي شوي و تنهايش مي گذاري تا کم کم خسته شود و دست از انتظار بکشد.

زندگي را مي توان رها کرد، مي توان مشکل کرد و يا مي توان آسان گرفت؛ دوست داري با خودت آشتي کني و زندگي را به دست بگيري و وقتي سوارش شدي رهايش کني که حالا هر جايي مي خواهد برود و تو را هم با خود ببرد. دوست نداري اجازه دهي زندگي سوارت بشود و رهايت کند تا زير بارش زجر بکشي. تصميم مي گيري تا وقتي که سوار هستي همه چيز را ساده و آسان بگيري و هر وقت زندگي را ديدي که رم کرده است و نزديک است سوارت شود کمي افسارش را سخت تر بکشي و محکم همان بالا بنشيني و وقتي که آرام شد باز رهايش کني که تا خود افق تو را با خود ببرد، شايد قبل از غروب به خورشيد برسي.