* دردسر :
يک روز صبح که از خواب برخاستيم متوجه شديم نوک انگشت سبابهء همايوني شديدا مي خارد. اول سعي کرديم با دست ديگرمان همان زير ملحفه هاي تخت شاهنشاهيمان رفع حاجت کنيم، ديديم نخير، پدر سوخته بد مي خارد. فرموديم تا اوقاتمان در اين صبح دل انگيز تلخ نشده نوکران و چاکرانمان خارشگر بياورند ترتيب مساله را بدهند. خارشگر آوردند، که ظاهرا در شهر به استادي معروف بود، ولي به نظر همايونيِ ما مقبول نيفتاد، داديم از آن جايش آويزانش کنند.
هر چه فکر کرديم ديديم نه اشتهاي بره برياني داريم، نه شراب هوس کرده ايم و نه کله سحري ميل خانم داريم، و نفهميديم گوساله چرا انقدر مي خارد. اين انگشت گستاخمان را که هنوز مثل سگ مي خاريد بر تخت نشانديم و نگاهش کرديم ببينيم حرف حسابش چيست، ديديم زبان بسته تقصير خودش نيست که انقدر سرش مي خارد، دنيا دارد روي نوک سرش مي چرخد، اين بي زبان هم قلقلکش مي آيد هي مي خارد. به دنيا دستور داديم نوک انگشت همايوني را ول کند برود پي کار خودش.
اين شاهنشاهي هم براي ما دردسر شده بود، هر روز از خواب بيدار مي شديم دنيا داشت روي نوک يک جايمان مي چرخيد، پدرسوخته. فرموديم از آن به بعد دنيا هيچ وقت حق ندارد نوک هيچ جاي بدن همايوني ما بچرخد، او هم اطاعت کرد و رفت روي انگشت هر عُللي چرخيد، ولي تخم سگ جرأت نکرد دوباره سر نوک انگشت ما بچرخد. ما هم بسيار خوشنوديم، که دنيا تخم نافرماني ندارد. هر چه نباشد، چشممان کور، دندمان نرم، خودمان دستور داديم.
