*تلفن :
تلفن که زنگ زد، گوشي رو برداشتم. نگاهش کردم، بغلش کردم، تقريبا بوسيدمش، بعد هم محکم کوبوندمش به ديوار و خوردش کردم. بعد زنگ تلفن رو قطع کردم و رفتم زير بارون خوابيدم.
وقتي که زنگ زدم، نگاهم کرد، بغلم کرد، تقريبا بوسيدم، بعد هم محکم کوبوندم به ديوار و خوردم کرد. از اون به بعد هر وقت بارون مياد فقط به وقتي فکر مي کنم که چقدر از تلفن بدم مياد، تا وقتي اين تلفن هست، هم با من هست، هم نيست.
