*‌بهشت :‌ وقتي فکر مي

|

*‌بهشت :‌

وقتي فکر مي کني ديگر بزرگ شده اي و کلي براي خودت آدم شده اي اگر يک شب لباسهاي خوبت را بپوشي و کلي آبجو بخوري چون دوست داري ، و براي اين و آن هم - چه دوست داري چه نداري - شراب و ودکا و کِرَن بری و ويسکي و مارتيني و تکيلا بريزي و توي رودر بايستي با آن و اين از هر کدام هم کمي براي خودت ريخته باشي تازه مي فهمي اين همه شب شراب و بامداد خمار که همه مي گويند اصلا چيست و کجاست و عجب پدرسوخته بي رحم است.

وقتي بالاخره مي تواني بيشتر از پنج دقيقه سرت را روي گردنت نگه داري و متوجه مي شوي که زمين آن قدر ها هم که فکر مي کردي تند نمي چرخد و ديگر ده دوازده انگشتِ اضافه روي دستهايت نداري تصميم مي گيري ته ماندهء آبرويت را - که اصلا يادت نيست داري يا نداري - روي کولت بگذاري و بروي يک جاي ديگري که بتواني اين چند هزار کيلو باري را که روي گردنت گذاشته اي يک جايي پرت کني و اگر شد تا آخر عمرت بخوابي. يک جوري که نمي داني خودت را جمع و جور مي کني و سوار ماشينت مي شوي و از دستها و پاهايت خواهش مي کني که خودشان ماشين را ببرند به همان جايي که بايد بروند.

همينطور که خوابيده اي و چشمان و دستان و پاهايت سعي مي کنند با همکاريِ هم تو را به خانه ببرند گاهي سعي مي کني ببيني که اشتباهي جاي ديگري نروند. تمرکز مي کني تابلوهاي سبزي را که با سرعت برق از کنارت رد مي شوند بخواني، ولي انقدر کلمه هاي آنها توي هم مي لولند و حرفهايشان را به هم مي مالند که اصلا معلوم نيست چه مي گويند و کجا را نشان مي دهند. وقتي خيلي زور مي زني و تمام حواست را به کار مي گيري بالاخره مي تواني علامت خروجي بعدي را بخواني که با حروف بزرگ نوشته است : بهشت، از اين طرف.

مي داني که اشتباه آمده اي و اصلا قرار نبوده است به اينجا برسي ولي قبل از اينکه بخواهي کاري بکني دستهايت را روي فرمان مي بيني که مي چرخند و پاهايت که پدالها را پس و پيش مي کنند و ماشين را با تمام سرعت به سمت خروجي مي برند و تو هم ظاهرا حق هيچ اعتراضي نداري. چشمهايت را مي بندي و همينطور که با سرعت به سمت بهشت مي روي هزار بار دستها و پاهايت را لعنت مي کني که چرا شعورشان نمي رسد که تو اصلا حوصله ء باغهاي معلق و حوريان بهشتي و نهرهاي عسل را نداري و چقدر دلت مي خواهد بخوابي.

وقتي بالاخره دستهايت درهاي ماشين را قفل مي کنند پاهايت تو را به سمت دروازه ء بهشت مي برند و هر چقدر سعي مي کني آنها را برگرداني به جايي نمي رسي چشمهايت را کمي باز مي کني تا لااقل منظره هاي زيباي بهشتي را ببيني و اگر شد با چند تا از اين حوريها عکسهاي يادگاري بگيري و براي دوستان و خانواده ات بفرستي و آنها را هم به همينجا دعوت کني. شايد هم با يکي دوتايشان در يکي از استخرهاي آب گرم بهشتي کمي استراحت کني و سرحال بيايي و برگردي به کارهايت برسي.

هر چه پيشتر مي روي بيشتر مطمئن مي شوي که هيچ اثري از باغ و درخت و استخر و حوريان بهشتي نيست که نيست. کم کم به پاهايت شک مي کني که نکند ديوانه شده اند و تو را به بيراهه برده اند و خودشان خبر ندارند. دستهايت را نگاه مي کني تا مطمئن شوي حالشان خوب است و سالمند و هنوز مي دانند به کجا مي روند يا نه. همينطور که در همين فکر ها هستي پشت کمرت به سطح نرم ملافه هاي سفيد روي تختت مي چسبد و سقف اتاق را مي بيني که روبرويت قرار داردو ديگر وزن سرت گردنت را خم نمي کند.

با اينکه هيچ باغ و استخر و حوري و شرابي از بهشت نديده اي مطمئن هستي در تمام عمرت هيچ جايي بهتر از اينجا نبوده اي و بهشت همينجاست و درست آمده اي. چشمانت را مي بندي و خدا را شکر مي کني و تا آخر دنيا مي خوابي.