* لذت :
پلنگ از نهنگ پرسيد : تو که انقدر گرسنه اي، چرا ماهيها را نمي خوري؟
نهنگ خنديد و گفت : من مي دانم که همه ء ماهيها را هم بخورم باز هم گرسنه ام؛ حالا تو بگو، اگر تمام بره هاي دنيا براي سير کردنت کافي نبود، ترجيح مي دادي همه را بخوري و تنها و گرسنه و بي غذا بماني، يا اينکه بره ها را در کنارت نگاه داري و تماشايشان کني و از بوي اشتها بر انگيزشان لذت ببري؟
پلنگ کمي فکر کرد و پاسخ داد : تو فرق لذت و ذلت را نمي داني؛ مگر من ديوانه ام که يک لحظه لذت دريدن بره را با يک عمر ذلت در تماشايش مقايسه کنم؟ اصلا مگر تو چقدر عمر مي کني که بعد از اينکه همه ء ماهيها را خوردي باز هم تنها بماني؟
نهنگ عصباني شد و فکر کرد هيچ کس حق ندارد به او بگويد که اين همه سال حسرت و گرسنگي هيچ ارزشي ندارد. پلنگ را خورد و برگشت تا با ماهيهايش بازي کند.
