* وقت :‌ باز هم

|

* وقت :‌

باز هم صد رحمت به باد. باز هم تُند تر از سرعت مردمک چشمانت،باز هم پيش رويت ، چهارده روز ِ ديگرهم اتفاق افتاد. باز هم در اخبار يکي مُرد و يکي با خشم براي يکي خط و نشان کشيد و يکي فرياد که زنده باد و مرده باد.

هر وقت غرق مي شوي توي هر روزگيِ زندگي، باز هم براي هزارمين بار يادت مي رود کي هستي و چرا هستي و کجا هستي و اصلا هستي يا نه. مثل يک ماليخولياييِ باشخصيت و متمدن ديگر در آينه به خودت نگاه نمي کني و خيالاتي مي شوي و فکر مي کني اين کنفرانس بين المللي خيلي چيز مهمي است و بقيهء زندگي کشک است و تو هم خيلي آدم مهمي هستي و ديگر مثل بقيهء آدمهاي بيکار دنيا وقت نداري بنشيني مزخرف بنويسي و به هدف و ارزش و اين خزعبلات فکر کني. ذره ذره کمبودهايت را زيرِ جير جير کفشهاي چرمت مي گذاري و آنقدر روي لهجه ات تمرکز مي کني که يادت مي رود چقدر اين چيزهايي که مي گويي بي معني و بي ربط و پرت و پلاست. جزئيات پروژه ات را آنقدر با احساس براي صد آدم پوشاليِ ديگر تعريف مي کني که همهء عالم و آدم مطمئن مي شوند تو و پروژه ات قصد داريد تا آخر دنيا با هم زندگي کنيد و خيلي همديگر را مي فهميد و حالا که همديگر را پيدا کرده ايد ديگر هيچ آرزويي نداريد.

يک روز صبح که ديگر خيلي مهم هستي و چون اصلا وقت نداري به خودت هم در آينه سلام نمي کني و پشت فرمان به سمت دفتر کارت - که البته مهمترين مکان دنياست - مي روي و مي فهمي که باز هم تصادفي اتفاق افتاده و اتوبان بسته است و بدين ترتيب شايد تا ده دقيقه از وقت بسيار مهمت را از دست بدهي عصباني مي شوي و به زمين و زمان فحش مي دهي که چقدر اين گوساله ها بي شعورند که نمي توانند مثل آدم رانندگي کنند و نمي فهمند آدمهاي مهمي مثل تو وقت ندارند در ترافيک بمانند. بعد چون اصلا وقت نداري که بيکار بماني يک ورقه کاغذ بر مي داري و شروع مي کني به نوشتن برنام هاي خيلي مهمت. اول با رئيست جلسه داري، بعد با يکي ديگر جلسه داري، بعد بايد اين برنامه را کامل کني، بعد بايد آن يکي را شروع کني، بعد بايد دوباره با آن يکي صحبت کني.

همه را همينطور پشت سر هم مي نويسي و بعد از هر خط به جلو نگاه مي کني و باز بيشتر عصباني مي شوي که وقت نداري در ترافيک بماني. بعد از اينکه برنامه هاي روزت را نوشتي به فردا فکر مي کني و بعد به کل هفته ات و بعد به همه ء ماهِ بعد. همه را همينطور تند تند روي کاغذ مي نويسي و به جلو نگاه مي کني و عصبي مي شوي که چرا وقتي انقدر مهم هستي باز هم بايد در ترافيک بماني. بعد کم کم برنامه هاي ده سالِ بعدت را هم تمام مي کني و حالا ديگر هم ماشين داري و هم يک خانهء خوب و هم ده برابر از حالا مهمتري و ديگر مطمئني که اصلا وقت نداري در اين ترافيک بماني. بعد باز هم مي نويسي و بعد از اينکه چند ماشين ديگر و يک خانهء ديگر هم مي خري کم کم پير مي شوي و نزديک است بميري و هر لحظه بيشتر به دنيا فحش مي دهي که در ترافيک گير کرده اي.

همينطور که هنوز در ترافيک گير کرده اي آخرين خط برنامه هايت را هم مي نويسي و بعد با اينکه اصلا وقت نداري به پايان زندگي ات مي رسي و همان ته مي ميري. ترافيک که راه مي افتد، مُرده اي و ديگر قدرت حرکت نداري. همانجا پشت فرمان نشسته اي و به بقيهء دنيا نگاه مي کني که وقت ندارد برايت صبر کند و همينطور با بوق و فرياد و سر و صدا از کنارت مي گذرد و مي رود و تو خيلي خوشحالي که ديگر لازم نيست با دنيا حرکت کني، چون پشت ترافيک مُرده اي و حالا هر چقدر دلت بخواهد وقت داري که به کارهايي که برايشان وقت نداشتي برسي. کاغذ را بر مي داري و از ماشينت بيرون مي آيي و روي يک قطعه چمن مي نشيني و همينطور که دنيا - چون وقت ندارد - به سرعت از کنارت مي گذرد خدا را شکر مي کني و مثل هزار آدم بيکارِ‌ ديگر شروع مي کني به نوشتن مزخرفات و خزعبلاتي که دوست داري بنويسي تا شايد يک جايي اين وسطها بفهمي کي هستي و کجا هستي و چرا هستي و اصلا هستي يا نه.