* ارضا :
خيره مي شوي به پوست صورت روشن و سفيدش که يک کمي هم سوخته و برنزه شده است ولي هنوز نرم و لطيف و تازه است ؛ سادگي اش تحريکت مي کند، با يک ميل دروني که مي خواهي گازش بگيري مقابله مي کني و فقط تماشا مي کني. فکر مي کني به تمام زيباييهايش، به اندام لُخت و کشيده اش، به لحظه اي که در تو فرو مي رود، و فکرش تو را به آسمانها مي برد. حتي مي ترسي دست بزني، چون مي داني که زيبايي اش در همين نشستنش روبروي توست، و مي داني که اگر لبهايت را لمس کند ديگر هيچ اختياري از خودت نداري.
همينطور خيره مي شوي و با دستهايت که مي لرزند بلندش مي کني و از سمت ديگري به زواياي وجودش خيره مي شوي . از هر طرف که نگاهش مي کني به زيبايي و ظرافت مخلوق و سليقه و مهارت خالق ايمان مي آوري و شکر مي کني خدا را به خاطر تمام لحظه هاي عمرت که به هم پيوستند و تو را در برابر آفريده اي چنين کامل قرار دادند. کم کم حس زمان را از دست مي دهي و نه به آرزوهاي ديروزهايت فکر مي کني و نه پشيماني فردا برايت مهم است، فقط و فقط به لحظه ء تماس فکر مي کني و لحظه ء يکي شدن. به درد لحظه ء وصال فکر مي کني و اينکه ديگر مطمئن نيستي که ظرفيتش را داشته باشي.
قبل از اينکه به لبهايت نزديکش کني براي آخرين بار به تمام اندامش خيره مي شوي و سعي مي کني خاطره اي جاودانه از آن بسازي، چون مي داني که با از خود بيخودي و آشوب فقط لحظه اي فاصله داري. با دستانت آرام به سمت خودت مي کشي اش. بدن نرمش را که بلند مي کني زير وزن هيجاني که داري خرد مي شوي. لبهايت را باز مي کني و چشمانت را مي بندي. تمام حواست را خاموش مي کني و تمرکز مي کني روي لبهايت.
تماس. از درون ذوب مي شوي و از بيرون يخ مي زني و از دنيا جدا مي شوي و مي روي آن بالاها. نمي داني ترش است يا شيرين است يا گرم است يا سرد. فقط مي داني که کامل است، بهشت است که وجودت را تسخير کرده است. عظمت مرگ است که آن را در زندگي تجربه مي کني. دهانت ديگر از مغزت فرمان نمي گيرد. جابجا مي شود و تو را جان به لب مي رساند و دگرگون مي شوي و در لحظه جا نمي شوي و ديگر نمي فهمي چگونه مثل يک گرگ گرسنه قطعه قطعه اش مي کني و متلاشي اش مي کني و تمام ذراتش را به لبانت مي سپاري تا بميري. لحظه اي بعد، مي ميري.
انسان ديگري مي شوي و متولد مي شوي و چشمانت را باز مي کني. در دنياي ديگري روبروي جاي خالي اش نشسته اي و پشيمان نيستي که ديگر نيست. اولين لحظه ء بقيه ء زندگي ات را پشت سر مي گذاري در حاليکه از گذشته فقط يک خاطره ء زيباي بهشتي داري و احساس ارضا شدگي، و ديگر هيچ.

