* بشمار يک، بشمار بش،‌

|

* بشمار يک، بشمار بش،‌ بشمار بيست و شش :

اين قُله پدرسوخته ها هستن پشت يه قلهء ديگه قايم مي شن، بعد مثلا آدم از اون پايين که يه قله مي بينه فکر مي کنه آخجون ديگه چيزي نمونده، بعد عينِ - گلاب به روتون - قاطر هي چارچنگولي به هزار جون کندن ميره تا برسه به قله که مثلا همه جا رو از اون بالا ببينه بگه به به، بعد مثلا يه صد متر مونده به قله يِکَ کوچولو شک مي کنه نکنه اين قله نباشه، بعد مثلا به ده متري که مي رسه مي بيني که بـــــــــــــعله، حمال عوضي يه قله ء‌ پدرسگ بي پدر مادر شصت برابر گنده تر سُر و مُر و گنده رفته بوده پشت اين يکي قايم شده بوده...

همچين که مي رسي به بالاي اين قُله قُلابيه آي حالت گرفته مي شه،‌ از اين اعصاب مگسيا که دلت مي خواد با مغز بري تو تخته سنگي چيزي؛ دو سه بارِِ اول که اينجوري سوسک ميشي هي مي گي ها، پس قُله اين يکيه، آره خودِ خَرشه، بعد دوباره عين احمقا خودت رو جرواجر مي کني بري بالاي اين يکي، بعد دوباره يه پونصد متر بالاتر که يه قُله ديگه رو اون پشت مي بيني ميگي بابا زرشک! همچين قيفي ريده ميشه تو اعصابت جدي جدي فکر مي کني همينجا بپري ته دره از شر اين کوهِ بي ناموس خلاص شي...

يه ده بيست سي بار هم که اينجوري ميشه کم کم به اين هم عادت مي کني. بعد ديگه اصلا کم کم يادت ميره بالا کدوم وره. بعد اين بدن پيزولي هم فزرتش قمصور ميشه ديگه اصلا خودت رو هم پاره کني بالا رفتن تعطيله. بعد تو راه پايين اومدن اين بچه جغله ها را مي بيني که همچين دارن مي کوبن مي رن بالا يکي ندونه فکر مي کنه اون بالا چه خبر هست حالا...

آره خلاصه؛ حالا چيزه ، ببين، اگه اون پايينايي که يعني اصلا زور نزن، . ديدي آدم مثلا هيفده سالشه يه همکلاسي تو کلاس زبان داره که بيست و دو سالشه ميگه اااااااااه، تو چقدر گُنده اي، بعد مثلا هر بدبختي داره فکر مي کنه بابا خوش به حال اون يارو که ديگه بدبختِ اين بچه بازيا نيست؛ بعد مثلا بيست و سه سالش ميشه يه همکار داره بيست و نه سالشه ميگه واي خوش به حالش مرتيکه راحت نشسته حالش رو مي کنه...از من ميشنوي فقط يک کلام : زپلشک! يعني عُمري! يعني ريدي! يعني اگه زورت ميرسه اصلا بي خيال شو برگرد. چه مي دونم وايسا سر جات. اصلا هر غلطي دلت خواست بکن فقط عين گاو سرت رو ننداز پايين وقتي داري همچين گوساله وار زور ميزني بالا بري.دِ بابا يه نيگا بنداز ببين داري چه گُهي مي خوري آخه. دِ بي شعور آخه حالا آخرش که چي؟ دکتر مهندس شي؟ پولدار شي؟ بري فرنگستون؟ چه مي دونم ماتحت دنيا رو جر بدي آخرش هم يه پَري پيرهن زري ورداري بذاري کنج خونت تر و خشکت کنه؟ دِ آخه يابو، حيف نون، جيزقيلي، بابا اينا همش حرفه، اگه مردشي حالتو بکن.گور باباي حرف مردم، بترکه چشم حسودِ مادرمرده، دِ زندگي همينه، همين جنگولک بازياس، همين سيخونک خوردناس که يادت مي مونه. اگه همينا رم از دست بدي يه هي گنده مي شي گنده ميشي بعد يه روز ميگي بوم، عين پُفِ آدامس خرسي مي پُکي.

چيزه حالا؛ اگه بالاتري قربونت يه تُک پا برگرد يه حالي بده بگو اگه تا آخرش همينه ما همينجا تکليف خومونو بدونيم. جان تو بيست و شيش کم نيست، شيکمه همچين داره مياد جلو کم کم مي خوام برم يه سپر آمريکايي بگيرم بذارم جلوش دوتا رينگ اسپرت هم زيرش، يکي دو کيلو که نيست که آخه. اين کله هم که مشالا، يه مدته شبا ديگه چراغ مطالعه هم نمي خوام، يه آينه مي ذارم رو کله ام به هالوژن دويست وات هم مي گم زکي. خلاصه که ما تا اينجاشو اومديم، هر گهي هم خورديم آخرش هيچ گهي نشديم، شوما اگه شدي يه ندا بده بلکه اين يکي دوتا پله اي هم که تا سرازيري مونده رو يه کاريش بکنيم بعدشم که ميذاريم تو خلاص راحت ديگه...

مادرجان، بيست و شيش سال گذشت، و هنوز خيلي دوستت دارم. پدرم، هنوز خيلي مونده به يه جايي برسم که از خجالتت در بيام. خواهر خانوم، حالا ما که هيچ گهي نشديم، تو يکم بجنبي هنوز جا داري. تو،‌چي بهت بگم...بابا آخه از يه کچلِ خپل و خنگ چه انتظارايي داريا، من اگر طبيب بودم...