* دو :
عصرها بايد دويد. هر وقت خسته و بي حوصله و بيکار هستي بايد بروي آنقدر بدوي تا خستگي و بي حوصلگي جا بمانند و دوباره به خودت برگردي و بقيه ء زندگي را ادامه دهي. اين دستگاههای ورزشی اشکالشان اين است که به کل فلسفه ء دويدن را مخدوش کرده اند. بايد در کوچه دويد و باد خورد و لاي درختها پيچيد و گردش زمين را زير پا حس کرد. عصرها بايد در کوچه ء ما دويد.
وقتي که بدنت به سرعت مي دود، مغزت هم به جنب و جوش مي افتد و بلند بلند فکر مي کند. مي تواني گوشهايت را با بنگ بنگ و اينتس اينتس يک آهنگ پر کني تا صداي داد و فرياد مغزت را نشنوي و با خيال راحت تا ابد بدوي. ولي اگر مثل من از اين گوشيها بدت مي آيد، چاره اي نداري جز اينکه فکرت را هم ول کني تا وسط خس خس نفسهايت تا هر جا خواست بدود و برود.
همينطور که در فکري ناگهان متوجه مي شوي که راهت را گم کرده اي يا پيچي را رد کرده اي و نفهميده اي و اينجا را نمي شناسي. خانه هاي اطراف را نگاه مي کني که اصلا آشنا نيستند و درهايشان را نمي شناسي و ديوارهايشان رنگ ديگري است. کنار ديوار پسرکي را مي بيني که با برق چشمهايش کوچه را روشن کرده است و در پيشاني اش مي خواني که فضول است و گستاخ است و جسور و حدس مي زني خيال خرابکاري دارد. دقت که مي کني مي بيني که اداي تو را در مي آورد و با گامهاي کوچکش دويدن را تقليد مي کند. به هر خانه اي که مي رسد تمام زنگهاي روي ديوار را فشار مي دهد و به جاي اينکه فرار کند تو را با انگشت به هر کس که در را باز مي کند نشان مي دهد و مي خندد؛ و تو صورتهاي آدمها را مي بيني که گاهي آشنا هستند و گاهي غريب و گاهي دور و گاهي نزديک.
مادرت را مي بيني که از پنجرهء يکي از خانه ها به تو لبخند مي زند و پدرت که تازه در ديگري را باز کرده است و در ادامه ء انگشتهاي کوچک پسرک به تو مي خندد. خندهء غريبه ها گاهي دوستانه است و گاهي مسخره. نمي داني بيشتر خوشحالي يا مستاصل شده اي، فقط مي داني که بايد بدوي و بدوي و رد شوي.
در انتهاي کوچه پيرمردي را مي بيني که لباسهاي مرتب و تميزي به تن دارد و روي زمين نشسته است. بقچه ء کوچک نان و پنيرش را زير کفشهاي چرمش پهن کرده است و بطري شراب گران قيمتي به دست دارد که گاهي جرعه اي از آن مي نوشد. وسط همهمه ء خنده ها و شکلکهاي پسرک لحظه اي به چشمهاي آرام پيرمرد نگاه مي کني و خودت را مي بيني و مي ترسي و همانجا مي ايستي. وقتي که پسرک کنارت مي ايستد ديگر نمي داني بين اين سه نفر تو کدام يکي هستي ؛خودت را مي بيني که شرابي در دست داري و لباس خوبي بر تن، مست مي کني و مي دوي چون خانه اي نداري و زنگ تمام درها را مي زني تا شايد لبخندي آشنا ببيني...
عصرها در کوچه ء ما بايد دويد. بايد آنقدر سريع دويد که تمام خستگي و فکرهاي بيخودي را پشت سر جا گذاشت. بايد آنقدر دور رفت که هيچ صدايي نيايد. بايد تپ تپ قدمها را شنيد که زمينِ گرد را مي چرخانند و تو را به جلو مي برند، تا شايد به مبدا برسي.
