* منگل : همه ء

|

* منگل :

همه ء ما يه دو سه تا دوست داريم که به هر دليلي شايد دلمون نخواد پيش بقيه به دوستي با اونا اعتراف کنيم. به هزار دليل مزخرف تا جايي که مجبور نشيم به کسي نمي گيم که با اونا حرف زديم، يا ازشون خبر داريم، يا مثلا فلان روز ديديمشون. دوستيهاي يواشکي هميشه دردسر دارن، ولي به دردسرشون مي ارزن.

يه مدت بود که من از هري پاتر زياد خبر نداشتم. يعني داشتم، ولي به کسي نمي گفتم. اصولا هري پاتر از اون آدماس که نميشه همينجوري هر جايي بشيني و ازش تعريف کني و بگي فلان روز باهاش حرف زدي و چه مي دونم مثلا فلان شب باهاش رفته بودي بيرون. خب اصولا خيليها بي جنبه هستن، ظرفيتش رو ندارن. با اينکه من به اختلاف سن تو رابطه اعتقاد ندارم ولي خب منِ خرس گنده اگه به همه بگم که من و هري پاتر اينجوري و اونجوري هزار تا حرف پشت سرم مي زنن. نميشه.

اين آخر هفته هم من يواشکي رفتم خونه هري اينا. بعد از دو تا آبجوي زيتوني فشفه دار سر صحبت حسابي باز شد و اون مي خواست شروع کنه به تعريف کردن از خودش و اينکه اين يکي دو ساله کجا بوده و چه خبره و اين حرفا، ولي من اصرار داشتم که اول من تعريف کنم. يکم از زندگيم گفتم و اينکه از وقتي اون رفت منم اومدم اينورِ دنيا و درسم تموم شده و الان وضع من اينجوريه و وضع مملکن اونجوريه و اصلا نمي دونم بعدش چي ميشه و خلاصه خيلي خر توخره...

اينا رو که گفتم بيچاره اونم ناراحت شد و بلند شد اين نيمبوس جديدش رو برداشت گفت پاشو بريم يه دوري بزنيم يکم سرحال بيايم. من ته جاروش رو گرفتم و رفتيم طرف خونه ء ما؛ دفعه ء اول من هم مثل هري کمربندم رو نبستم و سرم گيج رفت پرت شدم پايين ولي هري زود بر گشت من رو وسط ستاره ها تو آسمون سوار کرد و کمربندم رو سفت بست. نزديک خونه که رسيديم من از اون بالا يه نگاهي به خيابونا انداختم و ديدم همچين هم که ميگن زياد خبري نيست. هري هم گفت تعجب نکنم، گفت اصولا ما آدمهاي معمولي عادت داريم هر چيزي رو که مي شنويم و نمي بينيم و هزار برابر گنده ترش کنيم که مهم به نظر بياد.

يکم که بالاي خونه مون چرخيديم و حسابي دود خورديم من خيلي حالم جا اومده بود، ولي هري زياد به دود عادت نداشت رنگش سياه شده بود و از ترس اينکه اونم از هوش بره بهش گفتم برگرده. وسط راه ازش تشکر کردم و گفتم ما آدمهاي معمولي اگه دوستايي مثل تو نداشته باشيم خيلي بد بختيم ، چون تو دنياي واقعي اصلا نميشه به اين راحتي هر جايي رفت و هر کاري کرد. برگشت يه لبخندي زد و گفت اشتباه مي کنم. يکم جدي شد و گفت فرق ما با شما منگلها اينه که ما هر کاري دوست داريم و انجام مي ديم ، ولي شماها فقط راجع بهش حرف مي زنين.گفت به نظر اون همه ما دروغ ميگيم که دوست داريم يک کار ديگه اي بکنيم، چون اگه راست مي گفتيم مي رفتيم مي کرديم. گفت همش خالي مي بنديم که دوست داريم بريم فلانجا، چون اگه واقعا مي خواستيم پا مي شديم مي رفتيم...

صبح که شد ديدم داره دير ميشه و به سر کارم نمي رسم. وقت نداشتم براش توضيح بدم که اگه من هر کاري مي خواستم مي کردم و هر جا مي خواستم مي رفتم که ديگه سر کار لازم نبود برم، مي شدم جادوگر مي رفتم هاگوارتز صبح تا شب گل کوچيک فضايي بازي مي کردم و شب تا صبح هم با هرميون و رون ويزلي مي رفتيم پيش هاگريد شکلات وزغي مي خوردم. هيچي نگفتم و از هري خداحافظي کردم و اومدم سر کار، دقيقا مثل يک منگل معموليِ سر به راه و موفق.