* بگو آتش:
نگو بدبخت و بيچاره ،
بگو ايمان ،
بگو بغض و بگو خسته ،
نگو احمق،
نگو ديوانه و بي فکر و بي معني ،
بگو خشم و بگو آتش ،
بگو معشوق در زنجير و عاشق دست و پا بسته ،
بگو آتش، بگو آتش،
بگو فرياد از اين شهري که هر راهش يه بن بسته.
ديروز را يادت نيست؟
يا پريروز، چند سال پيش، شايد ده، شايد بيست؟
اين عکسها را ديدي؟
آنکه مي سوخت،
کمي شبيه خاله ات، يا عمويت يا همسايه و دوستت نيست؟
چشمهاي نگرانِ صفهاي روبروي زندان را يادت نيست؟
نگو آن زن و آن مردي که سوخت از ما نيست ؛
شعله ها را ديدي؟
آوارگيِ نسل من بود که مي سوخت ،
و قسمتي از تو ،
و ارثيه ء مادري و پدري که جايش خالي است.
اخبار خيابانها را مي خواني؟
من خوب يادم نيست،
ولي مي گويند مثل همان روزهاست که مي داني.
من نمي دانم و تو هم نمي داني که بيست سال بعد از اين مي مانم يا مي ماني؛
تاريخ ديروز به من گفت که وضع بر مي گردد ( تو هم تاريخ مي خواني؟ )
نگو ما با آن دختري که سوخت فرق داريم ، ( راستي ، سنش را مي داني؟ )
بيا دعا کنيم که اگر ماندم و اگر ماندي ،
کسي ما را از خانه ء مان بيرون نراند ،
که چرا اصول دين را - آنگونه که بايد بداني - نمي داني.
و کشوري داشته باشيم به اسم « وطن » ،
که هم من در آن هر چه دلم خواست بگويم،
هم تو بتواني هر چه دلت خواست بخواني.
نگو هر کس سوخت حقش بود ،
بگو آتش ، دعايش کن ، بگو بدرود.
بگو فرياد و صد فرياد از آوارگي ، بي خانگي، بي جايي ،
بگو آتش ، بگو نفرين ،
بگو لعنت به هر ديوي که آنان را چنين آواره کرد و ما را اينچنين نابود.
