* اشتباه :‌ تقريبا يک

|

* اشتباه :‌

تقريبا يک هفته است که خطر مرگِ مُزمن مردم آب پرتقاليِ منطقه ء سوسول پرور کاليفرنياي جنوبي را تهديد مي کند. يک هفته است که هوا ابري است، و اين براي کاليفرنيا يعني مرگ، چون ديگر نمي توان با مايو در خيابان قدم زد، و حتي گاهي آدم مجبور مي شود - زبانم لال - عينک آفتابي اش را بردارد. از آن هم بالاتر، يکي دو روز صبح است که يک باران ملايمي هم مي آيد،آدم شک مي کند اينجا قطب شمال است يا جنوب کاليفرنيا؟

از درِ خانه ء من تا پارکينگ يک پياده روي کوتاه و باريک است که در عرض دو ثانيه و طول چند متر اين پادريِ زبر و خشنِ ما را از وسط شاخه هاي سبز و نرم و صورتي شب بو به آسفالتِ سفت پارکينگ وصل مي کند. يک چيزي توي مايه هاي پُل صراط، که من را از دنياي کوچک ِ بخور و بخوابِ خانه ام بر مي دارد و از روي باغهاي بهشت رد مي کند و لامروت مي اندازدم وسط جهنمِ دود و گازوئيل و کار و بد بختي. باز هم خدا را شکر، صبحهايم را با يک اشانتيون يک ثانيه اي از بهشت شروع مي کنم.

امروز صبح ترافيک سنگين پياده رو باعث شد کمي ديرتر به پارکينگ برسم. ظاهرا وقتي که باران مي آيد اين حلزونها تصميم مي گيرند بروند ورزش، يا شايد هواخوري و - احتمالا چون دست ندارند که چتر بردارند - خانه شان را مي گذارند روي کولشان که خيس نشوند. از آنجايي که آدم هر طرفي که هست فکر مي کند آن طرف بهتر است تمام حلزونهاي باغچه ء اين طرف مي خواهند بروند آن طرف، و آن طرفي ها هم مي آيند اين طرف؛ نتيجه ايکه اگر من نخواهم مثل اين آمريکاييها هر کس را که سر راهم هست زير چکمه هايم له کنم مجبور مي شوم يک چند دقيقه اي صبر کنم تا نوبت من بشود و بتوانم رد شوم.

امروز که پشت ترافيک پياده رو توي کفشهايم ايستاده بودم يکي از اين حلزونهاي چاق و چله را - که معلوم بود مدتي است بدنسازي مي کند و براي خودش يلي شده است - ديدم که وسط پياده رو يک دفعه پيچيد و به طرف کفشهاي من آمد. يک کمي شاخکهايش را بالا و پايين کرد و با سرعت هر چه تمامتر ( حدود چند سانتيمتر بر ساعت) خودش را به کفشهاي من کوبيد و پاچه ء شلوار من را چسبيد و حالا نکش کي بکش. ديدم انگار شوخي ندارد ، ‌خيلي محترمانه يقه اش را گرفتم و سعي کردم بفهمم مشکلش با من چيست. يک کمي خودش را چپ و راست ليز داد و يک جوري به من حالي کرد که مطمئن است پنجاه يا شصت سال پيش يکي از بچه محلهايشان را من زير گرفته ام. من هم هر چه قسم و آيه آوردم که من نبوده ام و من اصلا آن موقع زنده نبوده ام و احتمالا يک بي پدر مادر ديگري بوده است باور نکرد که نکرد. اصرار داشت که برود خانه ء مرا زير بدن گرد و قلمبه اش لگد مال کند ببيند خوشم مي آيد يا نه...

بالاخره بعد از مدتي که راضي شد من اصلا بچه اين محل نيستم ( احتمالا فهميد لهجه دارم ) از خر شيطان پايين آمد و تخفيف داد و قرار شد او را فرود بياورم تا برود قاتل اصلي را پيدا کند از او پرسيدم :‌ « راستي، شما هم آرام آرام از کوهستان فيجي بالا مي رويد؟» برگشت، يک نگاه خيلي عاقل اندر حلزون به من کرد و شاخکهايش را توي هوا چرخاند و پوزخندي زد و گفت :‌ « بچه ء اين محل نيستي! در اين محل اين حرفها افسانه است. به ما از کودکي ياد داده اند آن بالا خبري نيست، ما هم توي همين دشت آرام و خوشبختيم. تو اگر دنبال کوه مي گردي که از آن بالا بروي، اشتباه آمده اي. تو هم برو به خانه ات.»