* جادو :
اگر بروي در يک رستوران اسپانيايي يک « پائيا »ي دريايي سفارش بدهي و يک پارچ « سانگريا » هم بگذاري کنارت و هي ليوانت را پر و خالي کني کارهاي زيادي هست که بعد از غذا سرت را با آنها گرم کني تا مجبور نباشي زود به خانه برگردي.
مسلما مي تواني يک بحث بي سر و ته ديگر راه بيندازي و راجع به اوضاع سياسي و تکليف ما و شما و اينکه چکار نبايد کرد و به حرف هيچ کس نبايد گوش کرد هي حرف بزني و آخرش هم خسته شوي و ساعتت را نگاه کني و با عصبانيت از اينکه چرا انقدر اوضاع خراب است بروي بخوابي. يا مي تواني بگذاري بقيه حرف بزنند و تو همينطور که گوش مي کني سعي کني قطعه هاي ميوه ء ته ليوانت را با تهِ ني بلند کني و در دهانت بگذاري و آنها را با دقت بمکي و بعد هم گاز بزني. يا اينکه به قيافه ء مرد چيني روبرويت نگاه کني و سعي کني حدس بزني چرا تنها به رستوران آمده و انقدر غذا سفارش داده است.
ولي شايد بهترين کاري که مي تواني بکني اين است که بلند شوي و به گوشه ء بار بروي و کنار اين دو نفري که ظاهرا براي خودشان فلامنکو مي نوازند بنشيني و به آنها خيره شوي. هر چه به انگشتهاي اين دو نفر دقت مي کني بيشتر به انساني بودنشان شک مي کني. وقتي خيلي خيره مي شوي کم کم ديگر خودت نيستي،اختيار خودت را از دست مي دهي و تو هم يک انگشت ديگر مي شوي در دست اين دو نفر و جادوي سيمها تو را هم اسير مي کند.
عشقبازي عجيبي است اين رقص با سيمها. در يک لحظه يک سيم لُخت را مي بوسي و قبل از اينکه لحظه تمام شود سيمِ لُخت ديگري را - که يک کمي باريک تر است - در آغوش مي گيري و بوسه ء ديگري را تجربه مي کني و همينطور سيمها را دانه دانه مي بوسي و بين آنها گم مي شوي و طنين بوسه هايت به هم گره مي خورند و يک جادوي عجيبي متولد مي شود که به آن مي گويند آهنگ، که ديگر نه محدود به زمان است و نه مکان، و فهميدنش نه محدود به لغات است و نه مستلزم زبان.
از انگشت بودن که خسته مي شوي، مي تواني روي آهنگ دراز بکشي و لم بدهي و چشمهايت را ببندي و با نوازش موجهايش مست کني و استراحت کني. يک بي وزني عجيبي است اين آهنگراني، که در آن آهنگ تو را به هر جهتي که دوست دارد مي راند و تو نه مي تواني و نه مي خواهي که خودت را نجات دهي. گاهي تو را روي هزار نُت رنگارنگ و سريع به هزار نُت ديگر مي کوبد، گاهي هم روي يک نُت تو را آنقدر بلند مي کند تا سرت گيج مي رود و از اوج شهوت براي نُت بعدي پرت مي شوي و تا وقتي که آن را نشنوي و وزنش را زير پاهايت حس نکني هيچ وقت به زمين نمي رسي.
مي داني، لذت، انواع مختلفي دارد. گاهي لذت روحي مي بري و شادابي. گاهي لذتي بدني را نجربه مي کني و مي خندي. گاهي ممکن است از هردو نظر لذت ببري ولي هيچ تغييري در چهره ات ندهي، فقط آرام و ملايم اخمهايت را باز کني. ولي لذت موسيقي از نوع ديگري است، چون هيچ حد و حدودي ندارد. وقتي مست مي شوي ديگر در خودت جا نمي شوي، نمي تواني اين همه جادو را با هم تحمل کني،اختيار زانوانت را از دست مي دهي، درد مي کشي، زجر مي کشي و اخم مي کني و مي خواهي از داخل بشکني و ريز ريز شوي و بريزي و تمام شوي.
چشمهايت را که در وسط هيچ کجا باز مي کني ديگر آن دو نفر را نمي بيني، ولي هنوز جادويي را که آفريدند در فضا حس مي کني. تاريک است ولي عشقي را که از بوسه ء سيمهايشان منتشر کرده اند همه جا مي بيني. ساعتت را نگاه مي کني، کم کم به خودت بر مي گردي و دلت را - که هنوز متلاشي است - از وسط زمين جمع مي کني و مي روي خانه تا اگر بتواني بخوابي.
