* خيلي بي خودي :

|

* خيلي بي خودي :

خيلي ساده است ؛
من مي خواهم خودم باشم.
تو مي خواهي خودت باشي.

خيلي منطقي است؛
تو ساکتي و مي خواهي خودم بخواهم که با تو باشم.
من ساکتم و مي خواهم خودت بخواهي که با من باشي.

حالا خودم و خودت خيلي سالهاست که خيلي ساده و منطقي منتظر نشسته ايم؛
من از ترس اينکه اگر تو را براي هميشه بخواهم ديگر خيلي خودم نباشم،
و تو از ترس اينکه اگر هر چيزي من بخواهم را بخواهي ديگر خيلي خودت نباشي.

يک جاي کار خيلي غلط است؛
يک کمي بي خود شدن هم بد نيست.
من حاضرم کمي تخفيف بدهم، شايد تو مشتري شوي؛
من تصميم گرفته ام انقدر خودم نباشم، فقط براي اينکه تو راضي باشي.

خيلي دلم مي خواهد بروم از تمام «ما» ها بپرسم،
شما اول هر کدام تک تک خودتان شديد و بعد «ما» شديد؟
يا اول «ما» شديد و بعد کم کم هر کدام خودتان شديد؟

کار خيلي عجيب و غريبي است اين «ما» شدن،
که نه مي تواني از درستي انجامش خيلي مطمئن باشي،
و نه هيچ وقت مي تواني خيلي بي خيالش باشي...