* خاطره :‌ اگر حوالي

|

* خاطره :‌

اگر حوالي نيمه شب روي لبه ء تخت من به پهلو دراز بکشي و بيرون پنجره را نگاه کني کوچه ء‌ پهني را مي بيني که درختهاي دو طرف آن را به دقت و در فاصله هاي منظم روي رديف گلهاي شب بوي کنار کوچه چيده اند. چراغهاي کوچک دو طرف کوچه تا پشت پيچ کوچه را روشن مي کنند، ولي نه‌ آنقدر که مهتاب را نبيني. همينطور که به آرامش اين منظره خيره مي شوي مي داني که يک چيزي کم است. همينطور فکر مي کني و مي بيني که اين منظره هم رنگ دارد، هم نور دارد، هم زندگي دارد، هم ساده است. خيلي که فکر کني ناگهان مي فهمي ايراد از چيست : اين منظره، خاطره ندارد.

چشمهايت را که ببندي چراغي را مي بيني که در دستت گرفته اي و غولش را بيرون کشيده اي و رو برويش ايستاده اي. غول چراغ هم شاخ دارد، هم دم دارد، هم غول آساست و هم سبز است و هم آبي است، فقط يک چيزي کم دارد. هيچ حافظه اي ندارد. سلام مي کني و حالش را مي پرسي و مي فهمي که هزاران سال است که در چراغي که در دست توست زنداني بوده است و تو نمي دانستي. مي فهمي که حالا که آزادش کرده اي مي تواني هر چه مي خواهي آرزو کني و تمام آرزوهايت را بي چون و چرا برآورده مي کند و فقط يک شرط کوچک دارد؛ که تو از هيچ آرزويي نمي تواني خاطره اي بسازي. مي شنوي که مي تواني در هر زماني هر کاري بخواهي بکني فقط آن را به ياد نمي آوري و هر چه بخواهي را در لحظه داري و در لحظه ء بعد هيچ حسي از آن نداري. کمي گيج مي شوي و کمي وقت مي خواهي تا بيشتر فکر کني.

همينطور با چشمان بسته به چيزهايي که آرزوي داشتنشان را داري خيره مي شوي و همه را يکي يکي تصوير مي کني که واقعي هستند و مال تو هستند و مي تواني آنها را لمس کني. خانه اي کوچک و تميز در حومه ء‌ همان شهر شلوغي که دوست داري و روبروي پنجره هاي همان نانوايي کوچکي که صبحها با بوي نان تازه اش بيدار مي شوي...به همه ء اينها فکر مي کني و به اين که از اينها هيچ خاطره اي نداري تا با کسي قسمت کني و همه را کنار مي گذاري.

به آدمهايي که دوستشان داري فکر مي کني که همه را در کنارت داري و مي تواني صداي نفس هايشان را بشنوي. به همان شوخيهاي قديمي مي خندي و با همان بهانه هاي قديمي دلگير مي شوي و دوباره با يک لبخند صميمي آشتي مي کني و همه را در آغوش مي گيري و گرم مي شوي. همه ء اشتياقت را حس مي کني و مي داني که بعد از اين لحظه هيچ چيزي از آنها به ياد نداري که به يادشان لبخند بزني، چون حافظه اي نداري. سرد مي شوي و کمرنگ مي شوي و توي خودت گم مي شوي.

به دنيا فکر مي کني و کارهايي که دوست داري فکر کني مي تواني براي بهتر شدنش انجام دهي. فکر مي کني به کساني که نياز دارند در مقابل هيچ چيز کمک مي کني. کودکي را از مرگ نجات مي دهي و گرسنه اي را سير مي کني و آنقدر اين کارها را تکرار مي کني تا به خودت ثابت کني خودخواه نيستي و خوبيها را براي همه مي خواهي و مي داني که اگر اينها را به خاطرت نسپاري و نداني که تو هيچ خيري به هيچ انساني نرساندي هيچ حسي براي ارضاي خودت نداري.

همينطور با چشمان بسته به همه ء اينها فکر مي کني و خسته مي شوي و از غول چراغ عذر مي خواهي که هيچ آرزويي برايش نداري. به او شب بخير می گويی و چشمانت را باز مي کني و منظره ء کامل آن سوی پنجره را مي بيني و آرزو مي کني روزي برسد که منظره ء زيباي پشت قاب پنجره ات پر از خاطره باشد. اينبار که چشمانت را ببندي چراغي را مي بيني که ديگر احتياجي به آن نداري. آن را کنار می گذاری و به ياد آنهايي که دوستشان داري لبخند مي زني و به خاطرِ خاطره هايت خدا را شکر مي کني وآرام مي خوابي.