* شبنم : چشمات رو

|

* شبنم :

چشمات رو سفت ببند. خوب گوش کن. مي شنوي؟

چيک و چيک و چيک ، اشکاي کوچيک ،
از چشماي تو ،‌ دونه به دونه ، مِثِ دونه هاي شبنم ، ريختن و شدن يه رودخونه.
رودخونه دلش خونه نمي خواست ، ابر مي خواست ، هوا مي خواست ،
به جاي يک تخت قشنگ ، زير سقف خونه مون ، دلش مي خواست بره برسه به آسمون ،
ستاره ها رو برداره ، بياره تو چشمات بذاره.

يه روز که خورشيد خانومي، خسته شد و خوابش گرفت ، رفت و پشت کوه افتاد،
رودخونه ء کوچولوي ما تو دلِ شب بي سر و صدا راه افتاد.

رودخونه ء کوچولوي ما يه دل ِ کوچيک‌ِ بلوري داشت.
نه خورده داشت ، نه سنگ داشت ، نه شيشه داشت ، نه رنگ داشت ،
نه شور بود ، نه تنگ بود ، نه سوخته بود‌ ، نه تلخ بود و نه خاکي روش نشسته بود.

رودخونهء ما تو دلِ کوه پيچيد و پيچيد و تمام صخره ها رو ديد،
به هر کدوم که مي رسيد، دلِشو مي ذاشت تو دستش، نشونيِ راه مي پرسيد.
ولي مي دوني ، صخره ها حرف اونو نفهميدن،
هر کدوم تا شنيدن رودخونه مي خواد کجا بره فقط بهش مي خنديدن.
رودخونه ء ما دونه به دونه ، ريز و درُشت ، دلِ همه شون رو شست،
رودخونه ء ما فکر مي کنه هيچ کسي قصدش بد نيست ،
دَِلِش مي گفت خوب معلومه کسي که راه نمي ره نشونيِ راه بلد نيست!

صبح روز بعد رودخونه ء ما رفت و رسيد به صحرا.
صحرا دِلش کويره ، ماسه داره ، موش داره ، مار داره ،
يه جاهايي هم که گُل داره ، زير گُلاش خار داره.
ماسه ها نه خودشونو تکون دادن ، نه راه بهش نشون دادن.
کِشون کِشون رودخونه ء ما دِلشو کشيد رو ماسه ها.
رودخونه دلش خط افتاد ، ولي غلط و درست ، تمام ماسه ها رو شُست.
آخه مي دوني ، رودخونه ء ما تا اون موقع هيچ دشمني نداشت.
دلش هنوز فکر مي کنه همه چي رو مي شه دوست داشت.

غروب که شد رودخونه ء ما رسيد کنار دريا.
خورشيد خانوم که خسته شد، چشماي سرخش بسته شد،
يواش بواش هِلک و هِلک ماه بزرگ و مهربون،
ستاره ها رو دونه به دونه روشن کرد، چسبوندشون کنج سقف آسمون.
سفره ء قلب دريا، پر از عکس ستاره شد.
از شوق و ذوق دريا ، رودخونه ء کوچولوي ما قلبش هزار پاره شد.
رودخونه ء کوچولوي ما به آرزوش رسيده بود.
آخه مي دوني، اون تا حالا هيچ عکسي از ستاره ها نديده بود.
دلش مي گفت هر جايی نور فراوونه، حتما ستاره بارونه.

صبح روز بعد رودخونه ء ما گم شده بود تو دريا.
دنبال سقف آسمون ، دنبال ماه مهربون ، هي دنبال ستاره گشت.
رودخونه ديگه هيچي نداشت؛ نه ستاره، نه آرزو، نه راه پيش، نه برگشت.
دلش مي گفت اگر حواسش جمع بود، ستاره هاش گم نمي شد.
آخه مي دوني، رودخونه که مطمئن بود ستاره ها رو ديده بود با هيچي آروم نمي شد.

تو فکر يک راه فرار، رودخونه ما گريه کنون اشک ريزون رفت و رسيد به آبشار.
گرومب گرومب از اون بالا خودش رو کوبوند به صخره ها.

یادته یه روز رودخونه ء ما یه دل کوچیک بلوری داشت؟
رودخونه دلش شکسته بود. تلخ بود و خسته بود.
دلش حالا خط خطی بود. هزار سنگ و شیشه داشت .
گُل قلبِ رودخونه، مث يک بوته ء خار ، نه ساقه داشت نه ريشه داشت.
حالا ديگه قلب رودخونه هيچ جايی رو نمی شوره.
رودخونه ديگه هيچ کسی رو دوست نداره، دل کوچيکش واسه شُستن زيادی شوره.
رودخونه هنوز فکر مي کنه ، دريا دوستش نداشته.
آخه مي دوني،
دلش مي گه دريا اگر دوستش داشت، ستاره هاشو هيچ وقت از تو دلش ور نمي داشت.

قصه شون رو شنيدي؟ همه مون همينيم، بيخودي دنبال خاطره ء يه عکس نگرد. از اينجا فقط کافيه بالا رو نگاه کني تا ستاره بياد تو چشمات. پاشو جمعشون کن...