* عدم تفاهم ايدئولوژيکي، يا همان خود-بيخود-بدبخت-بيني؛
آقاي پوشالي را که مي شناسيد، ديشب مُرد. يعني تقريبا مُرد. آقاي پوشالي بسيار آدم ساده ايست ، خيلي بيشتر از من و شما و بقيه ء آدمهاي دنيا. او مدتي قبل در جايي خواند که گروهي از صاحبنظران قرار است در يک جلسه ء مهم به بحث و گفتگو بپردازند. او البته نمي دانست اين صاحبنظران چه کساني هستند و يا اصلا صاحبنظر هستند يا خير و يا اينکه موضوع بحث چيست و اهميت آن در کجاست، ولي آقاي پوشالي دوست داشت فکر کند در يک جلسه ء مهم مي تواند با عداه اي از صاحبنظران به بحث و بررسي عقايد خود بپردازد. آقاي پوشالي را که مي شناسيد، دوست دارد هر چيزي را آن طور که مي خواهد ببيند، و نه آن طور که هست.
آقاي پوشالي را من و شما و خيلي از آدمهاي دنيا مي شناسيم، ولي هيچ کدام از ما او را به اندازه ء خانم خورشيدي خوب نمي شناسيم. خانم خورشيدي پس از اين سالهايي که با او زندگي کرده است مي تواند تمام رفتار و گفتار آقاي پوشالي را پيش بيني کند. او هميشه مي داند که آقاي پوشالي تعصب عجيبي روي بزرگ کردن موضوعاتي دارد که فقط و فقط براي خود او مهم است. خانم خورشيدي با اينکه مي دانست اين جلسه اي که شرکت در آن براي آقاي پوشالي از نان شب واجب تر است اصلا معلوم نيست چي هست و کجا هست و براي چه برگزار مي شود قبول کرد تا با همسرش به اين جلسه برود، آخر مي دانيد، آقاي پوشالي معتقد است آدمهايي که بحث مي کنند هيچ وقت به تنهايي جايي نمي روند، هميشه يکي دو نفر هم همراه دارند که در مواقع لازم براي مثال زدن و شاهد آوردن از آنها استفاده کنند.
آقاي پوشالي پس از اينکه چند شب را به فکر کردن و تمرين موضوعاتي که مي تواند در اين جلسه مطرح کند گذراند ديشب براي آنکه مطمئن شود چيزي را از دست نمي دهد نيم ساعت زود تر از ساعتِ قرار خودش را به محل ملاقات رساند. آقاي پوشالي را که مي شناسيد، هيچ وقت به موقع نمي رسد. براي قرارهايي که دوست دارد ممکن است تا يک ساعت زودتر خود را برساند و براي قرارهايي که دوست ندارد تا ساعتها با تاخير مي رسد. آقاي پوشالي با دفتر و دستک و لباسهاي مرتب ( آن کفشهاي جديدش را پوشيده بود تا اعتماد به نفسش بيشتر شود ) نيم ساعت اول انتظارش را به تمرين و دوره ء موضوعات بحث پرداخت و هيچ کسي نيامد. خانم خورشيدي در ساعت مقرر حاضر شد و بدون آنکه حرفي بزند با لبخندش به آقاي پوشالي نشان داد که غير از اين انتظاري هم نمي رفته است. پس از يک ساعت که هر دو مطمئن شدند ديگر هيچ کس به جلسه ء دو نفره ء آنها نمي آيد، آقاي پوشالي تصميم گرفت به بهانه ء زنگ تلفن همراه دعواي مفصلي با خانم خورشيدي راه بياندازد و همه ء ماجرا را تقصير او بداند و فکر کند اگر خانم خورشيدي انقدر اين جلسه را مسخره نمي کرد حتما چند نفري مي آمدند و بحث مفصلي در مي گرفت و آقاي پوشالي سخنوري خود را به همه ء حضار ثابت مي کرد.
آقاي پوشالي را که مي شناسيد، هميشه خودش را قرباني مي داند و پس از اينکه خانم خورشيدي را حسابي عصباني کرد ساکت شد و يک کلمه هم حرف نزد تا به خودش ثابت کند که او بسيار منطقي و خوش اخلاق است و هر چه هست تقصير خانم خورشيدي است. در تمام طول راه هم آقاي پوشالي يک کلمه حرف نزد و به تمام مشکلات زندگي اش فکر کرد. آقاي پوشالي فکر کرد اصلا بايد زندگي اش را به کل عوض کند. طبق معمول به اين فکر کرد که اصلا خانم خورشيدي هيچ وقت او را نمي فهمد. او معتقد است خانم خورشيدي هيچ اهميتي به موضوعات مهم زندگي او نمي دهد. او فکر کرد که مثلا خانم خورشيدي هيچ وقت نمي فهمد که بحث و بررسي با آدمهاي غريبه چقدر مهم است. يا مثلا فکر کرد که خانم خورشيدي هيچ وقت هدفهاي زندگي او را براي تغيير دنيا و ايجاد ارتباطات سالم فرهنگي و کمک به مستضعفين و برداشتن مرزها جدي نمي گيرد. يا فکر کرد که حتي بقال سر کوچه هم - که معمولا انعام خوبي از آقاي پوشالي مي گيرد - چند روز پيش به او گفته است که عجب آدم خوبي است، ولي خانم خورشيدي هيچ وقت به او نمي گويد که چقدر آدم باسواد و بااستعداد و با شخصيتي است.
آقاي پوشالي فکر کرد ديگر نمي خواهد با خانم خورشيدي زندگي کند. فکر کرد حالا که دو ساعتي است که با هم هيچ حرفي نزده اند فرصت مناسبي است که چند روزي را به همين منوال به سکوت بگذراند و به تمام مشکلاتش فکر کند. او هميشه به دوستانش توصيه مي کند که هيچ وقت براي تغيير دير نيست و همه بايد هر چيزي را که دوست ندارند عوض کنند و به هيچ کسي غير از خودشان فکر نکنند. آقاي پوشالي فکر کرد حالا نوبت خود اوست که بالاخره زندگي اش را دست خودش بگيرد و طرح جديدي را براي تحقق تمام روياهايي که - خودش فکر مي کند - به خاطر خانم خورشيدي از آنها دور مانده است براي زندگي آينده اش ترسيم کند.
آقاي پوشالي را که مي شناسيد، اگر زياد حرف نزند مي ميرد. آقاي پوشالي آنقدر فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد و هيچ چيزي نگفت تا مُرد. يعني تقريبا مُرد. وقتي که به خانه رسيد به بهانه ء گم کردن کليد از خانم خورشيدي يک سوال کوچک پرسيد ( و چون خانم خورشيدي خيلي آرام جواب داد فهميد اصلا اهميت سکوتش را نفهميده است ) و بعد هم با بد اخلاقي لباس خوابش را پوشيد و با کتاب داستانش به تختخواب رفت( آقاي پوشالي وقتي که قهر مي کند فقط کتاب مي خواند ).
آقاي پوشالي را که مي شناسيد؟ همان که هيچ صبحي يادش نيست شب قبل از چه چيزي دلخور شده است.همان که امروز صبح سر ساعت شش و چهل و پنج دقيقه بيدار شد و خيلي مواظب بود که خانم خورشيدي را بيدار نکند. همان که لباسهاي تميزي را که خانم خورشيدي قبلا تا کرده بود برداشت، آنها را لبخند با جلوي آينه پوشيد، خانم خورشيدي را خيلي آهسته - بدون آنکه بيدارش کند - بوسيد و به محض اينکه در هواي تميز صبح يک نفس عميق کشيد به اين فکر کرد که در اين هوا بايد به پياده روي رفت و از فکر اينکه وقتي که از کار برگشت با خانم خورشيدي به پياده روي مي رود ذوق کرد و با قدمهاي بلند تر از حد معمول - که فقط وقتي که تنهاست از آنها استفاده مي کند - از خانه دور شد. آخر مي دانيد، آقاي پوشالي خيلي راحت خوشحال مي شود، نه نيازي به بحثهاي عميق فلسفي دارد، نه راهکاري براي مشکلات سياسي احتياج دارد و نه نگران تئوريهاي اجتماعی دنياست. او شايد براي پيشرفت جامعه ء خودش ارزشهاي بزرگي دارد؛ اما براي خوشبختي خودش - درست مثل من و شما و همه ء آدمهاي دنيا- فقط و فقط به آنهايي که دوستش دارند احتياج دارد، فقط خودش اين را نمي داند.