May 2003 Archives

* تعريف : خستگي: مي

| | Comments (0)

* تعريف :

خستگي:
مي داني خسته و بي حوصله هستي وقتي که هر کدام از صندوقهاي ايميلت را روزي بيست بار باز مي کني، چک مي کني و مي بندي. بعد دوباره باز مي کني...

خسته کنندگي :
مي داني خسته کننده هستي وقتي که در تمام هشتاد باري که ايميلهايت را چک مي کني هيچ ايميلي غير از خبرنامه هاي پانصد کيلويي و تبليغهاي بند تنباني نداري.

مهندس کامپيوتر :
مي داني مهندس کامپيوتر هستي وقتي که خسته و خسته کننده هستي.

* يک روز ِ عالي

| | Comments (0)

* يک روز ِ عالي براي مُردن :

امروز هم يک روز ديگر در يک زندگيِ شهري است.
امروز باز هم ساعت من راس ساعت زنگ زد.
امروز باز هم ماشين من روشن نشد.
امروز همه چيز معمولي است،امروز باز هوا ابري است.

اينجا زندگي ماشيني است! اين را در کتابي خوانده ام.
اينجا همه چيز تکراري است. اين را اخبار گفت.
امروز هم من در طول راه همان فکر هاي را کردم،
که هر روز در کتابها و فيلمها و خبرها خوانده ام، ديده ام ، شنيده ام و در مغزم نشانده ام.

امروز رئيس من دستور داد که بايد کار کرد و کار کرد و کار کرد.
هواشناسي هم پيش بيني کرد که هيچ اتفاق خاصي نمي افتد.
امروز هم من هنگام نوشيدن قهوه دهانم سوخت.
امروز هم يک کسي مُرد، يک کسي به دنيا آمد، يکي را گرفتند و يکي هم فرار کرد.

امروز، طبق تعريف، يک روز عالي است براي مُردن.
امروز لبخند زدن کار ِ هر کسي نيست.
امروزهاست که گاوِ نر مي خواهد و مرد کُهن،
نه فقط براي زنده ماندن، بلکه براي خوشبخت بودن و از تمام دنيا لذت بُردن.

*‌ هيولا : هيچ وقت

| | Comments (0)

*‌ هيولا :

هيچ وقت شده خواب ببيني که به خاطر خطري که داره به خودت يا يک نفر که دوستش داري نزديک مي شه بايد فرياد بکشي و هر چي زور مي زني صدات در نمياد؟ هيچ وقت شده تو خواب احساس کني که براي اينکه خودت يا کسي رو که دوستش داري از خطر نجات بدي بايد همين الان يک کاري بکني ولي بدون اينکه دست و پات بسته باشه اصلا نمي توني تکون بخوري؟ هيچ وقت شده خواب ببيني که بيدار شدي و با ناباوري مي بيني که همه ء چيزهايي که فکر مي کردي توي خواب ديدي واقعيت داشته؟ حتما تو هم فکر کردي که هيچ کس مطمئن نيست که همه ء اينها خواب نيست...

***
وقتي که براي کارآموزي به شرکت شلمبرژه رفتم هنوز نمي دونستم چاه نفت خوردنيه يا پوشيدني. وقتي که تو خارک از هلي کوپتر پياده شدم فکر مي کردم همون شب برمي گردم بوشهر. در تابستان سال هزاروسيصدوهفتادوهفت سي و سه روز در کمپ شرکت نفت موندم و فهميدم مي شه هفتاد و دو ساعت بي وقفه کار کرد و چهل و هشت ساعت بي وقفه خوابيد، فقط تمام درک آدم از زمان و مکان و خواب و بيداري تغيير مي کنه. کتاب صد سال تنهايي مارکز رو تازه تموم کرده بودم...

***
خانواده ء ما (‌ من، خواهرم، مادر و پدرم ) براي صبحانه ء روز تعطيل ارزش زيادي قائل است و ما طبق معمول در تراس آپارتمانِ کوچکمان - که ديوارهاي خيلي سفيدي دارد - بالاي يک شهر کوچک کوهپايه اي مشرف به بازار روزانه ء صبح روز تعطيل دور ميز صبحانه نشسته ايم. وقتي که نسيم ملايم کوه ملافه هاي سفيدي را که مادرم روي بندهاي مورب بين ديوارهاي بالکن آويزان کرده است جابجا مي کند مي توانيم لباسهاي سفيد جمعيت بازار را لابه لاي سايه بانهاي رنگارنگ دستفروشها تماشا کنيم و اگر ساکت باشيم حتي صداي همهمه ء بازار را هم مي توان شنيد.

من هميشه نگرانم که چيزي جايي شل باشد. هميشه بندهاي کفشم را چند بار چک مي کنم. اگر نتوانم بند ساعتم را به اندازه ء‌کافي سفت ببندم حتما آن را در جيبم مي گذارم. امروز صبح هم من طبق عادت نگران ملافه ها هستم، نکند باد آنها را با خود ببرد. اتفاقات ناخوشايند اين خاصيت را دارند که وقتي به آنها بيش از حد فکر کني، حتما اتفاق مي افتند و وقتي که باد داخل يکي از ملافه ها مي پيچد من ناخودآگاه بلند مي شوم و محکم انتهاي ملافه را چنگ مي زنم و باد من و ملافه را بلند مي کند و من خيالم راحت است که حداقل ملافه در باد گم نمي شود ولي حتي نمي توانم براي بالا نرفتن تلاش کنم. دهان مادرم را مي بينم که باز و بسته مي شود، چهره اش نگران است، ولي صدايي نمي شنوم.

به خودم که مي آيم خانه ء‌ ما نقطه ء‌ سفيدي است و بازار مجوعه اي از نقاط رنگارنگ. من به سمت قله ء‌ کوه مي روم و چون به اندازه ء کافي بالا هستم به ملافه هم احتياجي ندارم. رهايش مي کنم با باد برود. اختياري روي جهت حرکت خودم ندارم، ولي مي توانم در حين پرواز در آن جهت بالاتر يا پايين تر بروم. بين من و قله هيولاي سياهِ بزرگي است که يقين دارم اگر به او نزديک شوم جان سالم به در نمي برم. کار زيادي از من ساخته نيست، فقط به اين فکر مي کنم که شايد بتوانم از وسط پاهايش رد شوم، از از زير گوشهايش ، که ديد کمتري دارد. همينطور که به همه ء اين راهها فکر مي کنم باد مرا بالا و بالاتر مي برد و هيولا هم حالا نقطه اي است زير پاي من. به قله که مي رسم سنگي را مي بينم که روي آن نوشته اي حک شده است. تعجب نمي کنم وقتي که رويش مي خوانم « کسي راز مرا داند که از اين رو به آن رويم بگرداند» آنقدر به آن سنگ و آن شعر فکر کرده ام که مطمئنم هر وقت نوشته اي روي سنگي هست حتما همان سنگ است و همان شعر. احساس عجيبي است وقتي که از نتيجه ء کاري مطمئن هستي ولي باز هم مي خواهي همان کار را بکني تا شايد نتيجه ء ديگري بگيري. من هم سنگ را برمي گردانم، و اين طرفِ سنگ جمله اي ديگر حک شده است به خط طلايي، که مرا ياد متنهاي شکسپير مي اندازد، با آن فعلها و ضميرهاي انگليسيِ عجيب و غريبش. همه ء کلمات جمله را مي دانم، ولي هيچ ايده اي از معنيِ آن ندارم. آن را با خودم هزار بار تکرار مي کنم تا شايد چيزي به ذهنم برسد...

***
هيچ وقت شده وقتي تمام کرکره ها بسته هستن از خواب بيدار شي و ساعت رو نگاه کني و واقعا نتوني تشخيص بدي که الان روزه يا شب؟ هيچ وقت شده از خواب بيدار شي و مطمئن باشي که وسط خواب بيدار شدي و يک چيزي نوشتي يا يک چيزي رو آوردي ولي هر چي فکر مي کني يادت نيست چي نوشتي يا آوردي؟ هيچ وقت شده احساس کني خوابي ديدي که مطمئني يک معني داره ولي چون به اين چيزها اصلا اعتقاد نداري هي مي خواي به روي خودت نياري و خاطره ء‌ خواب هيچ وقت ولت نمي کنه؟

***
بعد از اينکه آخر تابستان من از بوشهر برگشتم هر شب با يک آرزو مي خوابم، که اون جمله رو دوباره ببينم. فقط يک بار، يا يک لحظه.چند وقته يک احساسي هست که من اون هيولا رو بين خودم و قله مي بينم. فکر مي کنم تمام چيزهايي که توي زندگيم پيچ خورده از کنترل من خارج هستن، و راه حل همه ء اونها هم تو هواست و من نمي بينم. آخرش اين خاطره من رو مي کُشه...

*خواب : براي رفتن از

| | Comments (0)

*خواب :

براي رفتن از لس آنجلس به سانفرانسيسکو مي تواني بزرگراه پنج را بگيري و همينطور انقدر وسط خاک و خُل و خارهاي زبر و زشتِ وسط کاليفرنيا الکي گاز بدهي و پمپ بنزينها را بشماري تا شش ساعت بعد به آباديهاي منطقه ء خليجي کاليفرنياي شمالي برسي، مثل وقتهايي که تنهايي و حوصله ء خودت را هم نداري. يا مي تواني کمي حوصله کني و صدويک را بگيري و هفت ساعتِ تمام ويلاهاي اين ستاره های خياليِ فيلمها را تماشا کني که سعي کرده اند بهشت را در حد فهم خودشان روي زمينهاي خداي خودشان - که نمي شناسندش - شبيه سازي کنند، مثل وقتهايي که به يکي دوساعت تاخير اهميتي نمي دهي چون دوسه نفر آدم باذوق را در کنارت داري. ولي اگر خيلي فکر کني يک روز ميايي و يک ماشين بزرگ مي گيري و هر چه آدم مي شناسي و نمي شناسي را در کنارت مي گذاري و همينطور وسط درگيري موجهاي اقيانوس آرام و کوههاي خسته ء ساحل پيچ مي زني و ده يازده ساعت به سمت هيچ جا پيش مي روي، مثل وقتهايي که هيچ کاري نداري.

جاده ء يک را که انتخاب کني ديگر هيچ انتخاب و اختياري از خودت نداري. تو و ماشين و تمام آدمهاي آن عروسک مي شويد در يک موزه ء جادويي که نه زمان دارد و نه مکان. جاده که ماشين را بين صخره ها مي پيچاند اين تابلوهاي بي قيمتِ بي قاب را همينطور پشت سر هم - بدون اينکه از تو بپرسد که سير شده اي يا نه - عوض مي کند و تا ميايي مرز آبي اقيانوس آرام را با سختي ِ خزه هاي سبز صخره ها وسط اين ابرهاي زير پايت- که راهشان را گم کرده اند - پيدا کني تو را يک بار ديگر مي پيچاند و حالا نمي داني که اين درختها واقعا به هم چسبيده اند يا اينکه زيادي با هم دوست هستند و حتي خوششان نمي آيد نور آفتاب آنها را از هم جدا کند و تو يک جايي آن وسطها که بنزين ماشين تمام مي شود لبه ء يک پرتگاهِ رنگارنگ مي ايستي و به خودت مي گويي مگر مي شود اينجا پرت نشد؟

دستهايت را باز مي کني و قدمي به جلو بر مي داري و تا يک جايي که دست موجهاهم نمي رسد پرواز مي کني و روي يک قطعه ء‌ کوچک ابر نرم روبروي متانتِ يشميِ کوه دراز مي کشي و با لالايي خرد شدن موجها مي خوابي. وقتي که بيدار مي شوي يا نمي شوي ديگر نه يادت مي آيد از کجا آمده اي و نه مي داني به کجا مي روي. از اين تصويرهايي که مي بيني - که معلوم نيست خيالي هستند يا واقعي - حدس مي زني که يا در رامسر هستي يا در کاليفرنيا يا شايد هم در يک فيلم فرانسوي و يا در کتاب همينگوي به يک سفر ماهيگيري در جنوب اسپانيا رفته اي. از اين صداهايي که مي شنوي و زبانشان را مي شناسي و شوخيهايشان را مي فهمي بيشتر به رامسر فکر مي کني يا هزارچم يا کلاردشت، و تو پشت فرماني و با همه آوازهايي را که کلمات شعرشان را نمي داني مي خواني.

چند ساعت بعد که چادرها را براي خواب آماده مي کني و دور يک آتش کوچک کنار يک جويبار بزرگ مي نشيني و گرماي نارنجي شعله ها را زرد مي بيني مي داني که اين صداها و خنده ها و شوخيهايي که مي کني و مي شنوي سعي مي کنند بهشت خودشان را روي زمينهاي خداي خودشان - که خوب مي شناسندش - شبيه سازي کنند. اينجايي که نه رامسر است و نه کلاردشت و نه عباس آباد، زمين خداست که زندگي تو را آنقدر در اين جاده هاي پيچ در پيچ بالا و پايين برد تا اينجايي که نه مکان دارد و نه زمان بنشيني و به آتش خيره شوي و فکر کني که کجايي. ديگر نه مي خواهي بداني که از کجا آمده اي و نه نگراني که به کجا مي روي. روي سقفِ اقيانوس آرام مي خوابي و همينطور که خيلي خوشحالي که اينجايي دلت پرواز مي کند و مي رود آن دورترها و از خداي خودت مي خواهي که آرامش تو را با آنهايي را که دوستشان داري هر جايي که هستند تقسيم کند.

خدا را شکر مي کني و با لبخند مي خوابي.

موضوع انشاء : عشق بهتر

| | Comments (0)

موضوع انشاء : عشق بهتر است يا شهوت؟

به نام خدا.

ما همه مي دانيم که عشق خيلي از شهوت بهتر است. در خانه ء ما همه عاشق هم هستند و هيچ کس شهوت ندارد؛ اين را آقاجان خودش گفت. آقاجانِ ما چون عشق دارد هميشه به ما کمک مي کند.

آقاجان بعضي وقتها که عزيز کار بدي مي کند يا چيزي را فراموش مي کند سرش داد مي زند. آقاجان گفت که چون به عزيز عشق دارد از دست او عصباني مي شود. سيماخانم هم که در خانه ء‌ما کار مي کند خيلي چيزها را فراموش مي کند و هميشه اشتباه مي کند، ولي آقاجان هميشه وقتي با او حرف مي زند مي خندد، و ما مي دانيم که آقاجان به او عشق ندارد که بخواهد سرش داد بزند.

آقاجان يکبار که خواهر ما نزديک غروب به خانه آمد خيلي او را کتک زد. آقاجان مي گفت در کتاب مدرسه ء‌ زهرا يک نامه پيدا کرده که در آن نوشته زهرا شهوت دارد و براي همين بايد کتک بخورد، چون ما مي دانيم که شهوت خيلي بد است. خان داداش هم خيلي شبها دير مي آيد، ولي آقاجان به او کاري ندارد. آقا جان مي گويد او عشق دارد، و کار بدي نمي کند و مردها وقتي جوان هستند هميشه عشق دارند.

آقاجانِ علي اينها هر روز صبح قبل از اينکه از خانه بيرون برود خواهرِ علي را ماچ مي کند. من خودم يک بار ديدم که آقاجانِ علي اينها وقتي که از سر کار آمد مادرِ علي اينها را هم ماچ کرد، ولي آقاجانِ ما گفت که اگر کسي عشق داشته باشد نمي گذارد بقيه عشق او را ببينند، چون فکرهاي ديگري مي کنند. آقاجان چون به همه ء ما عشق دارد، هيچ وقت نمي گذارد که ما عشق او را ببينيم.

ما از اين انشا نتيجه مي گيريم که عشق خيلي بهتر از شهوت است و‌ آدم بايد عشق داشته باشد ولي نبايد بگذارد که کسي عشق او را ببيند. من هم مي خواهم وقتي بزرگ شدم مثل خان داداش عشق داشته باشم و هيچ وقت شهوت نداشته باشم، چون ما مي دانيم که عشق خيلي از شهوت بهتر است.

پايان.

شترمرغ عزيزم، نمي دانم از

| | Comments (0)

شترمرغ عزيزم،

نمي دانم از من چقدر دلگيري...مي دانم که مدتي است از من هيچ خبري نداري. اين را هم بگذار به حساب بي شخصيتيِ من. اين هم احتمالا آخرين نامه اي است که برايت مي نويسم. حرفهايي هست که بايد قبل از رفتنم مي گفتم و تو شايد تنها کسي باشي که مي تواني وضع مرا بفهمي؛ هرچه نباشد ما از يک طرف فاميل هستيم، اگر چه هيچ کدام هويت خاصي نداريم.

يادت هست يک روز آرزوهايت را برايم گفتي؟ يادت هست گفتي که اگر يک شتر واقعي - مثل پدرت- بودي مي خواستي به مصر بروي و تاريخ باستانيان را بخواني و تمام اسرار آنها را کشف کني و بيماريهاي لاعلاج را درمان کني؟ يادت هست گفتي که اگر - مثل مادرت - يک مرغ کامل بودي تا خود خورشيد پرواز مي کردي و آنقدر با خودت نور مي آوردي تا ديگر هيچ وقت شب نشود؟ مي داني، روي آرزوهايت فکر کن، نکند يک روز به آنها برسي...

مي داني، من در اين چند وقتي که از من خبر نداشتي همه ء اين کارها را کردم. مثل يک شترِ واقعي براي مطالعه ء اسرار کائنات آنقدر صحرانوردي کردم تا پاهايم پينه بست. مثل يک گاو آنقدر بار بردم تا ثابت کنم که از هيچ گاوميشي کمتر نيستم و کمرم شکست. مثل يک پلنگ بزرگ به جنگ تمام شيرها و گرگها رفتم و آنقدر جنگيدم تا تمام پوستم پاره شد. من همه ء اين کارها را کردم فقط براي اينکه يک چيز را بفهمم : من اگر تمام صحراها را با پاهاي خودم بگردم، اگر تمام بارهاي عالم را ببرم و اگر تمام موجودات ديگر را هم نابود کنم، نه شتر هستم، نه گاوم و نه پلنگ.

مي داني، مشکل تو اسم نيست؛ من اسمم را هم عوض کردم. مشکل، باوري است که به خودمان نداريم. يادت هست از کودکي مادرت به تو مي گفت چون نمي پري به هيچ جايي نمي رسي؟ يادت هست پدرت - مانند پدر من - نهيب مي زد که تو در هيچ صحرايي دوام نمي آوري؟ تازه تو عموي مرا نداشتي که هر روز صبح دندانهايم را نگاه مي کرد و مي گفت به درد هيچ جنگي نمي خورند. مي داني، حقيقت اين بود که من هم صحرانوردم، هم بار مي برم و هم مي جنگم، فقط در حد خودم...

شترمرغ عزيز، آرزوهايت را عوض کن. من مي روم تا در گوشه اي که هيچ کس نيست به دنبال خودم بگردم، حالا که نه پاهاي بلندم را دارم،‌ نه کمر پهن و نه پوست روشن مي دانم که به هيچ دردي نمي خورم. من قرباني يک اسم تو خالي شدم، تو اسمت را عوض نکن. اگر روزي خودم را پيدا کردم، بر مي گردم. به اميد آن روز.

قربانت،
شتر گاو پلنگ.

* آقاي رئيس عزيز ما

| | Comments (0)

* آقاي رئيس عزيز ما :

آقاي رئيسِ عزيز ِ ما شرکت ما رو ده سال پيش راه اندازي کرده. آقاي رئيسِ عزيز ِ ما مدرک دکتراي خودش رو از يکي از بهترين دانشگاههاي کاليفرنيا گرفته و فکر مي کنم اگر صفحه ء مربوط به تعريف کلمه ء‌« پشتکار » رو توي دائرةالمعارف نگاه کنين مي تونين عکس ايشون رو جلوي تعريف کلمه پيدا کنين. آقاي رئيسِ عزيزِ ما هر روز قبل از همه ء ما به شرکت مياد، و هر شب بعد از همه ء ما به خونه بر مي گرده( البته اين رو ما حدس مي زنيم، ولي خب شايد هم بعضي وقتها اصلا خونه نمي ره). آقاي رئيسِ عزيزِ ما همسر و دو بچه ء خودش رو گاهي براي نهار بيرون مي بره، چون خيلي روزها در بقيه ء روز از اونها خبري نداره.

آقاي رئيسِ عزيزِ ما معتقده که خارجيها ( غير آمريکاييها ) بهتر و بيشتر کار مي کنن و بنابراين غير از قسمتهايي که درست انگليسي حرف زدن در اونها حياتي حساب ميشه ترجيح ميده خارجي استخدام کنه، با اين وجود من تنها ايراني هستم (‌غير از خودش البته ) که در اين شرکت استخدام شدم.

آقاي رئيسِ عزيزِ ما معتقده که براي انجام هر کاري فقط و فقط يک راهِ درست وجود داره و اون هم اينکه خودش اين کار رو انجام بده. آقاي رئيسِ عزيزِ ما از حسابهاي شرکت گرفته تا نوع قهوه ء آشپزخونه تا مارک مانيتور منشي تا روشي که من براي نوشتن برنامه هام انتخاب مي کنم همه و همه رو بايد کنترل کنه. آقاي رئيسِ عزيزِ ما تا حالا چهار مدير فروش جديد استخدام کرده که براي ما بازاريابي کنن، ولي آقاي رئيس عزيز ما اصرار دارن که بازاريابي رو همونطور که خودش فکر مي کنه درسته انجام بده ، و کتابهاي مديريت بازرگاني و تجربه هاي چند ده ساله ء‌ آدمهاي ديگه به درد خودشون مي خوره.

آقاي رئيس عزيز ما هر وقت پروژه جديد رو شروع مي کنه چند نفر تکنيسين (‌مثل من ) رو با علاقه استخدام مي کنه. آقاي رئيس عزيز ما هيچ علاقه اي به اخراج - يا به قول آدمهاي محترم «تعديل» - نداره، و بنابراين وقتي که اون پروژه خاص تموم ميشه اون تکنيسين ها تا وقتي که حوصله شون سر نرفته مي تونن بشينن و به ايده هاي جديد براي پروژه هاي جديد فکر کنن،‌که البته براي اينکار تا ابد وقت دارن. من فکر می کنم همه ء کارهای شرکت رو ميشه با حداکثر نصف تعداد فعلی پرسنل به خوبی انجام داد. البته حوصله ء آدمها هم حدی داره، و خيلی ها از بيکاری دق کردن و خودشون از اينجا رفتن و به کنترل سايز شرکت خدمت بزرگی کردن.

آقاي رئيسِ عزيزِ ما خيلي مرد خوبيه، و همه دوستش دارن. در اين مملکت يک شرکت متوسط معمولا در عرض ده سال يا ده برابر ميشه و يا ورشکست ميشه ، ولي شرکت ما الان يازدهمين ساليه که نه بزرگتر شده و نه کوچکتر. آقاي رئيس عزيز ما يک محصول عالي و دوست داشتني از طرز تفکري است به نام « مديريت ايراني » ، و من مي تونم خيلي چيزها از اون ياد بگيرم؛ هم از کارهايي که مي کنه و هم کارهايي که نمي کنه. من آقاي رئيس عزيز ما را دوست دارم.

* زماني براي مستيِ سگها،

| | Comments (0)

* زماني براي مستيِ سگها، و سگ مستی و هجومِ گُل واژه ها :‌

سينه هايي چه درشت،
پاهايي چه بلند،
سَلي - دختر همسايه مان - چه موي کمندي دارد.

شانه هايي چه فراخ،
بازواني چه خفن،
دوست پسرش - جان - عجب هيکل غولي دارد.

امشب در پنجره ء خانه ء همسايه مان،
من به دنبال انحناي سايه ء پشت پرده ها مي گشتم.
مُچِ پايي شايد،
پي ِ مويي،
گردنی،
برجستگي زير پيرهني.

جان چه تنهاست،
ولي تنهايي هم،
مي تواند ترتيب من را بدهد.
او مرا مي بيند،
که در پنجره ء خانه شان محو شدم،
و بسوي درِ خانه ء مان مي آيد.
و صدايي که در گوشم مي گويد : سهراب، پشمهايت کو؟

@$$#@!@$#

جان همين حالا رفت؛
و از من قول گرفت،
که ديگر شبها پرده ء پنجره ء خانه مان را نکشم.
و من انديشه کنان، غرق اين پندارم،
که چرا در ِ خانه ما قفل نداشت .
و من خوب مي دانم،
که چرا نيمه شبها،
جيغهاي بنفشِ دختر همسايه مان تا ابديت جاري است.

به سراغ من اگر مي آييد،
لطفا از در عقب بياييد.
مبادا باز هم شکي بکند،
دوست پسر کُلُفت دختر همسايه ء من.

* قصه ء کلاغه :

| | Comments (0)

* قصه ء کلاغه :

قصه ء ما به سر رسيد‌، کلاغه به خونه اش نرسيد. همينجوري قارقار کنان رفت و رفت و وقتي که داشت از هفت شهر و هفت دشت و هفت دريا رد مي شد قصه هاي شما و بقيه ء قصه هاي دنيا هم به سر رسيد تا کلاغه به تهِ دنيا رسيد،‌ ولي بازم به خونه اش نرسيد. کلاغه وقتي که فهميد خونه اش تو قصه ء ما و قصه هاي شما و تمام ِقصه هاي بقيه آدمهاي دنيا پيدا نميشه تصميم گرفت قصه ء خودش رو از همونجا شروع کنه. کلاغه نه بالش شکسته نه چيزي دست و پاش رو بسته، فقط يکم مي ترسه‌: نکنه يه جايي اون وسطها از روي خونه اش رد شده باشه و نفهميده؛ نکنه اصلا خونه اش همونجا بوده که ازش راه افتاده؟...

کلاغه حالا تنهايي تهِ دنيا نشسته و هي اين پا اون پا مي کنه که چيکار کنه. کلاغه همش فکر مي کنه خونه ساختن تنهايي خيلي سخته. يه روز دلش مي خواد برگرده، يه روز دلش مي خواد از ته دنيا هم اونورتر بره، يه روز هم دلش مي خواد هيچ کاري نکنه؛ همونجا بشينه شايد يه روز يه کلاغ ديگه هم که هيچ وقت به خونه اش نرسيده بياد به تهِ دنيا برسه و همونجا با هم يه خونه بسازن. ولي کلاغه بهتره بجنبه، نکنه يه وقت قبل از اينکه به خونه اش برسه قصه ء خودش هم به سر برسه...

* بازي :‌ مي خنديد

| | Comments (0)

* بازي :‌

مي خنديد و مي گفت نامردي است...
يک جايي وسط دعواهاي بچگانه ء زنگهاي تفريح گولِ تبليغ ِ خنده هايش را خورد.
يک جايي وسط گرگم به هوا زندگي جدي شد و او (يا گُرگ؟) با پُشت زمين خورد.
يک جايي يکي گفت : سنگ، کاغذ، قيچي، مرگ؛ و او هم مُرد.

مي خنديد و مي گفت بي رحمي است...
يک روز بي هيچ خبر قبلي « فردا » آمد و او را با خودش بُرد.
يک روز خانه شان - بي آنکه بفهمد - او را به دست جاده ها سپُرد.
يک روز (‌ يا ديروز؟ ) کودکي که در او قايم شده بود حوصله اش از دوري سر رفت؛ و مُرد.

مي خنديد و مي ايستاد و مي گفت مي خواهد بجنگد...
يک دشمن خيلي جدي داشت، که از دستش مي گريخت؛ که نمي دانست کيست.
يک ضعف خيلي بزرگ داشت، که از همه پنهان مي کرد؛ که نمي دانست چيست.
يک پرده ء بزرگ سياه روي چشمهايش کشيده بود؛ که اصرار داشت سبز است، يا آبي است.

مي خنديد و مي رفت و مي گفت به هيچ کس نگويم...
يک ترس عجيبي داشت از مردم، که حرفهايش را نمي فهميدند.
يک عادت مسخره داشت که شکلک مي ساخت، وقتي که به او (‌ يا حرفهايش؟ ) مي خنديند.
يک نگاه خيلي سرد داشت در چشمانش، وقتي قهقهه مي زد، و آنها نمي ديدند.

يک روز بي خبر رفت (‌ يا رفتم؟ )
امروز تعداد چينهاي گوشه ء چشمانش را وقتي که مي خنديد ( يا مي خنديدم؟ )‌مي شمردم.
امروز فکر مي کردم که چرا وسط حرفهاي بچگانه مان، گول تبليغ خنده هايش را خوردم.
امروز يادم نيست کي بود که بازيمان جدي شد و يکي ( يا او؟) گفت :
سنگ، کاغذ، قيچي، مرگ...و من مُردم.

* يک داستان خيلی بلند

| | Comments (0)

* يک داستان خيلی بلند در مورد يک کوه خيلی کوتاه، يا برعکس :

اين يک داستان خيلی کوتاه است در مورد يک کوه خيلی بلند که پسر بچهء خيلی کوچکی می خواست سنگ خيلی بزرگی را از آن بالا ببرد. پسربچه يک روز سنگ را بلند کرد و قدمی برداشت و بعد به پايين پرت شد و قطعه ای از سنگ هم خرد شد. پسرک دوباره باقيمانده ء سنگ را برداشت و اينبار دو قدم برداشت و بعد باز به پايين پرت شد و قطعه ء ديگری از سنگ خرد شد.از آن روز به بعد پسرک هر روز باقيمانده ء سنگ را بلند می کند و يک قدم بيشتر بر می دارد و بعد پرت می شود و گوشه ء ديگری از سنگ خرد می شود.طفلکی تقصیر خودش نيست، کوهش خيلی بلند بود، شايد هم سنگش خيلی بزرگ، يا نه خودش زيادی کوچک بود، هر چه که بود تلاشهايش دراين داستان کوچک جا نشد که نشد. اگر اين داستان کمی بلندتر بود شايد می فهميديم که بالاخره پسرکوچک (که حالا کم کم ديگر خيلی بزرگ شده است) توانست سنگ بزرگ را ( که حالا ديگر خيلی کوچک شده است) به بالای کوه ببرد يا نه، ولی اين داستان (چون خيلی کوتاه است) همين جا در حالی که او هنوز هم سنگ را بر می دارد و چند قدمی پيش می رود و دوباره به همان پايين پرت می شود تمام می شود.

پايان.

* عقده : پس رفتي

| | Comments (0)

* عقده :

پس رفتي و تا ته درس خواندي. حالا هم براي خودت « تحصيل کرده » شده اي و شعورت بيشتر از اين حرفها مي رسد و به خاطر اين همه سالي که کتابهاي کلفت کتابخانه ات را صفحه صفحه حفظ کردي ديگر خودت را مثل مردم کوچه و خيابان نمي داني. حالا فقط روزنامه هاي خاصي را مي خواني و موسيقي مخصوصي گوش مي کني و هر فيلمي را نمي بيني و به اين فکر مي کني که چقدر همه نفهمند و تو چقدر خوشبختي که مي فهمي. هاه! از هيجان چه مي داني؟ اصلا تو از کجا مي داني آن گدايي که ديروز در خيابان ديدي و با افتخار پول سياهي به او دادي وقتي که دارويش را تزريق مي کند احساس زيباتري را - از هر چه که تو در تمام زندگي بي رنگت احساس نکرده اي - تجربه نمي کند؟ مي داني تو چي هستي؟ تو يک مخزن اطلاعاتي! سرعت حرکت الکترونها را مي داني!؟ يا شايد روش تکثير سلولها را؟ يا نه، شايد تک تک ستاره ها را مي شناسي؟ خوش به حالت! با آن مغزي که داري و براي هر چيزي در آن دنبال دليل مي گردي مطمئن باش که هيچ چيزي نمي داني. تو نه از اوج لذت چيزي مي داني، نه از هيجانِ ترس چيزي مي فهمي و نه عمق ضعف خودت را مي شناسي. خفه شو. زندگي قشنگت را بکن و تئوريهاي گنده گنده ات را براي وجود نحيف خودت نگه دار.

پس رفتي و خودت را در هنر غرق کردي. رفتي و تمام احساساتت را روي رنگ و بوم و سيم و پوستِ لخت به نمايش عموم گذاشتي. سالها با خودت جنگيدي تا دنبال هيچ دليلي نگردي و هر چيزي را به صرف بودنش بپذيري و با شعرهاي بي قانون و آهنگهاي بي وزن و داستانهاي بي معني صفحات دفترت را سياه کردي و هر کس را که آنها را نفهميد « بي احساس » خواندي. با چهار نفري که خزعبلاتت را خواندند و با مزخرفات خودشان مقايسه کردند و سري تکان دادند نشستي و مست کردي و خوردي و کشيدي و به دار دنيا خنديدي و به همه ء آدمهاي عاقل، که نمي فهمند و سخت مي گيرند و تو فهميدي که حقيقت جاي ديگري است و فلسفه ء بودن چيز ديگر. هلا هي! واقعا همينقدر احمقي يا خودت را گول مي زني؟ بيدار شو! مهملاتِ تو شکم هيچ گرسنه اي را سير نمي کند. دنيا اگر منطق و رياضي بلد نيست، جبرش خيلي خوب است! بيچاره ء بي درد، تو به درد هيچ کس نمي خوري. تو هم خفه شو. تو هم نمي فهمي.

و تو! رفتي و جنگيدي و به خاطر آنچه که اسمش را گذاشته اي «ارزش» خون همنوع خودت را ريختي و جان انسانها را گرفتي. کدام ارزش را بالاتر از « زندگي » گذاشته اي که انقدر به آن افتخار مي کني؟ دفاع؟ آزادي؟ آزادي چه کسي؟ لابد خودت! آن روزي که خنجرت را از غلاف در آوردي و ماشه را کشيدي صورت بچه هاي قرباني ات را در چشمهايش نديدي؟ شايد هم خودت را راضي مي کني که اگر نمي کشتي کشته مي شدي؟ بگذار برايت بگويم، اگر نمي کُشتي نمي مُرد، همين. تا کسي فرمان نبرد، فرمان جنگِ آدمهاي کثيفي که خودشان شهامت کشيدن ماشه را ندارند به هيچ جايي نمي رسد. حالا که کُشتي و ماندي، خوشحالي؟ ديدي که آنهايي که دستور کشتار دادند وقتي کارشان با تو تمام شد تو را هم کُشتند؟ راضي هستي؟ بهتر است باشي، چون هر کس ديگري حالش از کاري که کردي به هم مي خورد. تو از لطافت و ظرافت و مدارا چه مي داني؟ تو از زندگي فقط تمام کردنش را مي داني. تو هم ساکت باش. خشم، آخرين چيزي است که مي خواهم.

و تو که رفتي و دور دنيا را گشتي. افتخار مي کني که بودا و يهودي و سياه و زرد را ديده اي و طعم شراب انگور رومي و زبان پرتغاليان را مي داني. زندگي همه را بي مقدار مي داني و فکر مي کني چقدر نادانند آنها که به آنچه که دارند خوشبختند، وقتي که نصف تو هم سفر نکرده اند. خانه ات کو؟ تو از تعلق و ماندن و دوام آوردن چه مي داني؟ تو که ريشه هايت را شکستي چگونه دم از رشد و تکامل مي زني؟ کدام درخت را ديده اي که بي ريشه شاخه دهد؟ واي بر تو! دهانت را ببند. تکان هم نخور. شايد ريشه هاي ديگري بدواني و قدرش را بداني. تو هم مرا نمي فهمي.

و حالا تو که ماندي و هيچ کاري نکردي. نمي دانم تو را ترسو بخوانم يا بي هدف؟ يا نا اميد؟ يا بي حرکت؟ يا هيچ کدام، شايد فقط تنبلي و هزار و يک بهانه مي آوري...براي ساکت کردن تو حتي لازم نيست داد بزنم. حرفي نداري. چکار کرده اي که بخواهي از تجربيات گرانبهايت برايم لالايي بخواني؟! آن قدر نمي داني که دلم به حالت مي سوزد.

و بالاخره من؛ که اندکي درس خواندم و ابتداي هنر را آموختم و کمي دور تر رفتم و همانجا در خودم ماندم. من که اگر لازم مي شد براي ارزشهايي که مي شناسم تمام انسانها را مي کُشتم. و من که نه مي دانم و نه نمي دانم. نه مي توانم و نه ناتوانم.من که به هيچ جايي تعلق ندارم. من که قطره اي هستم از رودي که نه مي داند از کجا آمده است و نه به کجا مي رود. من نسل انقلابم! هاه! مي داني يعني چه؟ يعني خر تو خر، يعني بيکاره و همه کاره. من تحصيل کرده ام! بخندم يا گريه کنم؟! من خارج رفته ام! اگر چند روزی وقت داری می توانم برايت کسانی که منتشان را کشيدم بشمارم، و بوی عرقشان را برايت توصيف کنم. من قرار است بسازم، فقط چه چيزي را؟ معلوم نيست....مملکت؟ کدام مملکت؟ همان که از سالهاي نوجواني آرزويم ترک کردنش بود؟ همان که هر روز زندگي را در آن گران تر مي فروشند؟ شايد هم بايد اول خراب کنم...خودم را؟ از اين بيشتر؟ مي دانيد من به چه درد مي خورم؟ شايد يک نمونه آزمايشي خوب براي آزمايشگاههاي انسانشناسي شوم، با حقوق عالي و مزايا، براي تحقيق در مورد نارسائيهاي شخصيتي، يا شايد هم چندگانگي، يا از خودبيگانگي ، و يا خوددرگيري پيشرفته. فکر مي کنم بروم بميرم، شما هم همين کار را بکنيد. اگر من قرار است بميرم، شما هم همه بميريد. داشت يادم مي رفت بگويم، من يک « عقده اي » هستم.

* تا فيلتر نشده... بفرماييد

| | Comments (0)

* تا فيلتر نشده...

بفرماييد تو!

* حد : يادم نيست

| | Comments (0)

* حد :

يادم نيست وقتي که از در وارد شدي اول سلام کردي يا اول از من گله کردي که چرا تلفن را جواب نمي دهم. يادم نيست بطري خاليِ شراب را دور انداخته بودم يا هنوز روي ميز بود، ولي يادم هست که تو مانند هميشه شروع کردي گله از من که چرا مثل پيرمردها تنها نشسته ام و ليوانهايم را مي شمارم و اينکه هر چيزی حدی دارد، و من برای تعداد ليوانهايم هيچ حدی ندارم. فکر مي کنم يادم هست که من هم مثل هميشه گفتم که راست مي گويي، و باز مثل هميشه قول دادم که ديگر اين کار را نمي کنم، و تو آمدي و کنار من نشستي و طبق عادت بدون آنکه از من بپرسي يا چيزي بگويي برنامه ء تلويزيون را عوض کردي. اعتراضی نکردم، می دانستم اگر چيزی بگويم به من می گويی خودم هم همين کار را می کردم. به صفحهء تلويزيون نگاه می کردم، و به اين فکر می کردم که تو چگونه در آن لحظه های کوتاه می توانی بفهمی که برنامه ای را دوست داری يا نداری...

يادم هست چند سال قبل مطمئن بودم که هيچ کس نبايد خودش را براي هيچ کس عوض کند. به خودم و به تو و به همه ء‌ کساني که مي شناختم اطمينان مي دادم که هر رابطه اي که ادامه اش منوط به تغيير يکي از دوطرف باشد محکوم به فناست. معتقد بودم فقط عشقي دوام مي آورد که در آن هيچ کس خود را به خاطر ديگري تغيير ندهد. يادم هست مدتي گذشت تا مطمئن شوم رابطه اي که در آن هيچ کس هيچ تغييري نکند هم سرنوشت بهتري ندارد. مساله يافتن حدي است که «من» و «تو» بودن را تعريف مي کند و «ما» براي بقاي ارتباطمان بايد تا قبل از آن حد خود را تغيير دهيم.

يادم هست در همين فکرها بودم که متوجه شدم تو آنجا نيستي. نفهميدم کي لباسهايت را برداشته بودي و بدون آنکه من ببينم از روبروي من حتي بشقابهاي ميوه را هم جمع کرده بودي و برده بودي. يادم هست يادداشتي که روي ميز گذاشته بودي - و آخرين خبري بود که از خودت به من دادي - را برداشتم، بطري شراب را با دندانهايم باز کردم (‌در بازکن را هم برده بودي ) و نوشته هايت را خواندم. يادم هست که نوشته بودي که خسته اي؛ که ما مدتهاست حرف نمي زنيم؛ که مدتي است غريبه هايي شده ايم که به هم عادت کرده ايم. راست مي گفتي. يادم هست چند سال قبل هر وقت چيزي را از هم دوست نداشتيم براي عوض کردنش آنقدر بحث مي کرديم و داد مي زديم و فرياد مي کشيديم تا خودمان خسته شويم. يادم هست براي تصحيح رفتار ديگري هيچ حدي نداشتيم؛ مي داني، هر چقدر هم که با هم نزديک باشيم، ما دو تا هستيم، و نه « يکي‌»؛ و ما فرق اين دو را نمي دانستيم...

چند سال از آن روز گذشت و من تو را در يک شب تعطيلِ باراني از پشت پنجره ء دوديِ يک قهوه خانه ء کوچک با همان پيراهن سفيدت ديدم. از دوستانت شنيده بودم که به شهر ديگري رفتي و زندگي ديگري را شروع کردي. من در اين چند سال چند بار نامهء آخرت را خواندم و چند نفري را که در زندگي ام وارد شدند را با تو مقايسه کردم و هر بار به اين نتيجه رسيدم که من نمي توانم دَر کَس ديگري دنبال تو بگردم. يادم نيست چقدر پشت پنجره ايستادم و تو را تماشا کردم. يادم نيست چه کسي را در طرف ديگر ميز ديدم- شايد هم هيچ کس را نديدم - ولي يادم هست تو را ديدم که بي وقفه حرف مي زدي. شايد اين همان دليلي بود که ما را از هم جدا کرد؛ همين که تو مي خواستي هميشه حرف بزني و يکي جايي آن وسطها من ديگر نشنيدم...

شايد تو حق داشتي که رفتي، شايد هم بايد حرفهاي نامه ات را به من مي گفتي و نمي رفتي. شايد هم اصلا هيچ وقت نرفتي، و من همه ء اينها را در يک فيلم تکرای در بعدازظهر يک يکشنبه ء بی رنگ ديگر در خيال خودم ديدم. شايد هم همه اش خيال نبود؛ مساله يافتن حدي است که خيال من را از حقيقتي که به آن فکر مي کنم جدا مي کند. مي داني،شايد زمان زيادي مي خواهم که اين حدود را پيدا کنم، ولي من مي دانم و معتقدم تنها راه بقاي ما همين حدود است.چيزي که نمي دانم، اين است که آيا آنقدر زمان داري؟

* عدم تفاهم ايدئولوژيکي، يا

| | Comments (0)

* عدم تفاهم ايدئولوژيکي، يا همان خود-بيخود-بدبخت-بيني؛

آقاي پوشالي را که مي شناسيد، ديشب مُرد. يعني تقريبا مُرد. آقاي پوشالي بسيار آدم ساده ايست ، خيلي بيشتر از من و شما و بقيه ء‌ آدمهاي دنيا. او مدتي قبل در جايي خواند که گروهي از صاحبنظران قرار است در يک جلسه ء مهم به بحث و گفتگو بپردازند. او البته نمي دانست اين صاحبنظران چه کساني هستند و يا اصلا صاحبنظر هستند يا خير و يا اينکه موضوع بحث چيست و اهميت آن در کجاست، ولي آقاي پوشالي دوست داشت فکر کند در يک جلسه ء مهم مي تواند با عداه اي از صاحبنظران به بحث و بررسي عقايد خود بپردازد. آقاي پوشالي را که مي شناسيد، دوست دارد هر چيزي را آن طور که مي خواهد ببيند، و نه آن طور که هست.

آقاي پوشالي را من و شما و خيلي از آدمهاي دنيا مي شناسيم، ولي هيچ کدام از ما او را به اندازه ء‌ خانم خورشيدي خوب نمي شناسيم. خانم خورشيدي پس از اين سالهايي که با او زندگي کرده است مي تواند تمام رفتار و گفتار آقاي پوشالي را پيش بيني کند. او هميشه مي داند که آقاي پوشالي تعصب عجيبي روي بزرگ کردن موضوعاتي دارد که فقط و فقط براي خود او مهم است. خانم خورشيدي با اينکه مي دانست اين جلسه اي که شرکت در آن براي آقاي پوشالي از نان شب واجب تر است اصلا معلوم نيست چي هست و کجا هست و براي چه برگزار مي شود قبول کرد تا با همسرش به اين جلسه برود، آخر مي دانيد، آقاي پوشالي معتقد است آدمهايي که بحث مي کنند هيچ وقت به تنهايي جايي نمي روند، هميشه يکي دو نفر هم همراه دارند که در مواقع لازم براي مثال زدن و شاهد آوردن از آنها استفاده کنند.

آقاي پوشالي پس از اينکه چند شب را به فکر کردن و تمرين موضوعاتي که مي تواند در اين جلسه مطرح کند گذراند ديشب براي آنکه مطمئن شود چيزي را از دست نمي دهد نيم ساعت زود تر از ساعتِ قرار خودش را به محل ملاقات رساند. آقاي پوشالي را که مي شناسيد، هيچ وقت به موقع نمي رسد. براي قرارهايي که دوست دارد ممکن است تا يک ساعت زودتر خود را برساند و براي قرارهايي که دوست ندارد تا ساعتها با تاخير مي رسد. آقاي پوشالي با دفتر و دستک و لباسهاي مرتب ( آن کفشهاي جديدش را پوشيده بود تا اعتماد به نفسش بيشتر شود ) نيم ساعت اول انتظارش را به تمرين و دوره ء موضوعات بحث پرداخت و هيچ کسي نيامد. خانم خورشيدي در ساعت مقرر حاضر شد و بدون آنکه حرفي بزند با لبخندش به آقاي پوشالي نشان داد که غير از اين انتظاري هم نمي رفته است. پس از يک ساعت که هر دو مطمئن شدند ديگر هيچ کس به جلسه ء دو نفره ء آنها نمي آيد، آقاي پوشالي تصميم گرفت به بهانه ء‌ زنگ تلفن همراه دعواي مفصلي با خانم خورشيدي راه بياندازد و همه ء ماجرا را تقصير او بداند و فکر کند اگر خانم خورشيدي انقدر اين جلسه را مسخره نمي کرد حتما چند نفري مي آمدند و بحث مفصلي در مي گرفت و آقاي پوشالي سخنوري خود را به همه ء حضار ثابت مي کرد.

آقاي پوشالي را که مي شناسيد، هميشه خودش را قرباني مي داند و پس از اينکه خانم خورشيدي را حسابي عصباني کرد ساکت شد و يک کلمه هم حرف نزد تا به خودش ثابت کند که او بسيار منطقي و خوش اخلاق است و هر چه هست تقصير خانم خورشيدي است. در تمام طول راه هم آقاي پوشالي يک کلمه حرف نزد و به تمام مشکلات زندگي اش فکر کرد. آقاي پوشالي فکر کرد اصلا بايد زندگي اش را به کل عوض کند. طبق معمول به اين فکر کرد که اصلا خانم خورشيدي هيچ وقت او را نمي فهمد. او معتقد است خانم خورشيدي هيچ اهميتي به موضوعات مهم زندگي او نمي دهد. او فکر کرد که مثلا خانم خورشيدي هيچ وقت نمي فهمد که بحث و بررسي با آدمهاي غريبه چقدر مهم است. يا مثلا فکر کرد که خانم خورشيدي هيچ وقت هدفهاي زندگي او را براي تغيير دنيا و ايجاد ارتباطات سالم فرهنگي و کمک به مستضعفين و برداشتن مرزها جدي نمي گيرد. يا فکر کرد که حتي بقال سر کوچه هم - که معمولا انعام خوبي از آقاي پوشالي مي گيرد - چند روز پيش به او گفته است که عجب آدم خوبي است، ولي خانم خورشيدي هيچ وقت به او نمي گويد که چقدر آدم باسواد و بااستعداد و با شخصيتي است.

آقاي پوشالي فکر کرد ديگر نمي خواهد با خانم خورشيدي زندگي کند. فکر کرد حالا که دو ساعتي است که با هم هيچ حرفي نزده اند فرصت مناسبي است که چند روزي را به همين منوال به سکوت بگذراند و به تمام مشکلاتش فکر کند. او هميشه به دوستانش توصيه مي کند که هيچ وقت براي تغيير دير نيست و همه بايد هر چيزي را که دوست ندارند عوض کنند و به هيچ کسي غير از خودشان فکر نکنند. آقاي پوشالي فکر کرد حالا نوبت خود اوست که بالاخره زندگي اش را دست خودش بگيرد و طرح جديدي را براي تحقق تمام روياهايي که - خودش فکر مي کند - به خاطر خانم خورشيدي از آنها دور مانده است براي زندگي آينده اش ترسيم کند.

آقاي پوشالي را که مي شناسيد، اگر زياد حرف نزند مي ميرد. آقاي پوشالي آنقدر فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد و هيچ چيزي نگفت تا مُرد. يعني تقريبا مُرد. وقتي که به خانه رسيد به بهانه ء گم کردن کليد از خانم خورشيدي يک سوال کوچک پرسيد ( و چون خانم خورشيدي خيلي آرام جواب داد فهميد اصلا اهميت سکوتش را نفهميده است ) و بعد هم با بد اخلاقي لباس خوابش را پوشيد و با کتاب داستانش به تختخواب رفت( آقاي پوشالي وقتي که قهر مي کند فقط کتاب مي خواند ).

آقاي پوشالي را که مي شناسيد؟ همان که هيچ صبحي يادش نيست شب قبل از چه چيزي دلخور شده است.همان که امروز صبح سر ساعت شش و چهل و پنج دقيقه بيدار شد و خيلي مواظب بود که خانم خورشيدي را بيدار نکند. همان که لباسهاي تميزي را که خانم خورشيدي قبلا تا کرده بود برداشت، آنها را لبخند با جلوي آينه پوشيد، خانم خورشيدي را خيلي آهسته - بدون آنکه بيدارش کند - بوسيد و به محض اينکه در هواي تميز صبح يک نفس عميق کشيد به اين فکر کرد که در اين هوا بايد به پياده روي رفت و از فکر اينکه وقتي که از کار برگشت با خانم خورشيدي به پياده روي مي رود ذوق کرد و با قدمهاي بلند تر از حد معمول - که فقط وقتي که تنهاست از آنها استفاده مي کند - از خانه دور شد. آخر مي دانيد، آقاي پوشالي خيلي راحت خوشحال مي شود، نه نيازي به بحثهاي عميق فلسفي دارد، نه راهکاري براي مشکلات سياسي احتياج دارد و نه نگران تئوريهاي اجتماعی دنياست. او شايد براي پيشرفت جامعه ء‌ خودش ارزشهاي بزرگي دارد؛ اما براي خوشبختي خودش - درست مثل من و شما و همه ء‌ آدمهاي دنيا- فقط و فقط به آنهايي که دوستش دارند احتياج دارد،‌ فقط خودش اين را نمي داند.

* کليک نکنيد : و

| | Comments (0)

* کليک نکنيد :

و اين زمان است که نفله می شود...

* يک زندگي براي يک

| | Comments (0)

* يک زندگي براي يک خانه :

نع. تو مي گويي از دست من هيچ کاري ساخته نيست. راست هم مي گويي؛ نه سواد تاريخي حسابي دارم تا مقاله هاي آنچناني بنويسم، نه خبرنگارم تا بقيه را از اخبار پنهاني و پشت پرده آگاه کنم و نه پول زيادي دارم تا از کسي يا ايده اي پشتيباني کنم. به من مي گويي اگر راست مي گويم، همين امروز برگردم و سعي کنم همه چيز را عوض کنم. من مي گويم قبول، ولي من اگر برنگردم، هيچ وقت حق ندارم از ايراني بودن خودم احساس غرور کنم. تو مي گويي من حرف زيادي مي زنم و خودم به ايني که مي گويم اعتقاد ندارم، اصلا حرفي که با عمل همراه نباشد،‌به درد لاي جرز هم نمي خورد.

تو مي گويي اگر آزادي فردي را از من بگيرند، تمام حرفهاي قلنبه سلمبه ام را مي بوسم و مي گذارم کنار ، براي وقتهايي که با چند نفر مثل خودم بعد از ظهرهاي يکشنبه شراب مي خوريم و قاضي فلاني و آيت الله بيساري را محکوم مي کنيم که اگر نبودند ما مجبور نبوديم بر خلاف ميل خودمان انقدر سختي بکشيم. تو مي گويي من يادم رفته است که وقتي که آنجا بوديم تمام فکر و ذکرمان اين بود که برويم جايي که خنديدن جرم نيست. من مي گويم آزادي فردي را لازم دارم که احساس خوشبختي کنم،‌ حالا اگر آن را داشتم ولي باز هم احساس خوشبختي نکردم خب حتما اشکال جاي ديگري است. مي دانم که حرفهاي کتابي مرا مسخره مي کني، ولي زندگي « حرکت » به سوي هدف است، و نه لزوما « رسيدن » به آن، و من اينجا خودم را در حرکت نمي بينم. مي داني، احساس مي کنم زير فشار يک ارابه ء‌ سنگين که به سمت قله هلش مي داده ايم طاقت نياورده ام. کشيده ام کنار و مست از بوي گلهاي قرمز و آواز بلبلهاي آزاد و بوي خوش علفهاي تازه ء بهاري به خودم اطمينان مي دهم که راه درستي آمده ام و از اينکه روزي زير چنان فشاري بوده ام تعجب مي کنم و از آن بدتر، گاهي براي آنها که زير ارابه اند تعيين تکليف هم مي کنم، که اينجا را کج رفتند، يا چرا آن زانندهء احمق را پايين نياوردند.

تو مي گويي حالا گيرم که برگشتي. حاضري به خاطر حرف زدن به زندان بروي؟ گيرم که زن و بچه هم نداري، حاضري آنهايي که دوستت دارند را با نگراني نصفه جان کني؟ تو مي گويي من که تمام تفريحم شده ديدن فيلمهاي فرانسوي و خوردن سالاد يوناني و آبجوهاي ايرلندي چگونه مي خواهم قيد دار دنيا را بزنم و بروم به خاطر چهار کلمه که در کتابها خوانده ام زندگي ام را به خطر بياندازم. من مي گويم خب حق داري. شايد من هيچ وقت جرات نکنم زياد تند بروم، ولي مي داني، من مي گويم اگر جايي خنديدن جرم است،‌لبخند يعني تفنگ. اگر جايي خوش گذراندن گناه است، تفريح يعني مبارزه. من مي گويم قبول، اصلا من يک سيب زميني هستم؛ سيب زميني وقتي که وسط باغ گيلاس و نارنگي و موز عمل بيايد علف هرز است، ولي مي داني همين سيب زميني اگر در کوير به بار مي نشست تجسمِ پيروزي زندگي عليه خشکسالي بود. من مي گويم حالا که من باغ را ديده ام، مي خواهم به باغچه ء‌خودم برگردم، شايد يک روز ياغچه ء‌خانه ء ما هم درخت سيب داشت. تو مي گويي...

مي داني، روزهاست که من مي گويم و تو مي گويي و زندگي مي گذرد. يکي به زندان مي رود، يکي از روي دلسوزي خاموش مي شود، يکي مي ترسد و يکي از دور فرياد مي زند که بايد جنگيد. مي داني،‌ شبها بين خطهاي کتاب داستانِ کوچکي که مي خوانم زندگي خودم را مي بينم که گره خورده است وسط هزار راهِ بيراهه. تو مي گويي قبل از اينکه بفهمم انقدر درگير شده ام که تصور بازگشت و شروع دوباره برايم غير ممکن است. من مي گويم من بايد ببينم تا بدانم. اينجا را ديدم، و فکر مي کنم آنچه لازم داشتم را مي دانم. تو مي گويي من فقط يک بار زنده ام، و بايد قدرش را بدانم. من مي گويم من فقط يک بار زنده ام، و مي خواهم بين بودنم و نبودنم تفاوتي ايجاد کنم، در کوچکترين گوشه ء يک کلبه ء تاريک که دوستش دارم، و به آن مي گوييم « خانه » .

* پوززنی : اگر کسی

| | Comments (0)

* پوززنی :

اگر کسی نزديک استان پرتقال( کَرَََج کانتی!) در کاليفرنيای جنوبی می باشد و چهارشنبه ء هفته ء بعد هم کار مهمی ندارد، لطفا اينجا را کليک کند! اين اهالی سرزمينهای شمالی خيلی شلوغش کرده اند! حالا اگر به «تورنتو» نرسيم حداقل اين « ونکووری» ها را ساکت کنيم...در مورد اينکه برنامه چی هست هم اصلا مهم نيست...احتمالا حوصله ء همه سر می رود، که آن هم اصلا مهم نيست...فقط عقده ای شديم بسکه همه گزارش جلسه نوشتند و ما بر بر خوانديم...