* معرفي نامه :
آقاي پوشالي را که مي شناسيد، بسيار آدم ساده ايست. آدمهاي ساده، ارزشهاي ساده اي هم دارند. آقاي پوشالي دوست دارد به همه کمک کند، تا همه بدانند که او آدم خوبي است. آقاي پوشالي هميشه سعي مي کند با بقيه فرق کند، و نمي داند که دقيقا به همين دليل او هم مثل بقيه شده است. آقاي پوشالي در هر زمينه اي سررشته دارد و در هيچ زمينه اي بهترين نيست. آقاي پوشالي به خودي خود آدم بدي نيست، فقط خودش اين را نمي داند.
آقاي پوشالي هر روز اخبار صبح را مي خواند، چون دوست دارد که در بحثهاي همکارانش سر ميز نهار شرکت کند. آقاي پوشالي کتاب هم مي خواند، چون دوست دارد که هر از گاهي از يکي از نويسنده هاي نامي نقل قول کند. او از ساختن جمله هاي سخت با کلمات ساده لذت مي برد، و به همين خاطر خيلي از حرفهايش معني خاصي ندارد. آقاي پوشالي کلمه هاي زيادي را دوست دارد، اما « نمي دانم » را اصلا دوست ندارد، و تمام سعي خود را مي کند تا هيچ وقت اين کلمه را به کار نبرد. آقاي پوشالي به خودي خود به اندازه ء کافي مي داند، اما خودش اين را نمي داند.
آقاي پوشالي هر کاري را تجربه مي کند، چون دوست دارد که از تجربياتش براي بقيه تعريف کند. آقاي پوشالي به تمام تجربه هايي که داشته است افتخار مي کند، و گاهي در مورد تجربه هايي که نداشته است دروغ مي گويد. بدين ترتيب آقاي پوشالي راه حل تمامي مشکلات دوستانش را مي داند. او به تمام مشکلات دوستانش گوش مي دهد، و با دقت از ميان تجربه هاي اخير خودش - که هنوز درگير آنهاست - و قهرمانهاي خيالي داستانها و مقالات بي سرو ته روزنامه ها طرحي را تجسم مي کند و به شرح و تفصيل صورت مساله و راه حل آن - که در نظر او تنها راه حل درست است - مي پردازد. آقاي پوشالي مي تواند بدون اينکه لزوما مشکلي را حل کند، دوستانش را خوشحال کند، ولي خودش اين را نمي داند.
آقاي پوشالي سالهاست که همسرش، خانم خورشيدي را دوست دارد، و صد البته خودش اين را نمي داند. آقاي پوشالي از ترس اينکه کسي به سخنرانيهاي او در مورد خوب و بد در روابط انساني اهميت ندهد، دوست ندارد بداند که مشکلي ندارد. او اصرار دارد بقيه بدانند که او و خانم خورشيدي در تمام روزهاي زندگيشان مشکلات مختلفي را تجربه کرده اند، و به واسطه ء همين مشکلات او به آدمي با تجربه و سرد و گرم چشيده تبديل شده است و هم اکنون مي تواند با دليل و مدرک و شواهد مختلفي که در طول زمان در ذهن دوستانش از اتفاقاتي که نيفتاده اند به جاي گذاشته است ساعتها در زمينه ء مشکلات روابط اجتماعي سخنوري و سخنراني کند. آقاي پوشالي خانواده ء خوبي دارد، اما خودش اين را نمي داند.
آقاي پوشالي را که مي شناسيد؟ بله خودش است، همان که هميشه حرف مي زند. گاهي در قطار کنار شماست و جلد کتاب فلسفي اش را به سمت چشم شما نشانه رفته است. گاهي هم سر ميز کناري با صداي بلند از خدا و اصول دين و تناقضات آن مي گويد. شايد هم وقتي سوار ماشين او شده ايد متوجه شده باشيد که دستش هميشه روي دکمهء راديوست و از ترس اينکه شما اين برنامه و آهنگ را نمي پسنديد بي وقفه با دکمه ها بازي مي کند و شما هيچ چيزي نمي شنويد. لطفا هر وقت فرصتي شد کمي با او صحبت کنيد. به او بگوييد درست است که او پوشالي است، ولي لزوما توخالي نيست. بگوييد مي تواند خودش باشد، و دوستانش را خوشحال کند. بگوييد خودش را بيشتر دوست داشته باشد، هماني که هست، نه آن که مي خواهد باشد. شما بگوييد، شايد بداند. راستي، آقاي پوشالي بسيار زودرنج است، مواظب باشيد زياد ناراحتش نکنيد. فراموش نکنيد، او به خودي خود آدم بدي نيست، فقط خودش نمي داند.
