April 2003 Archives

* حراج :‌ کنفسيوس در

| | Comments (0)

* حراج :‌

کنفسيوس در جايی گفته است که مسيرهاي طولاني و ترافيک صبحگاهي آثار جانبی زيادي در زندگي انسان مي گذرد؛ مثل صرف قهوه ء پشت فرمان، استفاده ء‌ مناسب از کلمات وقيح براي ارتباط با رانندگان ماشينهاي جلو، راست و چپ ( ترجيحا با شيشه هاي بسته ) و بالاخره قابليت شنيدن تمام برنامه هاي راديويي که در هيچ شرايط ديگري ارزش گوش کردن ندارند.

در ممالک پيشرفته - مثل اينجا - طبق تقويمهاي خورشيدي، در سال پنجاه و چهار هفته وجود دارد و به ازاي هر يک هفته، يک آخر هفتهء چاق و چلهء‌ دو روزه هم در تقويم گنجانده شده است. در اقتصاد اينگونه ممالک، فرهنگِ خريد را تا دسته - ولي با لبخند - به عموم مي چپانند تا من و شما با بي صبري منتظر دو روز آخر هفته باشيم تا پولهايي را که در پنج روز سکه سکه به دست آورده ايم چپه چپه - و صد البته با لبخند - خرج کنيم.

در همين راستا يکي از مهمترين ارکان هر آخر هفته، حراج مخصوص همان آخر هفته است. ارتباط اين اسامي با حراجي که به آن نسبت داده شده عمدتا حتي در حد ارتباط آقاي گودرزي با شقايق خانم هم نمي باشد. اين حراجها هميشه مخصوص همان آخر هفته هستند و به شما روزي هزار بار گوشزد مي کنند که از دست دادن اين حراج مي تواند منجر به افسردگي، بدختي، بيچارگي و حتي گاهي منجر به مرگ شود. از معروفترين ِ اين اسامي مي توان به حراج پيش از هر تعطيلات، حراج مخصوص آن تعطيلات ، حراج پس از تعطيلات، حراج روز جهاني سيب زميني پشندي، حراج مخصوص روز استقلال گريگوريگاندا (‌ کشوري در آفريقا) و حراج مخصوص سالگردِ سالِ-پيش-همين-روز اشاره کرد.

امروز در اقتصاد اين مملکت روز بزرگي مي باشد زيرا متخصصين بازاريابي يکي از گاراژهاي ماشين فروشي در کاليفرنياي جنوبي با هوش و ذکاوت خود بهترين و کاملترين نام حراج را در پيام بازرگاني خود فرياد زدند و بدين ترتيب فصل جديدي در اسمگذاري روي حراجهاي آخر هفته را آغاز نمودند. اين تيم پس از تحقيق و بررسي بسيار نام زير را براي حراج آخر هفته ء خود برگزيده اند :‌

Any-Excuse-Will-Do Sale Event !!!

( حراج مخصوص هر-بهانه اي-کافيست !!! )

* پول : آقای پوشالی

| | Comments (0)

* پول :

آقای پوشالی را که می شناسيد، بسيار آدم ساده ايست. آدمهای ساده زندگيهای ساده ای هم دارند. آقای پوشالی پول زيادی ندارد، ولی خود را پولدار می داند. از نظر او، ثروتمند کسی است که با پولهايش هر کاری دلش می خواهد می کند، و بدين ترتيب آقای پوشالی يک ثروتمند واقعی است، اگر چه به همين دليل آقای پوشالی همیشه جیبهایش خالی است.

آقای پوشالی هميشه فکر می کند کسی که می تواند از دخترک دستفروشی که با لبخند بی حرکتش بين ميزهای رستوران به دنبال مشتری می گردد يک دسته گُل بخرد و به خانم همراهش بدهد حتما پولدار است ؛ برای همين هم هر وقت دخترک دستفروش را می بيند حتما يک شاخه گل از او می خرد، تا مطمئن باشد که او هم پول زيادی دارد.

آقای پوشالی گاهی در مورد اينکه کدام غذا را در رستوران سفارش دهد شک می کند. او شايد گاهی تصميم بگيرد غذاي ارزانتری را که کمتر دوست دارد بخورد، ولی در يک چيز هيچ وقت شک نمی کند : آقای پوشالی هميشه انعام مناسبی را برای مستخدم در نظر می گيرد، چون اعتقاد دارد فقط آدمهای پولدار برايشان مهم نيست چقدر پول اضافه می دهند، و آقای پوشالی با اطمينان خود را ثروتمند می داند.

آقای پوشالی با کلمه ء « نَه » مشکل دارد. او می تواند در بسياری از برنامه های دوستانش شرکت نکند ، يا دعوت آنها را قبول نکند، ولی « نه » گفتن را اصلا دوست ندارد. او شايد تصميم بگيرد که يک هفته هيچ فيلمی را در سينما نبيند، اما اصرار دارد وقتی به ديدن کسی می رود حتما هديه ء کوچکی را به همراه بياورد. او هرگز دوست ندارد در نظر کسی بی کلاس به نظر بيايد، و در انتخاب هديه هایش دقت زيادی می کند.

آقای پوشالی هميشه به همان اندازه که می خواهد - نه بيشتر و نه کمتر - پول دارد. او بدون آنکه به کسی بگويد، کسانی را که بيشتر از آنچه می خواهند پول دارند دوست ندارد. او برای اين احساس خودش هيچ دليل خاصی ندارد، و حتی مطمئن نيست که اين احساس را دوست دارد. شايد دليلش اين باشد که آقای پوشالی معمولا با چنين کسانی حرف زيادی برای گفتن ندارد.

آقای پوشالی را که می شناسيد؟ همان کسی که هميشه اصرار دارد غذای شما را هم حساب کند، يا برای شما همان کتابی را که يک بار بين صحبتهايتان اشاره کرده بوديد تهيه می کند. اگر فرصتی شد، به او بگوييد لازم نيست انقدر نگران باشد، همه می دانند آقای پوشالی کيست و چه کاره است و چه زندگی ساده ای دارد؛ به او بگوييد آدمهای واقعی از هيچ کس انتظاری بيش از حد خودش ندارند، درست مثل من و شما و همه ء‌ آدمهای ديگر دنيا.

سلام سينا ؛ چند روزي

| | Comments (0)

سلام سينا ؛

چند روزي است که صدايت را نمي خوانم، و کمي نگرانت شده ام. ولي مگر مي شود نگران کسي شد که به زحمت مي شناسمش؟ تمام تماس من با تو خواندن حرفهايت بود و تمام تماس تو با من يک نامه ء کوتاه که اگر اشتباه نکنم يک سال پيش در جواب سوال من در مورد يک خبرنگار بي بي سي به من فرستادي. راستي، متنش را پس از بازگشت از ايران خواندي؟ او هم به همان جايي که تو هستي رفته بود، و از همه ء‌ کساني که ديده بود تعريف کرده بود...

مي داني ، من تو را نمي شناسم؛ ولي اگر تو را خوب مي شناختم، حتما در مدح صفات عالي و رفتار دلنشين و بزرگوارانه ات بلند ترين مدح اينترنتي را مي نوشتم و به تمام سايتهاي معتبر مي فرستادم و به همه نشان مي دادم که عجب آدم خوبي هستي و چقدر بي رحمند کساني که به خاطر اينکه صدايت را دوست ندارند تو را از خانوده ات جدا کرده اند.

مي داني، من سياسي هم نيستم. ولي اگر بودم حتما با کلمات خيلي بزرگي مثل دموکراسي و ليبراليسم و آزادي بيان و حقوق بشر چند جمله ء خيلي سخت و سنگين مي ساختم و در چند پاراگراف به افشاگري و دادخواهي از انجمنهاي سياسي اروپايي و آمريکايي مي پرداختم و به همه مي فهماندم عجب خفقان و اختناقي در کشور ما حاکم است و حتي اعلام مي کردم که از نظر من چقدر وضع خراب است و ما چقدر بدبختيم.

مي داني، من حتي سن چنداني هم ندارم. من اصلا دوران قبل از انقلاب را يادم نيست. ولي اگر بود، حتما به همه مي گفتم که يادتان باشد که هر کسي که از حرف زدنِ مردم ترسيد زياد دوام نياورد. من اصلا سواد تاريخي هم ندارم، ولي اگر داشتم حتما اسم صدها نفر نويسنده و خبرنگار قبل از انقلاب را برايت مي شمردم که به جرم حرف زدن شکنجه و زنداني شدند و ما امروز همه ء‌ آنها را به عنوان قهرمانان ملي مي شناسيم.

مي داني سينا، من خانوادهء خودم را هم ندارم. ولي اگر داشتم حتما در وصف سختي دوري از آنهايي که خيلي دوستشان داري چند شعر سوزناک و دردناک در اين صفحه مي نوشتم تا به همه نشان بدهم چقدر اين مساله زجرآور است.

مي داني،‌ پس از همه ء اين فکرها ديدم از من هيچ کمکي بر نمي آيد. من نه افشاگري بلدم، نه شعر خوب مي نويسم، نه اصلا تو يا خانواده ات را خوب مي شناسم. تصميم گرفتم همين چند خط را همينجا بنويسم، و به همه بگويم که من مي دانم که نظرم هيچ ارزشي ندارد، ولي اگر داشت به همه مي گفتم که به نظر من، روزي در يکي از کتابهاي دبستان داستاني در مورد زماني که کسي نمي توانست حرف بزند مي نويسند که وقتي بچه هاي من يا بچه هايشان آن را مي خوانند به هم مي گويند : اين زمانِ همان سيناست که بابا مي گفت...

* آرزونامه : آقاي پوشالي

| | Comments (0)

* آرزونامه :

آقاي پوشالي را که مي شناسيد، بسيار آدم ساده ايست. آدمهاي ساده آرزوهاي ساده اي هم دارند. آقاي پوشالي از همان ابتداي کودکي يک آرزوي بزرگ داشت :‌ او آرزو داشت در دنيا تغييري ايجاد کند تا نام او در خاطرات آدمها و صفحات کتابها بماند، درست مثل من و شما و همه ء‌ آدمهاي ساده ء دنيا.

آقاي پوشالي زياد هم خنگ نبود. او در کتابها خواند که آرزوهاي ساده اي مثل آرزوي او به راحتي به دست نمي آيند. او پس از ديدن يک فيلم سينمايي در يک عصر جمعه ء دلگير به اين نتيجه رسيد بسياري از کساني که دنيا را تغيير داده اند فراموش کرده اند نام خود را در تمام صفحات کتابها بنويسند و ديگر کسي آنها را به ياد نمي آورد؛ بدين ترتيب آقاي پوشالي در انتهاي کودکي خود از رسيدن به آرزوهاي ساده اش نا اميد شد و جستجوي خود را براي آرزوهاي ساده ء ديگري آغاز کرد؛ درست مانند من و شما و همه ء‌ آدمهاي دنيا.

آقاي پوشالي آرزو داشت از همه ء‌ آدمهاي دنيا بيشتر پول داشته باشد، اما خيلي زود فهميد که اولا پول به اين راحتي ها به دست نمي آيد و مهمتر از آن، هيچ آدم محترمي آرزو نمي کند پولدار شود. آقاي پوشالي متوجه شد که هر انساني يک هدف غير قابل دسترس را انتخاب مي کند، و سپس در ضمن ِ نرسيدن به آن از هر راهي براي پولدار شدن استفاده مي کند.

آقاي پوشالي آرزو داشت همهء آدمهاي دنيا او را بشناسند. او پس از اينکه مدتي تمام عمرش را در راه شناختن افراد ناشناس صرف کرد متوجه شد که هيچ يک از اطرافيانش را بيش از چند روز نمي شناسد. آقاي پوشالي به اين نتيجه رسيد که اينکه بقيه او را بشناسند خيلي خوب است، ولي اينکه دوستانش او را خوب بشناسند خيلي بهتر است.

آقاي پوشالي آرزو داشت با تمام زنان دنيا ارتباط داشته باشد، اما پيش از آنکه بداند عاشق همسرش شده بود. او پس از اينکه چند سال تلاش کرد تا به خودش تلقين کند که او نمي تواند به اين راحتي عاشق همسرش شده باشد به اين نتيجه رسيد که ارتباط با يکي از زنان دنيا بسيار پيچيده تر از آن است که در کتابها خوانده بود، و بدين ترتيب آقاي پوشالي مطمئن شد در بهترين حالت شايد بتواند با يکي از زنان دنيا ارتباط داشته باشد.

آقاي پوشالي آرزو داشت در تمام کارهايي که مي کند بهترين باشد، اما روزي در کتابي خواند که هيچ کس نمي تواند در تمام وزنهاي کُشتي و ژيمناستيک همزمان بهترين باشد، و مجبور شد که يک زمينه ء مشخص را براي بهترين بودن انتخاب کند. آقاي پوشالي به زودي فهميد که قبل از او در هر زمينه اي فرد ديگري با آرزويي مشابه بهترين شده است، و ديگر زمينه اي بدون بهترين نمانده است.

آقاي پوشالي آرزو دارد که يک آرزوي ساده پيدا کند که بتواند قبل از آنکه ديگر آن را دوست نداشته باشد به آن برسد. آقاي پوشالي متوجه شده است که مي تواند هر کاري را که مي کند آرزو کند و بلافاصله به آرزويش برسد. آقاي پوشالي هر روز هزاران آرزو مي کند که همه برآورده مي شوند، و سپس مدتي هم به آرزوهاي ساده اش فکر مي کند. او هر شب قبل از خواب آرزوهايش را دوره مي کند، تا مطمئن شود که هنوز همه را دوست دارد.

آقاي پوشالي را که مي شناسيد؟ خودش است. اگر فرصتي شد، به او بگوييد آرزوهاي ساده اش را نگه دارد؛ درست مثل من و شما و همه ء آدمهاي دنيا.

* معرفي نامه :‌ آقاي

| | Comments (0)

* معرفي نامه :‌

آقاي پوشالي را که مي شناسيد، بسيار آدم ساده ايست. آدمهاي ساده، ارزشهاي ساده اي هم دارند. آقاي پوشالي دوست دارد به همه کمک کند، تا همه بدانند که او آدم خوبي است. آقاي پوشالي هميشه سعي مي کند با بقيه فرق کند، و نمي داند که دقيقا به همين دليل او هم مثل بقيه شده است. آقاي پوشالي در هر زمينه اي سررشته دارد و در هيچ زمينه اي بهترين نيست. آقاي پوشالي به خودي خود آدم بدي نيست، فقط خودش اين را نمي داند.

آقاي پوشالي هر روز اخبار صبح را مي خواند، چون دوست دارد که در بحثهاي همکارانش سر ميز نهار شرکت کند. آقاي پوشالي کتاب هم مي خواند، چون دوست دارد که هر از گاهي از يکي از نويسنده هاي نامي نقل قول کند. او از ساختن جمله هاي سخت با کلمات ساده لذت مي برد، و به همين خاطر خيلي از حرفهايش معني خاصي ندارد. آقاي پوشالي کلمه هاي زيادي را دوست دارد، اما « نمي دانم » را اصلا دوست ندارد، و تمام سعي خود را مي کند تا هيچ وقت اين کلمه را به کار نبرد. آقاي پوشالي به خودي خود به اندازه ء کافي مي داند، اما خودش اين را نمي داند.

آقاي پوشالي هر کاري را تجربه مي کند، چون دوست دارد که از تجربياتش براي بقيه تعريف کند. آقاي پوشالي به تمام تجربه هايي که داشته است افتخار مي کند، و گاهي در مورد تجربه هايي که نداشته است دروغ مي گويد. بدين ترتيب آقاي پوشالي راه حل تمامي مشکلات دوستانش را مي داند. او به تمام مشکلات دوستانش گوش مي دهد، و با دقت از ميان تجربه هاي اخير خودش - که هنوز درگير آنهاست - و قهرمانهاي خيالي داستانها و مقالات بي سرو ته روزنامه ها طرحي را تجسم مي کند و به شرح و تفصيل صورت مساله و راه حل آن - که در نظر او تنها راه حل درست است - مي پردازد. آقاي پوشالي مي تواند بدون اينکه لزوما مشکلي را حل کند، دوستانش را خوشحال کند، ولي خودش اين را نمي داند.

آقاي پوشالي سالهاست که همسرش، خانم خورشيدي را دوست دارد، و صد البته خودش اين را نمي داند. آقاي پوشالي از ترس اينکه کسي به سخنرانيهاي او در مورد خوب و بد در روابط انساني اهميت ندهد، دوست ندارد بداند که مشکلي ندارد. او اصرار دارد بقيه بدانند که او و خانم خورشيدي در تمام روزهاي زندگيشان مشکلات مختلفي را تجربه کرده اند، و به واسطه ء همين مشکلات او به آدمي با تجربه و سرد و گرم چشيده تبديل شده است و هم اکنون مي تواند با دليل و مدرک و شواهد مختلفي که در طول زمان در ذهن دوستانش از اتفاقاتي که نيفتاده اند به جاي گذاشته است ساعتها در زمينه ء مشکلات روابط اجتماعي سخنوري و سخنراني کند. آقاي پوشالي خانواده ء خوبي دارد، اما خودش اين را نمي داند.

آقاي پوشالي را که مي شناسيد؟ بله خودش است، همان که هميشه حرف مي زند. گاهي در قطار کنار شماست و جلد کتاب فلسفي اش را به سمت چشم شما نشانه رفته است. گاهي هم سر ميز کناري با صداي بلند از خدا و اصول دين و تناقضات آن مي گويد. شايد هم وقتي سوار ماشين او شده ايد متوجه شده باشيد که دستش هميشه روي دکمهء راديوست و از ترس اينکه شما اين برنامه و آهنگ را نمي پسنديد بي وقفه با دکمه ها بازي مي کند و شما هيچ چيزي نمي شنويد. لطفا هر وقت فرصتي شد کمي با او صحبت کنيد. به او بگوييد درست است که او پوشالي است، ولي لزوما توخالي نيست. بگوييد مي تواند خودش باشد، و دوستانش را خوشحال کند. بگوييد خودش را بيشتر دوست داشته باشد، هماني که هست، نه آن که مي خواهد باشد. شما بگوييد، شايد بداند. راستي، آقاي پوشالي بسيار زودرنج است، مواظب باشيد زياد ناراحتش نکنيد. فراموش نکنيد، او به خودي خود آدم بدي نيست، فقط خودش نمي داند.

* خبر :‌ من بيست

| | Comments (0)

* خبر :‌ من بيست و سه ساله به دنيا اومدم :‌

عــــــــــــــــــــالي شد! حرف نداره! اگر شما هم مثل من تا حالا تو Monster دنبال کار مي گشتين امروز اين ايميل رو گرفتين :‌

Dear Monster job seeker,

This e-mail is to inform you about important changes to your MyMonster account. The U.S. Department of Treasury's Office of Foreign Assets Control, as well as some states, maintain sanctions which prohibit U.S. companies from conducting certain business activities with organizations located in or residents of the following countries: Burma/Myanmar, Cuba, Iran, Libya, North Korea, Sudan or Syria (the "Sanctioned Countries").

In order for Monster to comply with applicable U.S. federal and state regulations, we will be removing the Sanctioned Countries from the site. Your resume included one (or more) of the Sanctioned Countries. Therefore, your resume will be altered, removing all Sanctioned Countries from your resume(s). The removal of the Sanctioned Countries will be the only information changed on your resume; no other information...

در همين راستا من مي خواستم همين جا اعلام کنم که اينجانب Sean Jeromi دو سال و اندي پيش در سن بيست و سه سالگي در فرودگاه لس آنجلس به دنيا اومدم و مستقيما براي گرفتن فوق ليسانس به دانشگاه کاليفرنياي جنوبي رفتم. اينکه در بيست و سه سال قبل از تولدم چه گهي مي خوردم اصلا معلوم نيست و اگر هم هست اصلا مهم نيست...

آخجون! اگه بيرونم کنن با دلي آرام و قلبي مطمئن و وجداني آسوده ميام ورِ دل مامانم مي شينم تا آخر عمرم هم همه ميگن مي بيني تو رو خدا نذاشتن جووناي ما پيشرفت کنن...هر کي هم بياد خونمون بنده يک نطق سه ساعته در مدح مدارج عاليه و مزاياي شغلي که اگه مي موندم همه اش رو به پام مي ريختن ارائه مي کنم از اين نگاههاي عاقل اندر سفيه متمايل به مظلومانه هم مي کنم دل مردم کباب شه...چه حالي مي ده! بــــــــــــــــــله مامان خانوم...آب و جارو کن که دارم ميام!

* يک سال وبلاگ :

| | Comments (0)

* يک سال وبلاگ :

« يک خط وبلاگ نوشتن از هفتاد ساعت چت کردن بهتر است.» (خودم - يک سال پيش)


وبلاگ، يک آينه است. يکي از اين بازيهاي طالع بيني هست که آدم بايد سه تا حيوون انتخاب کنه و بعد بهش ميگن يکيش اونيه که هست، يکيش اونيه که مي خواد باشه و يکي اونيه که بقيه فکر مي کنن هست. وبلاگ من دقيقا در هر زمان يکي از اين سه حالت رو نشون مي ده. من نه خبرنگار خوبي هستم، نه نويسنده ، نه باسواد و نه صاحب نظر. من ارتباط برقرار کردن رو دوست دارم، من از مورد توجه بودن لذت مي برم و برام جالبه که بدونم چقدر مثل بقيه هستم يا نيستم. من، وبلاگ مي نويسم.

« يک روز زندگي کردن از هفتاد سال وبلاگ نوشتن بهتر است.» ( خودم - شش ماه پيش)

وبلاگ ، يک درگيري است. از ياد گرفتن تايپ فارسي و عادت کردن به کيبوردهاي بدون برچسب که بگذريم، نوشتن چيزي که ارزش نوشته شدن داره مي تونه يک کار تمام وقت باشه. تنها قانونِ وبلاگ ، بي قانون بودنه و بنا بر اين هر کس براي خودش مي تونه يک روش ارزش دهي اختراع کنه. من چيزهايي که مي نويسم رو در لحظه دوست دارم و اگرچه گاهي اين دوست داشتن در چند ساعت به نفرت تبديل شده ولي همون هيجاني که در لحظه در من ايجاد کرده دليل کافي براي نوشته شدنش بوده.

وبلاگ من خيلي عميقه. انقدر که ميشه توش غرق شد و اصلا نفهميد که اين تو اصولا هيچ خبري نيست و هر خبري هم هست واقعي نيست. وبلاگ من يه روز من رو خورد، و من يه مدت تو شکمش زندگي کردم. بعد کپک زدم، و به اين نتيجه رسيدم که دوري و دوستي بهترين راه وبلاگداري است!

رشتيه بچه دار نمي شده، واسه زنش وبلاگ مي زنه!

وبلاگ، يک توهم است. اگر قشنگ حرف زدن تنها مشخصه ء يک انسان واقعي بود، هر کسي مي تونست با يک کتاب يا مجله يا يک روزنامه يا حتي يک برنامه ء راديويي ازدواج کنه. هم دردسرش کمتر بود،‌ هم خرجي نداشت هم تمام اختيارش دست خود آدم بود. با اين وجود، هنوز هم ظاهرا مسيري که از گوش به قلب مي رسه از مغز رد نميشه ،و اين مساله باعث شد که من در اين يک سال وارد شدن عجيب ترين انواع ارتباطات رو به فرهنگ ايراني که در اون هيچ وقت درست ارتباط برقرار کردن رو به کسي ياد نمي دن مشاهده و گاهي تجربه کنم!

ترکه وبلاگش خواننده نداشته، ميره تو نظرخواهي همسايه اش نارنجک مي زنه.

وبلاگ، يک تمرين است. يکي از خواص فرهنگ غني و تاريخي ما صرفه جويي در بحث و تبادل نظره. بحثهاي ما دو الگوي کلي دارن :‌
* الگوي الف :‌‌
+ : سبز بهترين رنگ دنياست.
- : آخه بدبخت بيچاره، بي شعور بي ناموس الدنگ...سبز هم شد رنگ؟؟
* الگوي ب :
- :‌ سبز بهترين رنگ دنياست.
+ : نخير. بنفش بهتر است.
- : خفه شو کثافت عوضي آشغال بي پدر مادر گُه خر گوسالهء پدرسگ...

وبلاگ يک تمرين خوب براي شنيدن نظر مخالفه. شايد بهترين استفاده ء‌من از وبلاگ شنيدن ايرادهاي خودم از بقيه بوده. من مخالفت رو سازنده مي دونم. من، وبلاگ مي نويسم.

هوشتنگ خان ميره آمريکا تو دانشگاهِ بهشتستان تو گلابي آباد فوق دکتراي پول-پارو-لوژي ميگيره بعد يه بعدازظهر دل انگيز بهاري وقتي آب پرتقالش تموم ميشه در سوگ پرتقال نارنجي يه وبلاگ مي زنه اسمش رو مي ذاره «بدبختستان»

وبلاگ، يک ساديسم است. نوحه سرايي از پرطرفدارترين هنرهايي است که نزد ايرانيان است و بس. هرچه سوزناک تر، بهتر. هرچه زشت تر، قشنگ تر. شاد بودن هنر است، و اصلا هم آسون نيست (‌يکي نيست بگه تو يکي خفه شو). من هم خيلي از اوقات دوست دارم زجر رو تجزيه کنم؛ دوست دارم زشتي هايي که مي بينم رو ده برابر کنم، داد بزنم، جر بدم و عربده بکشم. چيزي که عجيبه اينه که وقتي که داد نمي زنم، زياد طرفدار ندارم. فکر کنم يک خاصيت غريزيه :‌ وقتي کسي خوشحاله، خوب خوش به حالش؛ ولي خوندن درد بقيه، لذت بخش تره!

وبلاگ من، فرصتي است براي شنيده شدن. يک ميکروفون مجاني است که لزوما به بلندگويي وصل نيست. يک صفحه ء سفيد بزرگ است که من گاهي روي آن لخت مي شوم، گاهي پشت آن قايم مي شوم، گاهي روي آن مي رقصم، گاهي پاره اش مي کنم، گاهي هم عکسي از دوران بچگي ام را رويش مي کشم.

من فکر مي کنم، زندگي مي کنم، وبلاگ هم مي نويسم، پس هستم.

* ابتداي نامه اي از

| | Comments (0)

* ابتداي نامه اي از شب من به روز تو، همان که پاياني ندارد :

زماني هست براي رقصيدن؛
زماني هست براي چرخيدن؛
زماني هم براي برگشتن، خسته شدن، نشستن، خنديدن.

مردي هست براي تمام فصول.
مردي هست براي يک ساعت.
مردي هست اما براي يک لحظه، بدون عرض، بدون طول.

بيا و کنارم بنشين. امشب مهمان من باش. ستاره ها را برايت در سفره ء سقف آسمان چيده ام. . راستي شرمنده، فقط يک ماه داريم. اين ابرها را هم که روي ستاره ها کشيده ام بردار، مي خواستم سرد نشوند...

لابد دليلي هست براي بودنِ من.
لابد خيري هست در نرسيدنِ من،
شايد هم همين است که هست...
هزار سوال و صد مساله و ده هدف، يک عقل به بی وزنی خواب و يک کوهِ سنگينِ بدن.

يادش بخير، تو يادت نيست. قديمتر ها که شاخ داشتم هر روز با فردا مي جنگيدم تا ديرتر بيايد. يادش بخير، امشب هم امشبهاي قديم...هيچ امشبي فردا نداشت. يادم هست يک بار آنقدر شب طولاني شد تا تو رسيدي. يادت هست؟ يادم هست با خودت هزار و يک شب قصه و شعر و داستان و بي خوابي آوردي. يادت هست؟... انگور مي خوري؟ خوشه ء پروين هم هست...

ارزشي هست براي داشتن؛
ارزشهايي هست براي نداشتن.
اصلا مي داني چيست؟ ارزش مال نداشته هاست.
باغچه، خانه، اتاق، عطر برنج تازه و آرزوي رها کردن و رفتن.

مستي هم خوب چيزي است...مخصوصا بدون شراب، و بدون عشق، و بدون تو. کاشکي ديشب مي آمدي؛ باد ديروز با خودش قدري نان آورده بود، طوفانِ امروز همه را با خود برد. ظاهرا چرک کف دست ما ، علف خرس همسايه است...لامروت همه را خورد! تو هم که تا خود خورشيد رفتي و حالا از دور هم پشت گردنم را مي سوزاني. از وقتي که مي تابي، ستاره ها گم شده اند، ولي سفره آسمان نوراني است. خوب يا بد، نمي دانم، کمي دلم تنگ است، کمي هم گرسنه ام...با ما به از اين باش. کمي آرام تر بتاب...

* اِممممم... کار زندگي عشق

| | Comments (0)

* اِممممم...
کار
زندگي
عشق
سکس
شب
فردا
خونه
اجاره خونه
بيمه
ماشين
بنزين
نفت
عراق
جنگ
بمب
ايران
مامان
نامه
تلفن
تبريک
عيد
مهموني
آهنگ
کادو
پول
قبض
قرض
پول
کار
قهوه
شير
نون تازه
فرانسه
جنگ
سي ان ان
دروغ
زور
تفنگ
تانک
سرباز
دور
تنها
زندان
فرار
پرواز
پرش
ورزش
تي شرت
کفش
سياه
خاکستري
شک
ترديد
هدف
خدا
مذهب
ايمان
غرور
خشم
جنگ
دنيا
کوتاه
کم
خسته
اميدوار
بيدار
ساکت
بي عشق
بي درد
بي حس
حساس
مهم
پول
کار
ماشين
بزرگراه
دود
گازوئيل
بنزين
نفت
جنگ
اخبار
تکرار
تاريخ
کتاب
کافکا
مسخ
بي حس
بي احساس
بي هويت
شخصيت
بي ام و
پدال گاز
سرعت
تصادف
مرگ
آسايش
خواب
تختخواب
ملافه
سفيد
ساده
بي خيال
خوشبخت
خوشحال
خنده
جُک
زندگي
تخمي.