* نوروز :
آزمايش مي کنيم...
يک...دو...سه...
سومين بهاري است که بي عيدي را آزمايش مي کنيم.
عيد، بوي خيس سنبلهاي تجريش بود با طعم گلاب.
عيد، شيطنت هاي ماهي قرمز زنداني بود در کيسه ء آب.
عيد، زرد بود و قرمز بود و سبز و نارنجي.
عيد، مادربزرگم بود و عيدي ِ لاي کتاب.
در اين جايي که من هستم،
زندگي يعني کارِ بي درنگ؛
آزادي يعني جنگ؛
و عيد، يعني خاطره ء هفت سين و شايد يک آهنگ.
پروردگارا،
شکر مي گويم تو را،
و از تو مي خواهم :
سلامتي براي خانواده ام ،
پشتکار براي خودم،
سربلندي براي مردمان هم ميهنم،
و ...
( هر چه خواستم، نشد که خودم را نگه دارم!)
و ادنکي شعور، براي رئيس جمهور کشوري که در آن زندگي مي کنم.
