February 2003 Archives

* تصاوير شکسته : سريع

| | Comments (0)

* تصاوير شکسته :

سريع است، و تصوير روشني دارد.
من کُند فکر مي کنم، در تصاوير ِ شکسته ام.

بي حس است، و به تصوير روشنش اعتماد دارد.
من هشيار مي شوم، مشکوک به تصاوير ِ شکسته ام.

مطمئن از تصويرش، ارتباطها را تصوير مي کند.
من مردد در تصاويرم، و به ارتباطشان شک کرده ام.

با تصوري از ارتباطها، واقعيت را حدس مي زند.
بي اعتماد به ارتباط، واقعيت را زير سؤال برده ام.

درمانده از واقعيت، به فهم خود شک مي کند.
درمانده از واقعيت، ادراکم را تاييد کرده ام.

هنوز هم با تصاوير روشنش بي حس و سريع است.
هنوز هم کُند و هوشيارم، با تصاوير شکسته ام.

او، در پريشاني تازه اي از مفاهيمش؛
من، با درک تازه اي از پريشاني ام.

- رابرت گريوز

*‌ دنياي قشنگِ من: با

| | Comments (0)

*‌ دنياي قشنگِ من:

با آلدوس هاکسلي نمي شه بحث کرد :

« راز شادماني و رستگاري در همين است :‌ عشق به وظيفه. هدف ِ تمامي ِتدابير ،علاقه مند کردن فرد است به موقعيت اجتماعي خود، که از آن هيچ گريزي ندارد. »

والسلام. خودم هم باورم نميشه که انقدر خوب شرطي شده باشم :‌

آهاي مردم! اي انسانها! من رستگار شده ام! ببينيد و لبخند بزنيد و به لطف پرودگار دو عالم ايمان بياوريد! من از اينکه به من اجازه مي دهند که از هشت صبح تا هشت شب از پشت کامپيوتر تکان نخورم در پوست خود نمي گنجم! من افتخار مي کنم که از مورچه ها کمتر نيستم! من لياقت خود را براي شرکت در مسابقات جهاني « سگدوي بي انتهاي با مانع » ثابت کرده ام! من به شکرانه ء پذيرفته شدن در کارگاه فوق مُدرني که حاضر شده اند زندگي ِ مرا از من بخرند همگي شما را به نمايش پرده خواني ِ « اعلي حضرتِ تک سلولي » يا همان « آفتابه-دار-مسجد-شاه-دات-نِت» دعوت مي کنم ؛ لطفا نظرات و پيشنهادات خود را روي کاغذهاي مخصوص نوشته و دور بيندازيد. متشکرم.

و اما نمايش پرده خواني ِ « اعلي حضرتِ تک سلولي » يا همان « آفتابه-دار-مسجد-شاه-دات-نِت» :

آي بچه مرشد. اگه گفتي اين پرده ء سفيدي که اينجاست چيه؟ باريکلا بچه مرشد : اين پرده پُِر از خاليه. اون ليلي که ديگه رو پرده نمي بينيش الان داره در بالاترين لايه هاي شبکه هاي تو در توي اطلاعاتي دنبال صفرهايي مي گرده که يک شدن و يکهايي که اشتباهي صفر هستن. اون مجنون که ديگه از دور با اسب سفيدش نمياد الان داره در اعماق سيستمهاي عامل چند ميليون دلاري دنبال اجاره ء اين ماهش مي گرده. اون خونه ء سرسبزي که ديگه کنار جويبار نيست رو با يک آپارتمان تو جيبي عوض کردن. اون مردُم شهر که ديگه هيچ کدومشون پيداشون نيست هر کدوم به يه پرده ء ديگه رفتن تا مطمئن بشن همه جا همينقدر خاليه. آهاي مردم! اين داستاني که ديگه نمي شنوين همينجا تموم نميشه...اين پرده تا ايد همينقدر خاليه.

* قهوه خانه : صبح

| | Comments (0)

* قهوه خانه :

صبح زود. بين خواب و بيداري من قهوه جوش رو بيدار مي کنم و قهوه جوش من رو روشن مي کنه. دوش صبحگاهي يک روش بهداشتي است براي انتظار تا حاضر شدن قهوه. ماشين ، وسيله ء متحرکي است که در حرکت از خانه تا محل کار فنجان قهوه را در جاي مخصوص خودش نگه مي دارد. محل کار، ساختمان بزرگي است که جلوي در ِ آبدارخانه ساخته شده. آبدار خانه محوطهء مخصوصي است که قهوه جوش در آن کار مي کند.

هر روز ِ کاري طبق تعريف از يک قهوه ء تلخ شروع مي شه. کامپيوتر وسيله ء سرگرمي خوبيه که هنگام قهوه خوردن با کليدهاش بازي مي کنن. فنجونهاي قهوه دستهاي آدمها رو به طرف ميز ِ گرد ِ وسط ِ اتاق ميتينگ مي برن. فنجون قهوه ء‌ رئيس - همون که دسته ء سياه داره - رئيس رو تا بالاي سر ِ ميز من ميکشونه. بوي تاريکِ قهوه گوشهاي من رو پُر کرده و هيچ کدوم از حرفهاي رئيس رو نمي شنوم...فقط يک جمله :‌ قهوه ات سرد شده... فنجون قهوه ء منشيِ شرکت به ميز تلفن چسبيده و منشي مجبوره همش پشت همون ميز بشينه.

ناهار، غذاييه که قبل از قهوه ء بعد-از-ناهار خورده ميشه. بعدازظهر، شهوتِ کافئين غوغا مي کنه. قهوه، قهوه، قهوه...سياه، سياه،‌ سياه. بوي تاريک ِ عشقبازي فنجونها با لبهاي آدمها رو ميشه وسطِ تِق تِق ِ کليدهاي کامپيوتر به وضوح شنيد. سکوت يعني خلأ بين صداهاي خفه ء‌ هوف کشيدن؛ صداي فنجون من گوشهاي من رو داغ مي کنه. نخواب، نخواب، نخواب...انقدر کار کن تا بميري، بعدش بخواب.

عصر. جمع بندي. فنجانها را پُر کنيد، قهوه جوش تعطيل شد. حالا قهوه طلاست ، و ذره ذره از بين درز باريک لبهاي ترسيده-از-گرماي من به طرف مغز من مي خزه. کليد...کليد، کافئين...کليد...آنتراکت :‌ جرعه ء بلند؛ کليد، کليد، کليد، قطره ء‌ سياه کافئين.

ترافيک، توقفي است براي فکر کردن به ملکولهاي سردِ قهوه که از صبح منتظر من نشسته بوده اند...و در پايان، خانه، مکاني است براي آرامش و آسايش - کتاب خواندن، موسيقي، و البته قهوه خوردن.

* آخر هفته : مي

| | Comments (0)

* آخر هفته :

مي شه آخر هفته هيچ کاري نکرد.

مي شه آخر هفته خارجي شد. مي شه کيوپيد شد و عاشقانه ولخرجي کرد و خيلي عاشقانه به يه رستوران خارجي رفت و عاشقانه غذاي خارجي خورد.

مي شه آخر هفته رفت سينما. مي شه هم « من ترانه ۱۵ سال دارم » رو ديد، هم « خانه اي روي آب » و هم « ايستگاه متروک » و نوستالژيک شد و بعدش هم راجع به مشکلاتي که چند ساليه در چند هزار فرسنگي ما اتفاق مي افته سخنراني کرد و نتيجه گيري کرد و حکم صادر کرد.

مي شه آخر هفته بحث کرد. مي شه راجع به همه چي بحث کرد تا مطمئن شد که هنوز هم سر همون چيزايي که اختلاف داشتيم دعوا مي شه کرد و هنوز هم مي شه حرفهاي اشتباه رو چماق کرد و تو سر گوينده زد.

مي شه آخر هفته زندگي کرد. کتاب خوند و آهنگ گوش داد و شراب خورد.

مي شه آخر هفته هيچ کاري نکرد.

* باران : امروز باران

| | Comments (0)

* باران :

امروز باران باريد، و چشمهاي من اتوبان صدويک را نمي ديد.
امروز باران باريد، و گوينده راديو جيغهاي خيس مي کشيد :
ديشب کبوتري با باز خوابيد.
گاو مش حسن - يا زنش، معلوم نيست - چهار قُلو زاييد.
بالاخره نوبت به ترانه ء انتخابي امروز رسيد :
ترانه ء امروز آهنگي است قديمي با شعري تکراري از يک گروه خيلي جديد.
هم اکنون ، لطفا به پيامها توجه کنيد ؛
براي معشوق حقيقي خود چراغ خواب صورتي بخريد!
شايد امشب در تختخوابش گُم نشويد!

امروز باران باريد، و مرا به ياد تهران انداخت.
شهري دودي و خاکستري که خاطرات سبز مرا ساخت.
شهري که زندگي را در سمفوني بوق ماشينهايش مي نواخت.
شهري که کثيف بود و شلوغ بود و بد بو بود،
راستي چگونه مي توان به چنين شهري دل باخت؟!
آيا مي توان بهاي تمام خاطرات مرا با پيشرفت - يا آزادي - پرداخت؟

امروز باران باريد و سيل آمد و مرا بُرد.
امروز باراني ِ کهنه ء سبزم مرا خورد.
امروز صبح مردي نا اميد- که با او آشنا بودم - از خستگي مُرد.
امروز زير باران کودکي تمام آرزوهايش را شمرد.
امروز ياس زرد براي هميشه پژمرد.

امروز باران باريد و زندگي مرا شُست.
امروز باران روي شيشه ء ماشين من نوشت :
زندگي همين است که هست! زشتي و زيبايي فقط در چشم توست!

* ن : سه سال

| | Comments (0)

* ن :

سه سال پيش در چنين روزي من ازدواج نکردم و يازده ماه بعد اولين دخترم متولد نشد. من اولين شغلم را - به عنوان يک مهندس سخت افزار - در يک شرکت کوچک کامپيوتري شروع نکرده بودم و همسرم نيز به عنوان کارشناس استانداردهاي اکتريکي در يک شرکت بيمه ء بين المللي - که البته مزاياي خيلي خوبي از جمله مرخصي با حقوق در دوران بارداري نداشت - کار نمي کرد. ما با وجود مشکلات بسيار زياد زندگي بسيار خوشبخت نبوديم و با به دنيا آمدن فرزندمان اين خوشبختي چندين برابر نشد.

فرزند دلبند ما شش ماهه نبود که ما متوجه عدم عکس العمل وي به صداهاي اطراف نشديم. پس از اينکه به تمامي بيمارستانهاي معتبر مراجعه نکرديم من و همسرم در کمال ناباوري متوجه نشديم که خداوند فرزندي ناشنوا به ما نبخشيده است. شش ماه بعد همسرم براي درمان افسردگي شديد در بيمارستان بستري نشد و نگهداري از فرزندمان را به نوبت به والدين من يا او نمي سپرديم.

سه ماه طول نکشيد تا روحيه همسرم به وضع اوليه اش باز نگردد و توانايي خانه داري و نگهداري از فرزندمان را دوباره بازنيابد. شش ماه بعد ، در يک عصر بهاري که همسرم دخترمان را براي گردش به پارک نزديک خانه مان - که البته خيلي کوچکتر از خانه قبلي مانيست و با وضع فعلي مجبور نيستيم به آن قناعت کنيم - نبرده بود يکي از بچه ها در زمين بازي سنگي را به طرف دختر ما پرت نمي کند و دخترک عزيز ما متوجه فرياد هاي بچه هاي ديگر نشده و سنگ به سر او برخورد نمي کند. دختر عزيز ما قبل از دوسالگي جان خود را از دست نداد و همسرم - که خود را مقصر اصلي حادثه نمي دانست - دچار افسردگي شديد و سردردهاي عصبي نشد.

شش ماه پيش من به علت عدم تعادل رواني و کم کاري شغل خود را از دست ندادم و کم کم به الکل معتاد نشدم. دو ماه بعد خانه مان را - که البته شباهت بيشتري به تاريکخانه نداشت - از دست نداديم و من توانايي پرداخت هزينه داروهاي همسرم را از دست ندادم. ديشب پس از چند ماه بي خانماني من تصميم نهايي خودم را نگرفتم و امروز را به عنوان روز آخر زندگي خود انتخاب نکردم.

خدايا! تو را به خاطر هر آنچه به من ندادي قسم نمي دهم که چاره ديگري ندارم. همسرم، مرا فراموش نکن. در اين آخرين لحظات فقط به يک چيز فکر نمی کنم : خوشبختی بسيار ساده نبود، و سرنوشت بسيار بی رحم. اگر حوصله داشتم، شايد به اين فکر نمی کردم که چگونه ممکن نيست خداوند بندگانی را با چنين تقديری نيافريند. اين، آخرين يادداشت من نيست.

چيزي براي نوشتن نيست. مهمترين

| | Comments (0)

چيزي براي نوشتن نيست. مهمترين اتفاق زندگي در چند روز اخير فيلم The Doors بود که براي سومين بار ديدم. من نمي خواهم جيم موريسون باشم، ولي جيم موريسون را دوست دارم...مثل همه ء آدمهاي معمولي ترسوي محافظه کار.

و همانا بر هر انسان

| | Comments (0)

و همانا بر هر انسان عاقل و بالغی که در رايانه ء شخصی خود بی شرمانه از نرم افزار کاذا استفاده می نمايد واجب شرعی و عينی است به واسطه ء همين نرم افزار نوای حقيقت را دريافت و به آن گوش ِ جان بسپارد. برای دريافت اين نوای آسمانی کافی است حروف زير را جسورانه جستجو نمود : Thievery Corporation - Omid

* سکوت : دوست دو

| | Comments (0)

* سکوت :

دوست دو ساله ء من، سکوت آشناي اتاقم هر شب پرحرف تر از شب قبل ميشه. اوائل فقط نبودن صدا بود و پژواک خاکستري نور چراغ مطالعه روي ديوار پشت تختم. بعد کم کم زمزمه هاي ماسيده ء‌ تنهايي و بي حوصلگي چسبيد بهش و سنگين شد و خيلي سخت مي شکست. حالا ديگه سکوت اتاقم واسه خودش مردي شده. بوي عرق خشک شده ميده و خستگي بي دليل بعدازظهر يک روز تعطيل خيلي بد اخلاقش کرده. هر شب سر شب خسته و خورد بين پنجره ها يه جوري چمباتمه مي زنه که نه صدايي بيرون بره ونه صدايي بياد تو.

سکوت دلش خيلي پره. تمام حرفهايي که من نمي تونم بزنم رو ريخته تو خودش. شايد هم واسه همين انقدر سنگينه. من دوست دارم براش آهنگ بي صدا بذارم تا اون جاي شعرهاش رو برام پر کنه. شعرهاش تلخه. بعضي وقتها هم زيادي شوره. سکوت با همه ء سنگينيش دلش به اندازه ء فاصله ء من و مرگ نازکه. هميشه بايد مواظب باشم که بي سر و صدا کارهام رو بکنم...نکنه بشکنه.

سکوت،‌ جواب تمام سوالهام رو ميده. سکوت، تمام جمله هايي که دوست دارم رو بهم ميگه...ولي جاي نبودن شلوغ و پُر سرو صداي تو رو نگرفته. سکوت، سردترين دوست منه که هر شب به ديدنم مياد. ازش بدم مياد و مي ترسم...مي ترسم عاشقش شده باشم. مي ترسم اگه يه روز بره و ديگه نياد ديوونه بشم. دلم نمي خواد هميشه پيشم بمونه...مي خوام بشکنمش...ولي بي صدا.

ديگه پشت دستمو داغ مي

| | Comments (0)

ديگه پشت دستمو داغ مي کنم...

خيلي باحال!