* ساعت : خيلي از

|

* ساعت :

خيلي از آدما کاراي عجيب مي کنن. براي همين هم من وقتي به ساعت زُل مي زنم زياد احساس عجيبي ندارم. با خودم مسابقه مي ذارم ببينم مي تونم ساعت رو نگه دارم يا نه. روي دقيقه شمار تمرکز مي کنم ، شايد بتونم نگهش دارم، يا حتي از اونم بالاتر، برش گردونم عقب. ولي اغلب موفق نمي شم...مثل امروز صبح که هر چقدر تمرکز کردم بازم دقيقه هاش جلو رفت :‌
نه و يازده دقيقه.

تا ظهر کاري ندارم. طبق معمول عين گاو راه مي افتم تو اينترنت دنبال کار مي گردم. يکی نيست بگه آخه آدم ناحسابی، اگه تو اينترنت کار حسابی پيدا می شد که اسمش رو نمی ذاشتن اينترنت...می ذاشتن بنگاه کاريابی و امور خانواده. دو سه ساعت دنبال کار مي گردم تا حالم از هر چي رزومه و ايميل و التماس و ذلالته به هم مي خوره. دو سه ساعت دنبال يکي از آهنگهايي مي گردم که از چند روز پيش افتاده تو کله ام و هنوز پيداش نکردم. از کامپيوتر که حالم به هم مي خوره از رو صندلي پرواز مي کنم و توي تختم فرود مي آم. بيژن نجدي از ديشب يه جايي وسط ملافه ها داره هي به زبون خودش داستان مي گه. به زبون خودش منم اتفاقي بعضيهاش رو با چشمام گوش مي کنم. من نمي دونم چرا تو داستاناش همه چي انقدر وول مي خوره. مثلا شب از روي زمين رد مي شه و قهوه تاريکيش رو مي ريزه تو فنجون. سيل خيلي محترمانه در مي زنه ولي از پنجره مياد تو خونه، و عروسک روي طاقچه وقتي داره بعد از انفجار بمب از پنجره پرت ميشه سر راه آينه و چند تا آجر رو هم با خودش مي بره. مادر بزرگ رو هم همينطور.دو سه ساعتي هم پاي قصه های اون مي شينم تا ديگه تحمل اين همه حرکت رو ندارم.

يکي دو ساعت به آخر هفته فکر مي کنم که نمي دونم مي خوام چيکار کنم. اصلا کاري بکنم يا نه. به خواب ديشبم فکر مي کنم که آخرش هم نفهميدم چرا جيپ من دو تا چرخ بيشتر نداشت و هي چپ ميشد. وقتي از تخت دوباره بلند ميشم و تو صندلي غرق ميشم سر راه عکس خونه مون و قبض جريمه ماشين و ظرف خالي ماست ميوه اي بيخودي حضورشون رو به رُخم مي کشن. اصلا به من چه که منظورشون چيه.از همه چي که حالم به هم مي خوره دوباره خودم ميشم و مثل بچه آدم مي شينم بِر و بِر به ساعت زُل مي زنم :‌
نه و دوازده دقيقه.