* دستور تهيه اسپاگتي :
مواد لازم : اسپاگتي ( خام ) - فکر - سُس حاضري RAGU ( کپک نزده باشد، اگر زده بود قسمت کپکي بايد دور ريخته شود ) - روغن - فکر - نمک - وقت - فکر - ...
مواد لوکس و غير ضروري : گوشت چرخ کرده با پياز - فلفل دلمه اي - قارچ - کار - برنامه ء مشخص براي زندگي - ...
ساعت دو و سي و هفت دقيقه بعد از ظهر بدون هيچ دليل مشخصي گرسنه شده، براي آخرين بار ايميل را چک کرده و با اطمينان از بي جوابي تمام ايميل هاي دوماهه ء اخير به قصد کاريابي به آشپزخانه مي روي. از در اتاق تا در آشپزخانه دقيقا هجده ثانيه وقت داري تا بين نان و پنير، سوپ نودل و اسپاگتي آخري را انتخاب کني ، مخصوصا اينکه از ديروز در فکر خراب شدن مقداري گوشت چرخ کرده هم هستي، همان که يکي دو ماهي است خورده نشده.
پياز را داخل روغن سرخ مي کني. با اينکه مادر مي گفت بايد صبر کني تا پياز طلايي شود، مي تواني گوشت يخ زده را هم بعد از چند لحظه اضافه کني. اگر حوصله صبر کردن داشتي مي توانستي تاشب صبر کني و يکدفعه شام بخوري، يا مثلا يکي دوماه صبر کني تا پولت تمام شود و برگردي خانه و چلو کباب بخوري. مي تواني به گوشت و پياز فلفل و قارچ اضافه کني و هنگام خرد کردن هر کدام تمام حرصت را خالي کني. آخر از همه هم سس حاضري را روي مخلوط بد رنگ مي ريزي. کاشکي يک کمي هم روي خودت مي ريختي. آنوقت شايد کسي اهميتي نمي داد سيتيزن هستي يا نيستي.
آب را مي گذاري تا جوش بيايد. نمک و روغن هم مي زني.الکي مواظبي زياد نشود. حالا اينکه زياد چقدر است معلوم نيست. اصلا در تمام زندگي الکي مواظب هستي که هيچ چيزي از حد نگذرد، حالا حد کجاست...معلوم نيست.رشته هاي اسپاگتي را مي گذاري داخل قابلمه و به مساله ء بغرنج هميشگي مي رسي : جا نمي شود! زندگي پر از چيزهايي است که داخل ظرفش جا نمي شود؛ مثل صورتحساب، مثل عشق، مثل پيشرفت، مثل خودت، که داخل خانه ات جا نشدي. به خودت که مي آيي مي بيني تمام رشته هايي که خشک و سفت لبه ءقابلمه ايستاده بودند، حالا گرم و نرم شده اند و در آب نمک غرق شده اند و قابلمه اي که تا حالا کوچک بود، حالا جاي زيادي هم دارد. خودت هم هميني. هميشه دلت را به هر چه داري خوش مي کني و چشمت را مي بندي و به خودت مي گويي خيلي خوشبختي که همين ها را داري...غرق شده اي و گرمي و نمي داني.
بين خوردن اسپاگتي سفت ، مردن از گرسنگي و رواني شدن از فکرهاي ماليخوليايي اولي را انتخاب مي کني و قابلمه را در آبکش بر مي گرداني. روي اسپاگتي آب سرد مي ريزي ولي نمي داني چرا...چون ديده اي که مي ريزند و تقليد مي کني. هميشه هميني. از ترس اينکه اشتباه کني هر کاري بقيه مي کنند را بدون دليل تقليد مي کني ؛ مثل درس خواندن، مثل خارج رفتن، مثل عاشق شدن، مثل فوتبال تماشا کردن...
غذا حاضر است. يعني به خودت مي گويي لابد حاضر است، چون مي توان آن را گاز زد و خورد. با هر لقمه فکر مي کني خيلي ناشکري. فکر مي کني امروز چند نفر در دنيا چون پول ندارند ناهار نمي خورند. فکر مي کني امروز چند نفر قبل از ناهار مرده اند. حتما چند نفر هم غذا در گلويشان گير کرده و خفه شده اند. مطمئنا چند نفر هم چون دست يا دندان يا معده و روده ندارند نمي توانند غذا بخورند. پس تو از همه ء آنها خوشبخت تري...و بلافاصله از خودت متنفر مي شوي که در رقت بار ترين وضع ممکن هم دلت را به هر چيز بي ربطي خوش مي کني و فقط وقتي آخرين رشته ء اسپاگتي را با زحمت زيادي با چنگال بر مي داري ( مسلما از قاشق استفاده نمي کني چون ديده اي که بقيه نمي کنند ) تازه فکر مي کني که اين غذا نمک ندارد.
خدا را شکر مي کني. براي چه؟ براي کاري که نداري؟ براي وقتي که هدر مي دهي؟ براي کارهايي که دوست داري بکني و نمي تواني؟ براي کساني که دوستشان داري و آنها را در کنارت نداري؟ و بلافاصله به خودت فحش مي دهي که چرا کُفر مي گويي...که چرا قدر هر چه داري را نمي داني. فکر مي کني شايد صاعقه بيايد تا تو را خشک کند. شايد امشب که قبل از خواب آب مي خوري گلويت بگيرد و بميري. شايد هم سقف اتاقت در زلزله بريزد. شايد هم هيچ اتفاقي نيفتد...و بعد عصباني مي شوي که اگر نميري فردا هم گرسنه مي شوي و بايد چيزي بخوري...
