* بــــــنگ :
من هميشه فکر مي کردم بالاخره بزرگ بشم يه گُهي مي شم...بعد يهو يه روز ديدم انگاري دستي دستي بزرگ هم شدم و هيچ گُهي نشدم...
ديشب که به خونه برمي گشتم احساس کردم آسمون يکم تاريک تر از بقيه ء شبها بود...البته نه زياد...حدس زدم ايراد از چشمامه. تو خونه ء ما همه عينکي بودن غير از من، لابد بالاخره نوبت من هم شده بود. قبل از اينکه کليد رو بندازم تو قفل در به آسمون نگاه کردم. دقيقا در همون لحظه يه شهاب ديدم و سريع آرزو کردم که خدا کمکم کنه و يه کار خوب برام پيدا بشه و پولدار بشم و واسه خودم يک کسي بشم و مامان و بابا رو دعوت کنم خونه ام و...بنگ.
هميشه فکر مي کردم اگه مداد جادو داشتم باهاش چي مي کشيدم. امروز باهاش يه خونه مي کشيدم عين خونه خودمون...مي رفتم توش...همين.
به هوش که اومدم سرم خيلي درد مي کرد و چشمام همه جا رو سفيد مي ديد. فکر کردم ديگه کور شدم راحت شدم...ولي وقتي چشمم عادت کرد فهميدم چرا همه جا سفيد بود : کنار پام يه ستاره افتاده بود رو زمين و داشت با شدت روشن و خاموش مي شد. همچين کوچيک هم نبود، بيخود نبود بيهوش شده بودم. مي خواستم برش دارم يهو جيغ کشيد. فکر کنم اصرار داشت بهش دست نزنم تا راحت بميره. ظاهرا اينا معمولا تو هوا قبل از اينکه به زمين برسن تموم مي شن، ولي اين طفلکي به موقع نمرده بود...داشت زجر مي کشيد. تصميم گرفتم بکشمش راحت شه. محکم لگدش کردم و ...بنگ!
هميشه خيلي برام عجيب بود چرا خدا بعضي از آدمها رو اينجوري آفريده...مثلا خودم. هيچ وقت نفهميدم اگه من نبودم دنيا چه تغييري مي کرد...البته الان فهميدم : هيچي!
اين دفعه که به هوش اومدم همه جام درد مي کرد و باز چشمام هيچ جايي رو نمي ديد. همه جا سياه بود...با نقطه هاي رنگ و وارنگ. همه جام بي حس شده بود. اصلا انگار دست و پا نداشتم. متوجه شدم که همه جا سياهه غير از خودم...خودم شديدا سفيد بودم. اصلا نمي تونستم به خودم نگاه کنم.کم کم فهميدم واقعا دست و پا ندارم. احساس بي وزني مي کردم. کم کم فهميدم؛ نقطه هاي رنگ و وارنگ ستاره هاي ديگه بودن. من هم ستاره بودم...وسط فضا داشتم مي درخشيدم. چشمام تو سياهي خسته شدن.بستمشون. وقتي باز کردم خيلي کم نور شده بودم. کم کم شروع به حرکت کردم...داشتم سقوط مي کردم...سرعتم بيشتر و بيشتر و بيشتر شد. کاشکي الان مامان اينا من رو ببينن و آرزو کنن تا برآورده شده...خدا کنه به موقع تموم شم تا به کسي نخورم...خدا کنه به موقع بميرم...بنگ.
