* سفرنامه ء بابام (۴) :
پس از اينکه تلاشهاي فراوان و سفرهاي مارکوپوليک ما از شمال تا جنوب و شرق تا غرب ايالت کاليفرنيا ما براي برخورد نزديک با نژاد سفيد آمريکاييهاي جهانخوار با شکست مواجه شد تصميم گرفتيم به سمت ديگر اين قاره ء کشورنما برويم تا ببينيم بالاخره اين آمريکاييها از کجا دنيا را استثمار مي کنند.
اگرچه من اصرار داشتم برويم بليط هواپيما بخريم، پسرم چند عدد را از روي کارتهاي پلاستيکي رنگارنگ کيفش در اينترنت وارد کرد و به نحو احمقانه اي يک روز صبح مرا به فرودگاه برد و بدون هيچ کاغذ و مدرکي سوار هواپيما شديم. پس از اينکه به اندازهء پرواز تهران-لندن در صندليهاي به هم چسبيده نشستيم در سمت ديگر قاره ء کشورنماي آمريکا به لوزي کوچکي بي صاحبي رسيديم که گويا پايتخت نام دارد؛ به علت مسؤوليت زياد نگهداري از ساختمانهاي اين شهر، هيچ ايالتي حاضر نشده بود آنرا در خود جاي دهد و همينطور آن وسط براي خودش ول بود.
از آنجا که هنر نزد ايرانيان است و بس و ما ايرانيان بسيار دست و دلباز هستيم، ظاهرا نيمي از آثار هنري خود را در طول تاريخ به دوست عزيزمان آمريکاي جهانخوار بخشيده ايم تا آمريکاييهاي عزيز و استثمارگر بتوانند سکه ها و کاسه ها و کاشي هاي تاريخ ما را از زمان ساسانيان تا قاجار در موزه هاي خود به نمايش بگذارند. ظاهرا مردم اين مملکت جهانخوار با خوردن تاريخ بقيه ء جهان موفق شده اند از دويست سيصد سال تاريخ خود هزار موزه درست کنند و همه را کنار هم بچينند.
گويا تا دو سال قبل ما مي توانستيم داخل کاخ سفيد هم بشويم، ولي امسال فقط توانستيم داخل مجلس سنا شويم و جلسه ء آنها را از نزديک ببينيم. يادم مي آيد پسرم ده سال قبل به ديدن رئيس مجلس رفته بود و سه ساعت براي گشت بدني در صف ايستاده بود. ما هم چون آمريکايي نبوديم دو دقيقه در صف ايستاديم تا از داخل چارچوب مشخصي عبور کنيم . گويا اين صف هم سوغاتي دوست عزيزمان بن لادن بود.
اگرچه اينجا زمانش با کاليفرنيا سه ساعت فرق دارد، ولي قيمت و مزه ء همبرگر آن با کاليفرنيا هيچ فرقي ندارد. ظرف شکر در کافي شاپ استار باکس دقيقا در همان گوشه اي است که قبلا ديده بوديم و ما مي توانيم گرمکني را که هفته ء قبل از لس آنجلس خريده ايم در اينجا عوض کنيم چون مدل زيپش را دوست نداريم.
اگرچه پسرم در سمت غرب زندگي مي کند، ايرانيان شرق را بيشتر دوست دارد. گويا فرهنگي که اروپاييان در پانصد سال قبل با خود آورده اند در کناره هاي شرقي مانده است و چيز زيادي به غرب نرسيده است. گويا جو ، ايرانيان را هم گرفته است و فرهنگ آنها هم در شرق گير کرده است. گويا اينجا هم داشتن خانه و ماشين مهم است، ولي هنوز چيزهايي هست که از آنها مهمتر است. گويا اينجا، برعکس غرب، غير از عروسي و طلاق هنرپيشه ها و ورزشکاران، خبرهاي ديگري هم در اخبار هست. پسرم مي گويد : اينجا سطح کالچر بالاتر است. لابد راست مي گويد.
